( H. Parham با صدای) داستان خضر، پیغمبرجاوید از کتاب ظلمات عدالت - نوشتۀ ابوالقاسم پاینده — Transcript
Full transcript
- 0:00[موسیقی]
- 0:17[تشویق]
- 0:17[موسیقی]
- 0:23خزر پیامبر جاوید نوشته ابوالقاسم
- 0:28پاینده و چون زنده جاوید شد به راه افتاد
- 0:33به فرمان خدای در راههای خلوت هم میرود
- 0:38و دستگیری کند بیپناهان و درماندگان را
- 0:43از مؤلف
- 0:46ناشناس از برکات مادربزرگ این بود که مرا
- 0:49با خضر آشنا کرد خضر پیامبر نمردن که به
- 0:55گفته او تا دنیا دنیاست و خدا خداست جان
- 0:59دارد
- 1:00و دست فرشته مرگ از گریبانش کوتاه است که
- 1:05با موسی در سواحل نیل گام زد و به دستور
- 1:09خدا به پیامبر مغرور یهود درس تواضع داد
- 1:14که اسکندر را به ظلمات برد و چشمه زندگی
- 1:18را کشف کرد و فاتح آرزومند هراسان از مرگ
- 1:24را به راز حیات جاوید رهنمون شد که ساختن
- 1:29صد بز بزرگ را به اسکندر پیامبر یاد داد و
- 1:34دنیا را از بلیه یأجوج و ماجوج و به تعبیر
- 1:38مادربزرگ اجوج مجوج نجات
- 1:42داد چه شکوهمند بودیم پیامبر چون روزگار
- 1:46کهنسال که به گفته مادربزرگ به فرمان خدا
- 1:50همه جا حاضر و ناظر است و درماندگان
- 1:54محتاجان را یاری و دستگیری میکند
- 1:58میگفت خصر ریش سفید بلند داره و قبای
- 2:03سبز تردید داشت که قبا دارد یا عبا دست به
- 2:08پیشانی میفشرد و آه میکشید میگفت
- 2:12نمیدونم موریانه ایام جاب جا نوار
- 2:15حافظهاش را خورده بود یک قصه را دو بار
- 2:19یک جور نقل نمیکرد چیزی از دانستههای به
- 2:23ظلمات فراموشی افتاده بود وقتی یک قصه را
- 2:27چند بار نقل میکرد میشد جاهای خالی یک
- 2:31نقل را از اضافات نقلهای دیگر پر
- 2:36کرد قصه خضر و موسی را به همین صورت کامل
- 2:40کردهام کوشیدهام گفتههای مادر بزرگ را
- 2:44دقیقاً بازگو کنم اما حافظه من نیز که به
- 2:48قوت و دقت آن
- 2:51میبالید از پس ۵۰ سال و بیشتر از دستبد
- 2:56موریانه ایام مسون نمانده و و شاید
- 3:00ندانسته چیزی از کلمات خودم بر آن افزوده
- 3:04ام مادربزرگ میگفت شیطان لجوج قوم یهود
- 3:10در جان موسی افتاده بود مغرور شده بود
- 3:13میگفت منم که خدا در کوه تور با من سخن
- 3:17گفت منم که ذات مبارک متعال به صورت شعله
- 3:22آتش از دل درخت بر من نمودار شد اما خدا
- 3:27غرور بنده را نمیپسندد هرک که مغرور شد
- 3:31به چاه
- 3:32افتاد در اینجا مادربزرگ حاشیه میرفت
- 3:36نمرود مغرور شد پشهای از راه بینی به
- 3:39مغزش افتاد و از زحمت نیش پشه شب و روز
- 3:44خواب نداشت یاران نمرود گاهی با چکش چوبین
- 3:49به مغزش میکوفت پشه شرور کمی آرام میشد و
- 3:54نمرود لحظهای چرت میزد فرعون گردن
- 3:58گرفته بود به م مردم مصر میگفت من خدای
- 4:02شمایم خدا شپش و قورباغه و خون را به سرخش
- 4:06فرستاد دنیا پر از شبش شد قورباغهها در
- 4:11قصر فرعون ورجه ورجه میکردند از تختش
- 4:15بالا میرفتند همه چیز خون شده بود نان و
- 4:20آب فرعون خونی شده بود بعد طوفان آمد بعد
- 4:25ملخهای کوچولو به مرد پرمدعا فهماندند که
- 4:30بنده در مقابل رب الارباب ذلیل است و زبون
- 4:35عاقبتم فرعون را به دریا کشید و غرق کرد
- 4:39اما موسی پیغمبر بود خدا نمیخواست
- 4:42پیامبرش را عذاب کند میخواست گوش مالش
- 4:46دهد که از اسب غرور
- 4:49بیفتد اینجا مادربزرگ حاشیه بر حاشیه
- 4:53میزد میگفت خدا بندگان را ذلیل و زبون
- 4:57میخواهد بنده نباید در مق مقابل خدا
- 5:00اراده داشته باشد باید مطیع مطلق
- 5:04باشد این گفتهها از مادربزرگ نبود همه را
- 5:08از ملای ریزی شنیده بود آن وقتها که جوان
- 5:12بود صبح و شب در صف اول نماز حضور داشت و
- 5:17پای منبر مینشست وای عجب که شنیدههای آن
- 5:21روزگار دور را بهتر به خاطر داشت میگفت
- 5:26یک روز موسی جسارت کرد گفت خدایا بندهای
- 5:30از من داناتر هست از مسطر جلال ندا رسید
- 5:35که ای موسی یکی از بندگان من هست که از تو
- 5:38داناتر است برای دیدن او به کنار دریا برو
- 5:43یک ماهی بریان همراه بردار وقتی به بنده
- 5:47دانای من رسیدی ماهی پخته جان میگیرد این
- 5:52نشانی حضور مرد
- 5:54داناست موسی ماهی پخته را در سبد نهاد و
- 5:58راهی شد
- 6:00رفت و رفت و رفت تا کنار دریا به مردی
- 6:03پشمینه پوش رسید که روی ریگها نشسته بود
- 6:08گرسنه شده بود خواست ماهی را از سبد
- 6:11بردارد ماهی پخته جان گرفت و در آب افتاد
- 6:16آب در معبر ماهی طاق زد ماهی در دریای
- 6:20پرآب به خشکی میرفت معلوم شد بنده دانای
- 6:24خدا همین است موسی پیش رفت و سلام کرد این
- 6:29خضر بود که جواب سلام موسی را داد موسی
- 6:34گفت میخواهم همراه تو باشم و از
- 6:37تجربههای تعلیم بگیرم خضر خندید و گفت
- 6:41نمیشه تو تاب همراهی مرا نداری از موسی
- 6:46اصرار بود و از خضر انکار عاقبت خضر قبول
- 6:51کرد که موسی هم سفرش باشد موسی زبونی بنده
- 6:56را دریافت معلوم شد دست بالای دست بسیار
- 7:00است خضر شرط کرد که موسی در راه هرچه دید
- 7:05اعتراض نکند ببیند و خاموش بماند موسی
- 7:10پذیرفت به ره افتادند به شهری رسیدند که
- 7:14مردم آنجا خسیس بودند خضر نان خواست
- 7:18ندادند آب خواست ندادند دو پیامبر گرسنه و
- 7:24تشنه از آن شهر
- 7:26گذشتند بیرون شهر دیواری بود کهنه که رو
- 7:30به خرابی داشت خضر کیسه سفر را از دوش
- 7:35انداخت دست بکار شد گل آماده کرد و دیوار
- 7:40را که نزدیک به ویرانی بود تعمیر کرد موسی
- 7:45حیرت کرد طاقتش از دست رفت شرط خزر را از
- 7:51یاد برد لب اعتراض کشود و گفت برادر خصر
- 7:55مردم این شهر با ما بدرفتاری کردند نانم
- 7:58ندادند آب ما ما ندادند و تو به جای
- 8:00بدرفتاری دیوارش را تعمیر میکنی خضر گفت
- 8:05مگر نگفتم که تاب همراهی مرا نداری مس دمق
- 8:09شد عذر خواست گفت خطا کردم دیگر
- 8:13نمیکنم خز خطای او را بخشید و گفت یادت
- 8:17باشد که دیگر به من اعتراض نکنی کار مردان
- 8:20خدا بیحکمت نیست تو هنوز خامی سرد و گرم
- 8:25روزگار ن چشیدهام میداند فراز د یا
- 8:30چیست موسی داشت از خجالت آب میشد قول داد
- 8:35و قسم خورد که دیگر در کار خضر فضولی نکند
- 8:40به ره افتادند به شهری رسیدند در یک کوچه
- 8:44چند تا بچه بازی میکردند خضر یکی از آنها
- 8:48را به کناری کشید و دور از چشم دیگران سرش
- 8:53را با سنگ کوفت و تنش را در بن دیواری به
- 8:57خاک کرد
- 9:00موسی تاب نیاورد و لب به اعتراض گشود که
- 9:03برادر خضر کارهای عجیب میکنی آنجا دیوار
- 9:07شکسته را تعمیر کردی و اینجا طفلک زنده را
- 9:11کشتی پناه بر خدا از وسوسه شیطان خضر بانگ
- 9:17زد که نگفتمت برای من هم سفر خوبی نیستی
- 9:20برو که دیگر نبینمت اعتراض به کار بندگان
- 9:25خدا حق تو
- 9:26نیست موسی باز خج ل شد فهمید که خطا کرده
- 9:31عذر خواست قول داد که دیگر خطا نکند خضر
- 9:36پذیرفت گفتین دفعه آخر است اگر باز خطا
- 9:41کردی باید از من جدا
- 9:44شوید باز به راه افتادند به لب دریا
- 9:48رسیدند یک کشتیبان خوب و مقدس آنجا بود دو
- 9:53پیامبر را که پول نداشتند مفت به کشتی
- 9:57نشانید وقتی که که به دریا رفتند موسی دید
- 10:01که خضر تیشهای از کیسه درآورده کشتی را
- 10:05سوراخ میکند باز هم قول و قرر از یادش
- 10:09رفت بانگ زد که برادر خضر چه میکنی
- 10:13کشتیبان ما را مفت سوار کرد مزدش را
- 10:16اینطور میدهی میخواهی کشتی را غرق کنی
- 10:20خزر گفت آقا موسی بسه باید از هم جدا شویم
- 10:26گفتم به کار بندگان خدا اعتراض نکن کن
- 10:29گفتم ببین و خاموش باش گفتم کار بندگان
- 10:34خدا بیحکمت
- 10:35نیست گفتم عقل تو به خیلی کارها نمیرسد و
- 10:40بد و خوب را تمیز نمیدهی نشنیدی مغرور
- 10:44شدی به عقل خودت نازیی حالا تو آنور جوب و
- 10:49من اینور جوب تو به راه خودت من به راه
- 10:52خودم برو که دیگر همدیگر را
- 10:55نبینیم موسی خجل و درمانده شد یادش آمد که
- 11:00سه بار برخلاف قول و قرار رفتار کرده از
- 11:04خودش بدش آمد فهمید که چقدر نادان و عجول
- 11:09بوده گفت برادر خصر حق با توست که من
- 11:12عجولم من نادانم مرا ببخش اما بگو چرا
- 11:16دیوار را تعمیر کردی چرا بچه را کشتی چرا
- 11:19کشتی را سوراخ کردی خصر غاه غاه خندید و
- 11:24گفت آقا موسی در این راه پرپیچ و خم که ما
- 11:28میرویم تو طفلک ابجد خوانی هنوز خامی تا
- 11:33به عقل برسی و پخته شوی و نکتههای نگفته
- 11:37را بخوانی فرسنگها راه است بشنو تا ببینی
- 11:42چقدر از مرحله پرتی چقدر نادانی عقل بچه
- 11:48داری اما دیوار از یک یتیم خردسال بود بن
- 11:54دیوار گنجی نهفته بود از مال یتیم اگر
- 11:58دیوار میافتاد گنج یتیم لقمه چرب مفت
- 12:03خواران میشد دیوار را تعمیر کردم که تا به
- 12:07وقت رشد یتیم سر پا بماند و یتیم گنج را
- 12:11دست نخورده تصرف
- 12:14کند اما آن بچه که سرش را به سنگ کوفتم از
- 12:19پدر و مادری بود عابد و پارسا اما پسر روح
- 12:24شیطانی داشت اگر بزرگ میشد پدر و مادر را
- 12:27به مخمس
- 12:29میانداخت ممکن بود مایع کفر و ادبار آنها
- 12:33شود پسر را کشتم تا پدر و مادر از خطر
- 12:37نجات
- 12:39یابند اما کشتی آن طرف دریا شاهی بود که
- 12:44کشتیها را به بیگاری میگرفت کشتی را
- 12:47سوراخ کردم تا مأموران شاه آن را به
- 12:50بیگاری نبرند دیدی که کارهای من بیحکمت
- 12:54نبود حالا راهت را بگیر و دنبال کارت برو
- 12:58و بیهو در کار بندگان خدا چون و چرا مکن
- 13:03خیلی چیزها هست که به ظاهر بد است اما
- 13:06عاقبت خوب دارد خیلی چیزها هست که به ظاهر
- 13:10خوب است اما عاقبت بد دارد همه چیز را
- 13:14باید به عاقبت سنجید برو جغل پیغمبر
- 13:20پرمدعا موسی سرشکسته و حقیر از خضر جدا شد
- 13:26و فهمید که نادانی پسران آدم را نهایت
- 13:31نیست به گفته مادربزرگ خضر پیغمبر بود که
- 13:36ساختن صد را به اسکندر یاد داد صد را در
- 13:41مقابل اجوج مجوج ساخت این مردم شرور و
- 13:45مزاحم و تبهکار آفت و بلیه بودند فسقلیها
- 13:50مزاحم هر جا میرفتند ویرانی و خرابی را
- 13:54با خودشان میبردند قدشان دو سه وجب بود
- 13:58گرد و قلمبه و چاقالو با دو گوش دراز
- 14:02درازتر از گوش دراز گوش به مقدار قامتشان
- 14:07که یکی تشکش بود و یکی لحافش هنگام شب یک
- 14:12گوش را زیر تنشان مینهادند درست مانند
- 14:16تشک و یکی را مانند لحاف رویشان
- 14:21میانداختند رخت خوابشان همراهشان بود
- 14:24خوراکشان برگ و ریشه درخت بود اسکندر سدی
- 14:29ساخت و اجوج مجوج را آن سوی سد محبوس کرد
- 14:35تا مزاحم بندگان خدا
- 14:38نشوند مادر بزرگ از جغرافیا و رسوم و آداب
- 14:42اجوج مجوج اطلاعات مفصل داشت آنها کافر
- 14:48بودند خدا را
- 14:49نمیشناختند اگر گرسنه میشدند از خوردن
- 14:53گوشت آدم باک نداشتند نماز نمیخواندم
- 14:58روزه نمیگرفتند زنها شان را عقد
- 15:02نمیکردند هر چند تشان یک زن میگرفتند
- 15:06مثل ملخ درخت و مزرعه را لخت میکردند هر
- 15:11جا میرفتند قدی میشد یک مدت کوتاهی اجوج
- 15:15موجها مسلمان شدند حضرت مولا در یک شب از
- 15:21مدینه همراه عمر تا دیار اجوج مجوج رفت
- 15:26البته با طی الرض وگرنه تا دیار اجوج مجوج
- 15:30۲ سال راه بود اومر دید که این قوم سابقاً
- 15:35کافر و تبهکار مسلمان شدهاند و دوستار
- 15:39علی علیه
- 15:41السلام قصه ظلمات و آب زندگی کشش بیشتر
- 15:45داشت مادربزرگ آن را با تفصیل بیشتر نقل
- 15:48میکرد میگفت اسکندر همه دنیا را گرفت
- 15:53اما همیشه غصهدار بود میترسید در دنیا
- 15:57جایی باشد که که نگرفته باشد غصه داشت که
- 16:01میمیرد و این همه دنیا را که گرفته بیرون
- 16:05گور
- 16:06میگذارد وقتی که مرد به گفته مادرش دستش
- 16:10را از تابوت بیرون گذاشتند تا مردم ببینند
- 16:14که اسکندر بزرگ دست خالی از دنیا میرود و
- 16:18از آن همه گنج و دفینه چیزی همراه
- 16:22نمیبرد با خضر مشورت کرد خضر وزیر اسکندر
- 16:28بود که در همه کارها با او مشورت میکرد
- 16:31خز گفت بله همه بندگان خدا میمیرند این
- 16:36گناه آدم پدر و حوای مادر بود که وسوسه
- 16:41شیطان شدند و از آن میوه که خدا گفته بود
- 16:45نخورند
- 16:47خوردند شیطان لعین در دهان مار نشست و
- 16:51وارد بهشت شد نن حوا را فریب داد او هم
- 16:56آدم را فریب داد و و کردند آن کاری را که
- 17:00خدا گفته بود نکنند یک بار دیدند که لخت
- 17:04اورند حوا خونی شده بود و درختان بهشت را
- 17:09آلوده کرد خدا غضبش گرفت و او و شوهر گناه
- 17:14کارش را از بهشت بیرون کرد حوا به زحمت
- 17:19زاییدن افتاد و مرگ بر آنها مقرر شد اگر
- 17:24در بهشت مانده بودند همیشه زنده
- 17:26میماندند مرگ از در بهشت وارد نمیشود
- 17:30اما بیرون بهشت بیماری و پیری هست و مرگ و
- 17:34فنا عزرائیل بر مردم تسلط دارد هیچکس
- 17:39زنده جاوید
- 17:41نیست اسکندر بیشتر غصهدار شد به خضر گفت
- 17:45چارهای بکنند نمیخواست بمیرد حیف بود
- 17:49جوان بود پیامبر بود دنیا را گرفته بود
- 17:53دلش نمیخواست در یک گور دو وجبی بخوابد و
- 17:57بعد در آن دنیا در روز ۵۰ هزار سال حساب
- 18:01پس بدهد از حساب خدا میترسید از فکر
- 18:06قیامت تنش
- 18:09میلرزید وقتی مادربزرگ به اینجا میرسید
- 18:12صدایش لرزان میشد حال گریه میگرفت اما
- 18:16سالها بود که چشمانش خشک شده بود اشک
- 18:19نداشت آه میکشید خودش اسکندر میشد از مرگ
- 18:25میترسید از حساب خدا باار داشت میگفت
- 18:30اگر بنده گنهکار یک پشه را به ناحق کشته
- 18:34باشد روز قیامت باید حساب پس
- 18:37بدهد مادربزرگ که منش شاعران داشت چه
- 18:41تصویر دقیقی از قیامت میساخت میگفت وقتی
- 18:46دنیا به آخر میرسد آدمها و حیوانها و
- 18:49فرشتهها همه مردهاند
- 18:52عزرائیل فرشته مرگ هم عاقبت به چنگ میافتد
- 18:57خودش جان خودش را میگیرد آنوقت نوبت
- 19:01آفتاب است که بمیرد تاریک میشود و
- 19:05ستارهها مثل سیب رسیده از آسمان میافتد
- 19:09آسمان مثل پنبه حلاج میشود آن وقت نوبت
- 19:14اسرافیل میشود که در بوغ
- 19:18بدمد میگفتم مگر اسرافیل نمرده مادربزرگ
- 19:23برای این سؤال جوابی نداشت قصه رو همین
- 19:26جور شنیده بود میگفت
- 19:28شاید اسرافیل هم بمیره و دوباره زنده بشه
- 19:32شاید اصلاً نمیره خدا میدونه اسرافیل در
- 19:37بوغ میدمد همه مردگان از گور
- 19:40برمیخیزند و با کفن های سفید راه میافتند
- 19:44به طرف صحرای محشر آنجا که باید حساب پس
- 19:48داد پای ترازوی عدالت خدا آنجا که مو را
- 19:53از ماست میکشند وای بر آن کس که کفه
- 19:57اعمال ب بش ب چربد و خوشا به حال آنکه کفه
- 20:01اعمال نیکش ب چربد اولیها به جهنم
- 20:05میروند و دومی ها به
- 20:09بهشت تصویر شاعرانه یحیی پیامبر که در
- 20:13سحرای محشر با کارد تیز مرگ را میکشد چه
- 20:18زیبا و دلانگیز بود میگفت وقتی حسابها
- 20:22را رسیدند و بهشتی به بهشت رفت و جهنمی به
- 20:26جهنم از از بالای عرش ندا میرسد که تماشا
- 20:31کنید آن وقت میان بهشت و جهنم جایی که
- 20:35بهشتی میبیند جهنمی هم میبیند یحیی
- 20:40پیامبر یک قوچ بزرگ را سر میبرد آن وقت
- 20:45ندا میرسد این مرگ بود که کشته شد دیگر
- 20:50مرگ نیست جهنمی تا خدا خداست در جهنم است
- 20:56و بهشتی تا خدا خدا در
- 21:00بهشت مادر بزرگ از گفته ملای ریزی نقل
- 21:04میکرد که اگر مرگ نمرده بود بهشتی ها و
- 21:09جهنمی ها همه
- 21:11میمردند بهشتی ها از خوشحالی و جهنمی ها
- 21:15از غصه اما مرگ
- 21:18نیست خضر چارهساز پرده را از راز بزرگ
- 21:23برداشت به اسکندر گفت آن سوی دنیا نزدیک
- 21:27غروب گاه خورشید در دل ظلمات یک چشمه هست
- 21:31چشمه زندگی که هر که از آب آن بنوشد دیگر
- 21:35ن میمیرد اسکندر به قصد ظلمات راه
- 21:41افتاد مادربزرگ تفصیل سفر ظلمات را
- 21:45همانطور که از ملای ریزی شنیده بود میگفت
- 21:48که از آن میگذرم عاقبت به ظلمات رسیدند
- 21:52سرزمین ظلمات چون شب تاریک بود چشم چشم را
- 21:58نمیدید روشنی چراغ در ظلمات اثر نداشت
- 22:02اسکندر و خضر در ظلمات رفتند و رفتند تا
- 22:07نزدیک چشمه زندگی
- 22:09رسیدند در راه که میرفتند چیزهایی مثل
- 22:13سنگریزه زیر پای اسب هاشان صدا میکرد
- 22:18اسکندر از خضر پرسید اینها چیه خزر گفت
- 22:23چیزیه که هر کی برداره پشیمونه هرک
- 22:25برنداره پشیمونه هر ه کی کم برداره
- 22:29پشیمونه هر کی زیاد برداره
- 22:32پشیمونه همراهان اسکندر سه دسته شدند
- 22:36بعضیها توبره اسب و کیسه و جیب و بغلشان
- 22:40را پر کردند بعضیها یک مشت برداشتند
- 22:44بعضیا اصلاً برنداشتند گفتند وقتی برداشته
- 22:48و برنداشته پشیمون میشه چرا زحمت بیجا
- 22:52بکشیم اینجا مادربزرگ از مسیر قصه جلو
- 22:55میافتاد میگفت و وقتی از ظلمات درآمدن
- 22:59دیدن سنگریزهها الماس و زمرد و عقیق و
- 23:03جواهرات
- 23:04قیمتیه معنی گفته خضر معلوم شد هر که
- 23:09برنداشته بود پشیمان بود که چرا برنداشته
- 23:12هر کی برداشته بود پشیمان بود که چرا کم
- 23:16برداشته و هر که زیاد برداشته بود پشیمان
- 23:19بود که چرا بیشتر
- 23:22برنداشته مادربزرگ به سیاق قصه برمیگشت
- 23:26میگفت لب چشمه زندگی اسکندر و خزر دست و
- 23:31روی شستند خزر کفی از آب نوشید و نمردن شد
- 23:37که تا دنیا دنیاست و خدا خداست زنده است
- 23:41اما اسکندر از آب زندگی نخورد مردد شده
- 23:46بود فکر میکرد اگر بخورد دیگر به مردن
- 23:50دسترسی ندارد مادرش گفته بود برای یک مرد
- 23:55اتفاقاتی میافتد که مرد مرگ برایش شربت
- 23:59است به همین جهت آب زندگی را نخورد تا
- 24:03بیشتر فکر کند مشکی از آب زندگی پر کرد و
- 24:08پشت سر خود روی زین اسب
- 24:12بست به راه افتادند یک ماه رفته بودند یک
- 24:16ماه برگشتند تا به روشنی رسیدند اسکندر
- 24:21مشک آب زندگی را به درختی آویخت تا خوب
- 24:25فکر کند همان وقت کلاغی روی درخت نشست به
- 24:30مشک نوک زد که سوراخ شد و آب زندگی قطره
- 24:36قطره ریخت درخت کاج بود که همیشه سبز و
- 24:40حرم است زمستان و بهار ندارد کلاغ ک نوکش
- 24:45به آب زندگی آلوده شد هزار سال عمر
- 24:50میکند اما اسکندر از آب زندگی محروم ماند
- 24:54دیگر راه بازگشت نبود خی زر گفته بود
- 24:59هیچکس حق ندارد بیش از یک بار به ظلمات
- 25:02برود خطر مردن هست و چشمه زندگی را پیدا
- 25:07نمیکند مادر بزرگ با گفتگوی خضر هوسی
- 25:11خاطر سوز را در جان من سر داد دیدن خضر
- 25:16آرزوی خواب و بیداری من شده بود هر جا
- 25:19میرفتم دقت میکردم مگر ریش سپید و قبا
- 25:23یا ابای سبز پیامبر جاوید را ببینم اما
- 25:27هرگز ن
- 25:28بود تارو پود وجود سید مرتضی با کتاب
- 25:33پیوسته بود به کتاب دلبستگی ساده نداشت
- 25:37عشق میورزید همه عمر کتاب خواند با کتاب
- 25:43زیست و با کتاب
- 25:45مرد پدرش سید هاشم حکیم یعنی طبیب به
- 25:50قلمرو افسانهها رفته بود میگفتند نفسش
- 25:54شفا بود با جنها سر کار داشت در الاز
- 25:59بیماران سخت از جن کمک میگرفت از
- 26:03کتابخانه بزرگ او چنان سخن داشتند که گفتی
- 26:07کتابخانه افسانه اسکندریه
- 26:11بود چه روز باشکوهی بود آن روز که به این
- 26:15کتابخانه قدم نهادم و به افسانه بزرگ
- 26:19سالها که مادربزرگ نیز از آن سخن داشت
- 26:23نزدیک شدم آن دالان سرپوشیده و باریک و
- 26:27دراز مرا به گوشهای از دنیای افسانهها
- 26:31کشانید داخل حیاط نسبتاً وسیع یک اتاق بود
- 26:36سید آنجا میان کتابها نشسته بود مرا به
- 26:40درون راه داد هیجان و شوری داشتم که
- 26:44مپرس گفتی به قدس الاقدس راه یافتهام و
- 26:49به گفته تلمود نفس ذات قدوس متبارک را
- 26:55احساس میکردم اما خیلی زود بنای پندار
- 26:59سالها در هم ریخت افسانه گم شد واقع روشن
- 27:04و سخت سر و لاب ناپذیر ایان شد کتاب
- 27:09چندانی نبود پا و۶۰ و دست بالا هد و چند
- 27:14کتاب روی زمین و بالای طاقچهها پراکنده
- 27:19بود سید در همین اتاق تولد یافته بود و ای
- 27:23شگفت که در همان جا مرد یکی از شوق گانش
- 27:28را در بغل گرفته بود که پنجه فرشته مرگ بر
- 27:33پیشانی پر چینش
- 27:35افتاد ریشی سپید داشت و قدی متوسط
- 27:39گونههای استخوانی از بالای ریشش بیرون
- 27:42زده بود چشمانش ریز و پرجاذبه
- 27:47بود حرفه پدر را رها کرده بود میگفت از
- 27:51بیماری و رنج مردم نون خوردن شگون نداره
- 27:55در مدرسه چهار باغ مقیم بود در انتهای سمت
- 27:59چپ مجاور زاویه اتاقی داشت چیزی همانند
- 28:03راهبان ریاضت کش وادی نیل بود سیمون ستون
- 28:08نشین بود که پادشاه نصر فرانسه چهره او را
- 28:13در افسانه تایس زیب روی اسکندریه جاوید
- 28:17کرده است اتاق مدرسه معبد او بود شب و روز
- 28:22در آنجا به پرستش کتاب مشغول بود زمستان
- 28:26لحاف را روی خود میکشید بالای لحاف را
- 28:29چنان به هم میپیچید که برای دیدن کتاب
- 28:33منفذی باشد و ساعتها همچنان بیحرکت
- 28:38میماند خادم مدرسه نان و پنیری برای او
- 28:41میخرید که غذای روز و شب بود یک بار که
- 28:45خادم دو روز غیبت داشته بود سید همچنان در
- 28:49گوشه معبد خویش گرسنه مانده بود وقتی مرد
- 28:53از پستوی اتاق به شمار سالها که در آنجا
- 28:56اقامت داشته بود کلک گلین شکسته و پر
- 29:01خاکستر
- 29:03درآوردند اول زمستان هر سال خادم کلکی
- 29:07برای او میخرید به سه پول و آخر زمستان
- 29:11کلک شکسته به پستو منتقل
- 29:13میشد زنی داشت با دو پسر که از بس او را
- 29:17ندیده بودند عمو خطابش
- 29:21میکردند زن سید مرتضی آرزو داشت شوهری
- 29:24داشته باشد مانند همه شوهرها و در این راه
- 29:28چه تلاشی کرد اما
- 29:30بیثمر قصه این کشاکش جانکاه که حاصلی جز
- 29:35سرخوردگی و نومیدی نداشت از قصه امیر
- 29:39ارسلان و فرخ لقای رومی درازتر است یک روز
- 29:44زن سمج دو پسر را به جان عمو یعنی پدر
- 29:48انداخته بود که او را به باغ
- 29:51کشانیدن در راه کتاب از دستش نیفتاد گاه و
- 29:55بیگاه کنار راه می نشست چند سطر میخواند
- 30:00و به راه میافتاد ستور خوانده را زیر لب
- 30:03زمزمه میکرد حیف بود لحظهایی بیتاب سر
- 30:08کند فصل طوت بود زن و دو پسر به اصرار سید
- 30:14را بالای درخت کردند تا شاخهها را بجنبان
- 30:17و توتهای رسیده به زمین بریزد اما
- 30:21انتظارشان بیجا بود سید در دل شاخهها
- 30:24نشست کتاب را گشود و خواندن آ باز کرد زن
- 30:29مغلوب زار زد و به اوج نمیدی رسید کشاکش
- 30:33پایان گرفت میدان را برای هووی خطرناک
- 30:37خالی کرد میگفت بیوه شدم بچم پدر ندارن
- 30:42دست از گریبان شوهر کتاب زده برداشت تا در
- 30:46خلوت خانه مدرسه چهار باغ با بتان کاغذی
- 30:51سرگرم
- 30:53باشد آن روز سرد زمستان همسفر سید بودم
- 30:58کمی بعد از نیم روز پنجشنبه از مدرسه
- 31:02چهارباغ به راه
- 31:04افتادیم آهنگ شهر نون داشتیم که خانه پدری
- 31:09من و سید آنجا بود منظومه سبز باری را زیر
- 31:14بغل داشت کوچههای بیرون شهر تنگ و
- 31:17پیچاپیچ و ناهموار بود باران تندی باریده
- 31:21بود و از میان گل عبور آسان نبود چه جای
- 31:26مناسب بود میان گلهای دوغابی که گاهی از
- 31:31بالای قوزک میگذشت از اصالت وجود دم زدن
- 31:37آب را با نخ پوسیده به هم دوختن و این
- 31:41ابنا الملوک
- 31:43گفتن تا نزدیک آتشگاه دو ساعته رفتیم به
- 31:47فرار از زحمت گل غلیظ به راه میانبر
- 31:51افتادیم راه از کنار زمین بایر وسیعی
- 31:55میگذشت یک کوخ نیمه خرابه یک سوی راه بود
- 32:00سید کنار کوخ روی تخت سنگی رمید و کتاب را
- 32:05گشود از او جدا شدم تا نزدیک نارون کهنسال
- 32:09که ۲۰۰۳۰۰ قدم با کوخ فاصله داشت پیش رفتم
- 32:15زیر ناروند یک حوض یخزده بود با پیالهای
- 32:19که از بیم ربوده شدن با زنجیر مهار شده
- 32:23بود میان پیاله برنجی ۵ج انگشت دست
- 32:27به رمز دست بریده سقای کربلا دیده میشد
- 32:32سرگرم دیدن پیاله بودم ناگاهان صدای
- 32:36هیاهویی به گوشم رسید یکی بانگ میزد خضر
- 32:41خضر پشت سر نگریستم گروهی نزدیک به ۲۰ نفر
- 32:46به طرف ناروند میآمدند و صلوات میگفتند
- 32:50یکی پیشاپیش جمع فریاد میزد خضر
- 32:55خضر در امتداد افق سید را دیدم که شتابان
- 33:00میرفت به دیوار بلندی رسید و در شکاف
- 33:03دیوار ناپدید
- 33:05شد جماعت خضر جاب پهنای زمین بایر را
- 33:11پیمود گویی عبور سید را از شکاف دیوار
- 33:15ندیده بودند همچنان پیش رفتند بانگ خزر
- 33:20خزر بلند بود پیش صف جمع که بیش از همه
- 33:24التهاب داشت زیر ارون لب حوز یخ زده از
- 33:29حرکت ایستاد میگفت افسوس که دیر شناختیمش
- 33:33رفت و غایب شد جمع پراکنده شد هر کدامشان
- 33:39به جستجوی خضر غایب شده به سویی رفتند از
- 33:43شکاف دیوار پایین پریدم سید را دیدم ک تا
- 33:47به دست به یک درخت کهنسال تکیه داده بود
- 33:51تا مرادید از جا برخواست با شتاب رفتیم و
- 33:55آن طرف من نار جنبان از بیراهه به راه
- 34:00افتادیم ظهور خضر در دهکده خاموش جنب و
- 34:04جوشی انداخته بود چه سرگرمی جالبی بود
- 34:08گفتگو از وضع ریش و لباس خضر در آن شبهای
- 34:13دراز زمستان که گاهی تا سپیده دم طول
- 34:17میکشید افتخار دیدار نخستین نصیب میز مم
- 34:22رسول همریش کدخدا شده بود که خزر را بر آن
- 34:27سنگ ناهموار دیده بود میگفت اول بار من
- 34:31دیدمش روی سنگ افتاده بود قرآن به دست
- 34:34داشت لباش میجنبه ورد میگفت یا مناجات
- 34:38میکرد قیافه ملکوتی داشت از ریش سفیدش
- 34:42فهمیدم خزرو میبینم به تأیید دعوی خویش
- 34:47میگفت از هفتهها پیش منتظر خزر بودم دعا
- 34:51خوندم ختم انعام گرفتم نظر کردم سفره
- 34:55انداختم شب پیش خواب دیدم خز روی همون سنگ
- 34:59نشسته بود وقتی دیدمش همون بود که به خواب
- 35:03دیده بودم دویدم و رو پاش افتادم دستشو
- 35:06گرفتم و بوسیدم یک تار از موی ریشش کندم
- 35:10گفتم آقا خوش اومدید اما دستش رو کشید
- 35:15خشمگین بود به من اعتنا نکرد جای مو رو
- 35:18دست مالید قرآن رو وا کرد و مشغول خوندن
- 35:22شد یقین کردم که خودشه مشقم برکت خدا از
- 35:27دور پیدا شد فریاد زدم مش قمبر بیا که خضر
- 35:31اینجاست مش قمبر داوید و به پای خضر افتاد
- 35:35دامن غبا شو به سر و صورت آقا میمالید و
- 35:38اشک میریخت میگفت آقا قربونتم تا حاجتمو
- 35:43روا نکنی دامنتو رها نمیکنم در همین اثنا
- 35:47کل احمد گاریچی از راه رسید دست و پای خز
- 35:52رو بوسید دست انداخت و یک رشته از موهای
- 35:56ریش آقا رو کند که برای تبرک نگه داره جیغ
- 36:01خضر درومد که ای خدا از جا برخواست و شروع
- 36:05کرد به دویدن دیگه شک نمون که خودشه علامت
- 36:10خضر همینه همیشه از مردم فراریه هرگز
- 36:15اقرار نمیکنه که من خضر وگرنه مردم هجوم
- 36:19میکنن و حضرت زیر دست و پا له میشه
- 36:22دنبالش رفتیم هیاهو کردیم من فریاد میزدم
- 36:27خضر خزر مردم رسیدند در میون هیاهو خزر
- 36:32ناپدید شد قطره آبی بود که به زمین فرو
- 36:36رفت دیگه
- 36:38ندیدیمش درباره ریش خزر گفتگو دراز بود
- 36:42ریش را بیش از آنچه بود دراز کرده بودند
- 36:46پینه دوز ده که یک دو سالی در کربلا مانده
- 36:50بود میگفت ریش خزر یک قبضه و دو قبضه
- 36:54بیشتره به عنوان توضیح باید بگویم که واحد
- 36:58ریش را قبضه میگویند و آن مقداری است به
- 37:02اندازه پهنای کف
- 37:04دست میگفت در این عمر چندین هزار ساله که
- 37:09مرتباً ریشش دراز شده باید از سینهاش
- 37:13گذشته
- 37:15باشه پیله و ده که به وعده خرمن پارچه گلی
- 37:20و مهره سوزن و جغجغه به زنان و کودکان ده
- 37:24میفروخت و قبض گندم میگرفت و از این
- 37:29معامله حلال تومنی د۲ تومن منفعت خالص
- 37:33میبرد به وقت پیدایش خضر از دهکد غایب
- 37:37بود اما اعتقاد راسخ داشت که ریش خضر دو
- 37:42شقه بود چون ریش رستم زال با همان ابهت و
- 37:48جلال ملای ده این را نمیپسندید روی منبر
- 37:52گفته بود به پیغمبر خدا اهانت ن کنید خضر
- 37:58پیغمبر معصوم خداست ریش خضر را با ریش
- 38:03رستم گبر گوری
- 38:07لامذهب قیاس نباید کرد خدا را خشمگین
- 38:12نکنید کار اختلاف بالا گرفت بین دوز از
- 38:16گفته خود دفاع میکرد نزدیک بود کار به
- 38:19جنجال بکشد که کت خدا دخالت کرد گفت ریش
- 38:24خزر سه شقه بود یکی از دست راست و یکی از
- 38:29شب پشت کمرش بسته بود شقه وسطی رو شکمش
- 38:34افتاده بود و تا بالای زانو
- 38:38میرسید رأی کد خدا نافذ بود همه مطیع او
- 38:42شدند مخالفت باوی خطر داشت کسی آماده تحمل
- 38:47خطر
- 38:48نبود از رنگ لباس خضر نیز گفتگو بود میز
- 38:53مم رسول به چشم دیده بود که لباس سیاه به
- 38:56تن داشت اما ملای ده میگفت غلط دیدهای
- 39:01خضر به معنی سبزه حتماً لباسش سبز بوده نه
- 39:06سیاه شیطان به نظرت سیاه جلوه داده تا
- 39:10پیغمبر خدا را به چشمت سیاه کند استغفار
- 39:15کن تا خدا گناهت را
- 39:18ببخشد ظهور خضر مایع رونق دهکده شد سنگ
- 39:23ناهموار مایع برکت شد کدخدا پیش قدم شد و
- 39:28یک شبکه آهنین به دور سنگ کشید دهکده
- 39:33مستقل شد دیگر نمیباید زنان ده شبهای
- 39:37جمعه برای نظر و نیاز و افروختن شمع و
- 39:41خیرات مردگان به دهکده مجاور بروند و
- 39:45نامحرمان قد و بالایشان را
- 39:49ببینند سال بعد گنبدی روی سنگ ساختند کرد
- 39:54خدا غم برر خرج بنا را داد زمینهای بایر
- 39:59که سالها بود به سر آفتاب و برف و باران
- 40:02و جای بازی کودکان بود رونق گرفت سه دانگ
- 40:07زمین از کدخدا بود سه دانگ دیگر از یک زن
- 40:11بیوه و دو کودک صغیر بود که به قیمت ارزان
- 40:15خرید زمین به سرعت آباد شد و خضرآباد نام
- 40:20گرفت کد خدا همان سال به حج رفت و ریش خود
- 40:24را که تا آن وقت با قیچ ی دلاک دهکد کوتاه
- 40:28میکرد رها کرد تا دو قبضه و سه قبضه شود
- 40:33به اندازه ریش
- 40:35خضر میز بم رسول هزیان میگفت یک هفته بود
- 40:39که در آتش تب میسوخت نن بگم نوبت به نوبت
- 40:44جوشانده قدومه و عناب و سپستان و نعنا به
- 40:48حلقش ریخته بود اما تب فروکش نکرده بود
- 40:53زیانها پاره پاره به زحمت شنیده میشد از
- 40:56خدا آمرزش میخواست میگفت گناه کردم کد
- 41:01خدا ای لعنت به کد خدا بازی خضر آخ بازی
- 41:08خضر خدایا ببخش
- 41:11زمین زمین
- 41:15حاجی اون حاجی و من خسرت دنیا
- 41:20وآخره همان روز وقتی آفتاب لب بام بود
- 41:24میرزای تبدار چان انداخت و در جوار قدمگاه
- 41:28خضر به خاک رفت زنش دنبال جنازه زار میزد
- 41:33که خدایا شوهرم قربانی خضر شد کدخدا قنبر
- 41:38که از برکت خضر حاج کدخدا شده بود ریش
- 41:43بلندش را میکشید و فریاد میزد صلوات
- 41:46بلند ختم کنید تا شیطان فرار
- 41:50[موسیقی]
- 41:55کند
- 42:00[موسیقی]
- 42:29[تشویق]
- 42:31[موسیقی]
About this transcript
This page contains the full transcript of ( H. Parham با صدای) داستان خضر، پیغمبرجاوید از کتاب ظلمات عدالت - نوشتۀ ابوالقاسم پاینده by Mashaledanesh Audiobooks - کتاب های گویای مشعل , generated from the public captions YouTube serves with the video. The transcript has 4,663 words across 604 segments, with the original timestamps preserved so you can click any line to jump to that moment in the embedded player.
What you can do with it
Use the transcript to take notes, quote the speaker, build a study guide, generate a summary with ChatGPT or Claude via the YouTube Summary tool, or export it as a timed subtitle file with YouTube to SRT. You can also re-open it in the transcriber to choose a caption track available on the video.
Free YouTube transcript tool
YouTube2Text is a free YouTube transcript generator — no signup, no daily limit. Paste any YouTube link and get the full transcript instantly, with timestamps, click-to-jump, caption language selection, AI prompts for ChatGPT, Claude, and Gemini, and exports to TXT, SRT, VTT, or Markdown.