YouTube2Text

( H. Parham با صدای) داستان خضر، پیغمبرجاوید از کتاب ظلمات عدالت - نوشتۀ ابوالقاسم پاینده — Transcript

by Mashaledanesh Audiobooks - کتاب های گویای مشعل · 4,663 words · 604 segments · language en · Watch on YouTube

Full transcript

  1. 0:00[موسیقی]
  2. 0:17[تشویق]
  3. 0:17[موسیقی]
  4. 0:23خزر پیامبر جاوید نوشته ابوالقاسم
  5. 0:28پاینده و چون زنده جاوید شد به راه افتاد
  6. 0:33به فرمان خدای در راه‌های خلوت هم می‌رود
  7. 0:38و دستگیری کند بی‌پناهان و درماندگان را
  8. 0:43از مؤلف
  9. 0:46ناشناس از برکات مادربزرگ این بود که مرا
  10. 0:49با خضر آشنا کرد خضر پیامبر نمردن که به
  11. 0:55گفته او تا دنیا دنیاست و خدا خداست جان
  12. 0:59دارد
  13. 1:00و دست فرشته مرگ از گریبانش کوتاه است که
  14. 1:05با موسی در سواحل نیل گام زد و به دستور
  15. 1:09خدا به پیامبر مغرور یهود درس تواضع داد
  16. 1:14که اسکندر را به ظلمات برد و چشمه زندگی
  17. 1:18را کشف کرد و فاتح آرزومند هراسان از مرگ
  18. 1:24را به راز حیات جاوید رهنمون شد که ساختن
  19. 1:29صد بز بزرگ را به اسکندر پیامبر یاد داد و
  20. 1:34دنیا را از بلیه یأجوج و ماجوج و به تعبیر
  21. 1:38مادربزرگ اجوج مجوج نجات
  22. 1:42داد چه شکوهمند بودیم پیامبر چون روزگار
  23. 1:46کهنسال که به گفته مادربزرگ به فرمان خدا
  24. 1:50همه جا حاضر و ناظر است و درماندگان
  25. 1:54محتاجان را یاری و دستگیری می‌کند
  26. 1:58می‌گفت خصر ریش سفید بلند داره و قبای
  27. 2:03سبز تردید داشت که قبا دارد یا عبا دست به
  28. 2:08پیشانی می‌فشرد و آه می‌کشید می‌گفت
  29. 2:12نمی‌دونم موریانه ایام جاب جا نوار
  30. 2:15حافظه‌اش را خورده بود یک قصه را دو بار
  31. 2:19یک جور نقل نمی‌کرد چیزی از دانسته‌های به
  32. 2:23ظلمات فراموشی افتاده بود وقتی یک قصه را
  33. 2:27چند بار نقل می‌کرد میشد جاهای خالی یک
  34. 2:31نقل را از اضافات نقل‌های دیگر پر
  35. 2:36کرد قصه خضر و موسی را به همین صورت کامل
  36. 2:40کرده‌ام کوشیده‌ام گفته‌های مادر بزرگ را
  37. 2:44دقیقاً بازگو کنم اما حافظه من نیز که به
  38. 2:48قوت و دقت آن
  39. 2:51می‌بالید از پس ۵۰ سال و بیشتر از دستبد
  40. 2:56موریانه ایام مسون نمانده و و شاید
  41. 3:00ندانسته چیزی از کلمات خودم بر آن افزوده
  42. 3:04ام مادربزرگ می‌گفت شیطان لجوج قوم یهود
  43. 3:10در جان موسی افتاده بود مغرور شده بود
  44. 3:13می‌گفت منم که خدا در کوه تور با من سخن
  45. 3:17گفت منم که ذات مبارک متعال به صورت شعله
  46. 3:22آتش از دل درخت بر من نمودار شد اما خدا
  47. 3:27غرور بنده را نمی‌پسندد هرک که مغرور شد
  48. 3:31به چاه
  49. 3:32افتاد در اینجا مادربزرگ حاشیه می‌رفت
  50. 3:36نمرود مغرور شد پشه‌ای از راه بینی به
  51. 3:39مغزش افتاد و از زحمت نیش پشه شب و روز
  52. 3:44خواب نداشت یاران نمرود گاهی با چکش چوبین
  53. 3:49به مغزش می‌کوفت پشه شرور کمی آرام میشد و
  54. 3:54نمرود لحظه‌‌ای چرت می‌زد فرعون گردن
  55. 3:58گرفته بود به م مردم مصر می‌گفت من خدای
  56. 4:02شمایم خدا شپش و قورباغه و خون را به سرخش
  57. 4:06فرستاد دنیا پر از شبش شد قورباغه‌ها در
  58. 4:11قصر فرعون ورجه ورجه می‌کردند از تختش
  59. 4:15بالا می‌رفتند همه چیز خون شده بود نان و
  60. 4:20آب فرعون خونی شده بود بعد طوفان آمد بعد
  61. 4:25ملخ‌های کوچولو به مرد پرمدعا فهماندند که
  62. 4:30بنده در مقابل رب الارباب ذلیل است و زبون
  63. 4:35عاقبتم فرعون را به دریا کشید و غرق کرد
  64. 4:39اما موسی پیغمبر بود خدا نمی‌خواست
  65. 4:42پیامبرش را عذاب کند می‌خواست گوش مالش
  66. 4:46دهد که از اسب غرور
  67. 4:49بیفتد اینجا مادربزرگ حاشیه بر حاشیه
  68. 4:53می‌زد می‌گفت خدا بندگان را ذلیل و زبون
  69. 4:57می‌خواهد بنده نباید در مق مقابل خدا
  70. 5:00اراده داشته باشد باید مطیع مطلق
  71. 5:04باشد این گفته‌ها از مادربزرگ نبود همه را
  72. 5:08از ملای ریزی شنیده بود آن وقتها که جوان
  73. 5:12بود صبح و شب در صف اول نماز حضور داشت و
  74. 5:17پای منبر می‌نشست وای عجب که شنیده‌های آن
  75. 5:21روزگار دور را بهتر به خاطر داشت می‌گفت
  76. 5:26یک روز موسی جسارت کرد گفت خدایا بنده‌ای
  77. 5:30از من داناتر هست از مسطر جلال ندا رسید
  78. 5:35که ای موسی یکی از بندگان من هست که از تو
  79. 5:38داناتر است برای دیدن او به کنار دریا برو
  80. 5:43یک ماهی بریان همراه بردار وقتی به بنده
  81. 5:47دانای من رسیدی ماهی پخته جان می‌گیرد این
  82. 5:52نشانی حضور مرد
  83. 5:54داناست موسی ماهی پخته را در سبد نهاد و
  84. 5:58راهی شد
  85. 6:00رفت و رفت و رفت تا کنار دریا به مردی
  86. 6:03پشمینه پوش رسید که روی ریگها نشسته بود
  87. 6:08گرسنه شده بود خواست ماهی را از سبد
  88. 6:11بردارد ماهی پخته جان گرفت و در آب افتاد
  89. 6:16آب در معبر ماهی طاق زد ماهی در دریای
  90. 6:20پرآب به خشکی می‌رفت معلوم شد بنده دانای
  91. 6:24خدا همین است موسی پیش رفت و سلام کرد این
  92. 6:29خضر بود که جواب سلام موسی را داد موسی
  93. 6:34گفت می‌خواهم همراه تو باشم و از
  94. 6:37تجربه‌های تعلیم بگیرم خضر خندید و گفت
  95. 6:41نمیشه تو تاب همراهی مرا نداری از موسی
  96. 6:46اصرار بود و از خضر انکار عاقبت خضر قبول
  97. 6:51کرد که موسی هم سفرش باشد موسی زبونی بنده
  98. 6:56را دریافت معلوم شد دست بالای دست بسیار
  99. 7:00است خضر شرط کرد که موسی در راه هرچه دید
  100. 7:05اعتراض نکند ببیند و خاموش بماند موسی
  101. 7:10پذیرفت به ره افتادند به شهری رسیدند که
  102. 7:14مردم آنجا خسیس بودند خضر نان خواست
  103. 7:18ندادند آب خواست ندادند دو پیامبر گرسنه و
  104. 7:24تشنه از آن شهر
  105. 7:26گذشتند بیرون شهر دیواری بود کهنه که رو
  106. 7:30به خرابی داشت خضر کیسه سفر را از دوش
  107. 7:35انداخت دست بکار شد گل آماده کرد و دیوار
  108. 7:40را که نزدیک به ویرانی بود تعمیر کرد موسی
  109. 7:45حیرت کرد طاقتش از دست رفت شرط خزر را از
  110. 7:51یاد برد لب اعتراض کشود و گفت برادر خصر
  111. 7:55مردم این شهر با ما بدرفتاری کردند نانم
  112. 7:58ندادند آب ما ما ندادند و تو به جای
  113. 8:00بدرفتاری دیوارش را تعمیر می‌کنی خضر گفت
  114. 8:05مگر نگفتم که تاب همراهی مرا نداری مس دمق
  115. 8:09شد عذر خواست گفت خطا کردم دیگر
  116. 8:13نمی‌کنم خز خطای او را بخشید و گفت یادت
  117. 8:17باشد که دیگر به من اعتراض نکنی کار مردان
  118. 8:20خدا بی‌حکمت نیست تو هنوز خامی سرد و گرم
  119. 8:25روزگار ن چشیده‌ام می‌‌داند فراز د یا
  120. 8:30چیست موسی داشت از خجالت آب میشد قول داد
  121. 8:35و قسم خورد که دیگر در کار خضر فضولی نکند
  122. 8:40به ره افتادند به شهری رسیدند در یک کوچه
  123. 8:44چند تا بچه بازی می‌کردند خضر یکی از آنها
  124. 8:48را به کناری کشید و دور از چشم دیگران سرش
  125. 8:53را با سنگ کوفت و تنش را در بن دیواری به
  126. 8:57خاک کرد
  127. 9:00موسی تاب نیاورد و لب به اعتراض گشود که
  128. 9:03برادر خضر کارهای عجیب می‌کنی آنجا دیوار
  129. 9:07شکسته را تعمیر کردی و اینجا طفلک زنده را
  130. 9:11کشتی پناه بر خدا از وسوسه شیطان خضر بانگ
  131. 9:17زد که نگفتمت برای من هم سفر خوبی نیستی
  132. 9:20برو که دیگر نبینمت اعتراض به کار بندگان
  133. 9:25خدا حق تو
  134. 9:26نیست موسی باز خج ل شد فهمید که خطا کرده
  135. 9:31عذر خواست قول داد که دیگر خطا نکند خضر
  136. 9:36پذیرفت گفتین دفعه آخر است اگر باز خطا
  137. 9:41کردی باید از من جدا
  138. 9:44شوید باز به راه افتادند به لب دریا
  139. 9:48رسیدند یک کشتیبان خوب و مقدس آنجا بود دو
  140. 9:53پیامبر را که پول نداشتند مفت به کشتی
  141. 9:57نشانید وقتی که که به دریا رفتند موسی دید
  142. 10:01که خضر تیشه‌ای از کیسه درآورده کشتی را
  143. 10:05سوراخ می‌کند باز هم قول و قرر از یادش
  144. 10:09رفت بانگ زد که برادر خضر چه می‌کنی
  145. 10:13کشتیبان ما را مفت سوار کرد مزدش را
  146. 10:16اینطور می‌دهی می‌خواهی کشتی را غرق کنی
  147. 10:20خزر گفت آقا موسی بسه باید از هم جدا شویم
  148. 10:26گفتم به کار بندگان خدا اعتراض نکن کن
  149. 10:29گفتم ببین و خاموش باش گفتم کار بندگان
  150. 10:34خدا بی‌حکمت
  151. 10:35نیست گفتم عقل تو به خیلی کارها نمی‌رسد و
  152. 10:40بد و خوب را تمیز نمی‌دهی نشنیدی مغرور
  153. 10:44شدی به عقل خودت نازیی حالا تو آنور جوب و
  154. 10:49من اینور جوب تو به راه خودت من به راه
  155. 10:52خودم برو که دیگر همدیگر را
  156. 10:55نبینیم موسی خجل و درمانده شد یادش آمد که
  157. 11:00سه بار برخلاف قول و قرار رفتار کرده از
  158. 11:04خودش بدش آمد فهمید که چقدر نادان و عجول
  159. 11:09بوده گفت برادر خصر حق با توست که من
  160. 11:12عجولم من نادانم مرا ببخش اما بگو چرا
  161. 11:16دیوار را تعمیر کردی چرا بچه را کشتی چرا
  162. 11:19کشتی را سوراخ کردی خصر غاه غاه خندید و
  163. 11:24گفت آقا موسی در این راه پرپیچ و خم که ما
  164. 11:28می‌رویم تو طفلک ابجد خوانی هنوز خامی تا
  165. 11:33به عقل برسی و پخته شوی و نکته‌های نگفته
  166. 11:37را بخوانی فرسنگ‌ها راه است بشنو تا ببینی
  167. 11:42چقدر از مرحله پرتی چقدر نادانی عقل بچه
  168. 11:48داری اما دیوار از یک یتیم خردسال بود بن
  169. 11:54دیوار گنجی نهفته بود از مال یتیم اگر
  170. 11:58دیوار میافتاد گنج یتیم لقمه چرب مفت
  171. 12:03خواران میشد دیوار را تعمیر کردم که تا به
  172. 12:07وقت رشد یتیم سر پا بماند و یتیم گنج را
  173. 12:11دست نخورده تصرف
  174. 12:14کند اما آن بچه که سرش را به سنگ کوفتم از
  175. 12:19پدر و مادری بود عابد و پارسا اما پسر روح
  176. 12:24شیطانی داشت اگر بزرگ میشد پدر و مادر را
  177. 12:27به مخمس
  178. 12:29می‌انداخت ممکن بود مایع کفر و ادبار آنها
  179. 12:33شود پسر را کشتم تا پدر و مادر از خطر
  180. 12:37نجات
  181. 12:39یابند اما کشتی آن طرف دریا شاهی بود که
  182. 12:44کشتی‌ها را به بیگاری می‌گرفت کشتی را
  183. 12:47سوراخ کردم تا مأموران شاه آن را به
  184. 12:50بیگاری نبرند دیدی که کارهای من بی‌حکمت
  185. 12:54نبود حالا راهت را بگیر و دنبال کارت برو
  186. 12:58و بیهو در کار بندگان خدا چون و چرا مکن
  187. 13:03خیلی چیزها هست که به ظاهر بد است اما
  188. 13:06عاقبت خوب دارد خیلی چیزها هست که به ظاهر
  189. 13:10خوب است اما عاقبت بد دارد همه چیز را
  190. 13:14باید به عاقبت سنجید برو جغل پیغمبر
  191. 13:20پرمدعا موسی سرشکسته و حقیر از خضر جدا شد
  192. 13:26و فهمید که نادانی پسران آدم را نهایت
  193. 13:31نیست به گفته مادربزرگ خضر پیغمبر بود که
  194. 13:36ساختن صد را به اسکندر یاد داد صد را در
  195. 13:41مقابل اجوج مجوج ساخت این مردم شرور و
  196. 13:45مزاحم و تبهکار آفت و بلیه بودند فسقلی‌ها
  197. 13:50مزاحم هر جا می‌رفتند ویرانی و خرابی را
  198. 13:54با خودشان می‌بردند قدشان دو سه وجب بود
  199. 13:58گرد و قلمبه و چاقالو با دو گوش دراز
  200. 14:02درازتر از گوش دراز گوش به مقدار قامتشان
  201. 14:07که یکی تشکش بود و یکی لحافش هنگام شب یک
  202. 14:12گوش را زیر تنشان می‌نهادند درست مانند
  203. 14:16تشک و یکی را مانند لحاف رویشان
  204. 14:21می‌انداختند رخت خوابشان همراهشان بود
  205. 14:24خوراکشان برگ و ریشه درخت بود اسکندر سدی
  206. 14:29ساخت و اجوج مجوج را آن سوی سد محبوس کرد
  207. 14:35تا مزاحم بندگان خدا
  208. 14:38نشوند مادر بزرگ از جغرافیا و رسوم و آداب
  209. 14:42اجوج مجوج اطلاعات مفصل داشت آنها کافر
  210. 14:48بودند خدا را
  211. 14:49نمی‌شناختند اگر گرسنه می‌شدند از خوردن
  212. 14:53گوشت آدم باک نداشتند نماز نمی‌خواندم
  213. 14:58روزه نمی‌گرفتند زن‌ها شان را عقد
  214. 15:02نمی‌کردند هر چند تشان یک زن می‌گرفتند
  215. 15:06مثل ملخ درخت و مزرعه را لخت می‌کردند هر
  216. 15:11جا می‌رفتند قدی میشد یک مدت کوتاهی اجوج
  217. 15:15موج‌ها مسلمان شدند حضرت مولا در یک شب از
  218. 15:21مدینه همراه عمر تا دیار اجوج مجوج رفت
  219. 15:26البته با طی الرض وگرنه تا دیار اجوج مجوج
  220. 15:30۲ سال راه بود اومر دید که این قوم سابقاً
  221. 15:35کافر و تبهکار مسلمان شده‌اند و دوستار
  222. 15:39علی علیه
  223. 15:41السلام قصه ظلمات و آب زندگی کشش بیشتر
  224. 15:45داشت مادربزرگ آن را با تفصیل بیشتر نقل
  225. 15:48می‌کرد می‌گفت اسکندر همه دنیا را گرفت
  226. 15:53اما همیشه غصه‌دار بود می‌ترسید در دنیا
  227. 15:57جایی باشد که که نگرفته باشد غصه داشت که
  228. 16:01می‌میرد و این همه دنیا را که گرفته بیرون
  229. 16:05گور
  230. 16:06می‌گذارد وقتی که مرد به گفته مادرش دستش
  231. 16:10را از تابوت بیرون گذاشتند تا مردم ببینند
  232. 16:14که اسکندر بزرگ دست خالی از دنیا می‌رود و
  233. 16:18از آن همه گنج و دفینه چیزی همراه
  234. 16:22نمی‌برد با خضر مشورت کرد خضر وزیر اسکندر
  235. 16:28بود که در همه کارها با او مشورت می‌کرد
  236. 16:31خز گفت بله همه بندگان خدا می‌میرند این
  237. 16:36گناه آدم پدر و حوای مادر بود که وسوسه
  238. 16:41شیطان شدند و از آن میوه که خدا گفته بود
  239. 16:45نخورند
  240. 16:47خوردند شیطان لعین در دهان مار نشست و
  241. 16:51وارد بهشت شد نن حوا را فریب داد او هم
  242. 16:56آدم را فریب داد و و کردند آن کاری را که
  243. 17:00خدا گفته بود نکنند یک بار دیدند که لخت
  244. 17:04اورند حوا خونی شده بود و درختان بهشت را
  245. 17:09آلوده کرد خدا غضبش گرفت و او و شوهر گناه
  246. 17:14کارش را از بهشت بیرون کرد حوا به زحمت
  247. 17:19زاییدن افتاد و مرگ بر آنها مقرر شد اگر
  248. 17:24در بهشت مانده بودند همیشه زنده
  249. 17:26می‌ماندند مرگ از در بهشت وارد نمی‌شود
  250. 17:30اما بیرون بهشت بیماری و پیری هست و مرگ و
  251. 17:34فنا عزرائیل بر مردم تسلط دارد هیچ‌کس
  252. 17:39زنده جاوید
  253. 17:41نیست اسکندر بیشتر غصه‌دار شد به خضر گفت
  254. 17:45چاره‌ای بکنند نمی‌خواست بمیرد حیف بود
  255. 17:49جوان بود پیامبر بود دنیا را گرفته بود
  256. 17:53دلش نمی‌خواست در یک گور دو وجبی بخوابد و
  257. 17:57بعد در آن دنیا در روز ۵۰ هزار سال حساب
  258. 18:01پس بدهد از حساب خدا می‌ترسید از فکر
  259. 18:06قیامت تنش
  260. 18:09می‌لرزید وقتی مادربزرگ به اینجا می‌رسید
  261. 18:12صدایش لرزان میشد حال گریه می‌گرفت اما
  262. 18:16سال‌ها بود که چشمانش خشک شده بود اشک
  263. 18:19نداشت آه می‌کشید خودش اسکندر میشد از مرگ
  264. 18:25می‌ترسید از حساب خدا باار داشت می‌گفت
  265. 18:30اگر بنده گنهکار یک پشه را به ناحق کشته
  266. 18:34باشد روز قیامت باید حساب پس
  267. 18:37بدهد مادربزرگ که منش شاعران داشت چه
  268. 18:41تصویر دقیقی از قیامت می‌ساخت می‌گفت وقتی
  269. 18:46دنیا به آخر می‌رسد آدم‌ها و حیوان‌ها و
  270. 18:49فرشته‌ها همه مرده‌اند
  271. 18:52عزرائیل فرشته مرگ هم عاقبت به چنگ میافتد
  272. 18:57خودش جان خودش را می‌گیرد آنوقت نوبت
  273. 19:01آفتاب است که بمیرد تاریک می‌شود و
  274. 19:05ستاره‌ها مثل سیب رسیده از آسمان می‌افتد
  275. 19:09آسمان مثل پنبه حلاج می‌شود آن وقت نوبت
  276. 19:14اسرافیل می‌شود که در بوغ
  277. 19:18بدمد می‌گفتم مگر اسرافیل نمرده مادربزرگ
  278. 19:23برای این سؤال جوابی نداشت قصه رو همین
  279. 19:26جور شنیده بود می‌گفت
  280. 19:28شاید اسرافیل هم بمیره و دوباره زنده بشه
  281. 19:32شاید اصلاً نمیره خدا می‌دونه اسرافیل در
  282. 19:37بوغ می‌دمد همه مردگان از گور
  283. 19:40برمی‌خیزند و با کفن های سفید راه میافتند
  284. 19:44به طرف صحرای محشر آنجا که باید حساب پس
  285. 19:48داد پای ترازوی عدالت خدا آنجا که مو را
  286. 19:53از ماست می‌کشند وای بر آن کس که کفه
  287. 19:57اعمال ب بش ب چربد و خوشا به حال آنکه کفه
  288. 20:01اعمال نیکش ب چربد اولی‌ها به جهنم
  289. 20:05می‌روند و دومی ها به
  290. 20:09بهشت تصویر شاعرانه یحیی پیامبر که در
  291. 20:13سحرای محشر با کارد تیز مرگ را می‌کشد چه
  292. 20:18زیبا و دل‌انگیز بود می‌گفت وقتی حساب‌ها
  293. 20:22را رسیدند و بهشتی به بهشت رفت و جهنمی به
  294. 20:26جهنم از از بالای عرش ندا می‌رسد که تماشا
  295. 20:31کنید آن وقت میان بهشت و جهنم جایی که
  296. 20:35بهشتی می‌بیند جهنمی هم می‌بیند یحیی
  297. 20:40پیامبر یک قوچ بزرگ را سر می‌برد آن وقت
  298. 20:45ندا می‌رسد این مرگ بود که کشته شد دیگر
  299. 20:50مرگ نیست جهنمی تا خدا خداست در جهنم است
  300. 20:56و بهشتی تا خدا خدا در
  301. 21:00بهشت مادر بزرگ از گفته ملای ریزی نقل
  302. 21:04می‌کرد که اگر مرگ نمرده بود بهشتی ها و
  303. 21:09جهنمی ها همه
  304. 21:11می‌مردند بهشتی ها از خوشحالی و جهنمی ها
  305. 21:15از غصه اما مرگ
  306. 21:18نیست خضر چاره‌ساز پرده را از راز بزرگ
  307. 21:23برداشت به اسکندر گفت آن سوی دنیا نزدیک
  308. 21:27غروب گاه خورشید در دل ظلمات یک چشمه هست
  309. 21:31چشمه زندگی که هر که از آب آن بنوشد دیگر
  310. 21:35ن می‌میرد اسکندر به قصد ظلمات راه
  311. 21:41افتاد مادربزرگ تفصیل سفر ظلمات را
  312. 21:45همانطور که از ملای ریزی شنیده بود می‌گفت
  313. 21:48که از آن می‌گذرم عاقبت به ظلمات رسیدند
  314. 21:52سرزمین ظلمات چون شب تاریک بود چشم چشم را
  315. 21:58نمی‌دید روشنی چراغ در ظلمات اثر نداشت
  316. 22:02اسکندر و خضر در ظلمات رفتند و رفتند تا
  317. 22:07نزدیک چشمه زندگی
  318. 22:09رسیدند در راه که می‌رفتند چیزهایی مثل
  319. 22:13سنگریزه زیر پای اسب هاشان صدا می‌کرد
  320. 22:18اسکندر از خضر پرسید این‌ها چیه خزر گفت
  321. 22:23چیزیه که هر کی برداره پشیمونه هرک
  322. 22:25برنداره پشیمونه هر ه کی کم برداره
  323. 22:29پشیمونه هر کی زیاد برداره
  324. 22:32پشیمونه همراهان اسکندر سه دسته شدند
  325. 22:36بعضی‌ها توبره اسب و کیسه و جیب و بغلشان
  326. 22:40را پر کردند بعضی‌ها یک مشت برداشتند
  327. 22:44بعضیا اصلاً برنداشتند گفتند وقتی برداشته
  328. 22:48و برنداشته پشیمون میشه چرا زحمت بیجا
  329. 22:52بکشیم اینجا مادربزرگ از مسیر قصه جلو
  330. 22:55میافتاد می‌گفت و وقتی از ظلمات درآمدن
  331. 22:59دیدن سنگریزه‌ها الماس و زمرد و عقیق و
  332. 23:03جواهرات
  333. 23:04قیمتیه معنی گفته خضر معلوم شد هر که
  334. 23:09برنداشته بود پشیمان بود که چرا برنداشته
  335. 23:12هر کی برداشته بود پشیمان بود که چرا کم
  336. 23:16برداشته و هر که زیاد برداشته بود پشیمان
  337. 23:19بود که چرا بیشتر
  338. 23:22برنداشته مادربزرگ به سیاق قصه برمیگشت
  339. 23:26می‌گفت لب چشمه زندگی اسکندر و خزر دست و
  340. 23:31روی شستند خزر کفی از آب نوشید و نمردن شد
  341. 23:37که تا دنیا دنیاست و خدا خداست زنده است
  342. 23:41اما اسکندر از آب زندگی نخورد مردد شده
  343. 23:46بود فکر می‌کرد اگر بخورد دیگر به مردن
  344. 23:50دسترسی ندارد مادرش گفته بود برای یک مرد
  345. 23:55اتفاقاتی میافتد که مرد مرگ برایش شربت
  346. 23:59است به همین جهت آب زندگی را نخورد تا
  347. 24:03بیشتر فکر کند مشکی از آب زندگی پر کرد و
  348. 24:08پشت سر خود روی زین اسب
  349. 24:12بست به راه افتادند یک ماه رفته بودند یک
  350. 24:16ماه برگشتند تا به روشنی رسیدند اسکندر
  351. 24:21مشک آب زندگی را به درختی آویخت تا خوب
  352. 24:25فکر کند همان وقت کلاغی روی درخت نشست به
  353. 24:30مشک نوک زد که سوراخ شد و آب زندگی قطره
  354. 24:36قطره ریخت درخت کاج بود که همیشه سبز و
  355. 24:40حرم است زمستان و بهار ندارد کلاغ ک نوکش
  356. 24:45به آب زندگی آلوده شد هزار سال عمر
  357. 24:50می‌کند اما اسکندر از آب زندگی محروم ماند
  358. 24:54دیگر راه بازگشت نبود خی زر گفته بود
  359. 24:59هیچکس حق ندارد بیش از یک بار به ظلمات
  360. 25:02برود خطر مردن هست و چشمه زندگی را پیدا
  361. 25:07نمی‌‌کند مادر بزرگ با گفتگوی خضر هوسی
  362. 25:11خاطر سوز را در جان من سر داد دیدن خضر
  363. 25:16آرزوی خواب و بیداری من شده بود هر جا
  364. 25:19می‌رفتم دقت می‌کردم مگر ریش سپید و قبا
  365. 25:23یا ابای سبز پیامبر جاوید را ببینم اما
  366. 25:27هرگز ن
  367. 25:28بود تارو پود وجود سید مرتضی با کتاب
  368. 25:33پیوسته بود به کتاب دلبستگی ساده نداشت
  369. 25:37عشق می‌ورزید همه عمر کتاب خواند با کتاب
  370. 25:43زیست و با کتاب
  371. 25:45مرد پدرش سید هاشم حکیم یعنی طبیب به
  372. 25:50قلمرو افسانه‌ها رفته بود می‌گفتند نفسش
  373. 25:54شفا بود با جن‌ها سر کار داشت در الاز
  374. 25:59بیماران سخت از جن کمک می‌گرفت از
  375. 26:03کتابخانه بزرگ او چنان سخن داشتند که گفتی
  376. 26:07کتابخانه افسانه اسکندریه
  377. 26:11بود چه روز باشکوهی بود آن روز که به این
  378. 26:15کتابخانه قدم نهادم و به افسانه بزرگ
  379. 26:19سال‌ها که مادربزرگ نیز از آن سخن داشت
  380. 26:23نزدیک شدم آن دالان سرپوشیده و باریک و
  381. 26:27دراز مرا به گوشه‌ای از دنیای افسانه‌ها
  382. 26:31کشانید داخل حیاط نسبتاً وسیع یک اتاق بود
  383. 26:36سید آنجا میان کتاب‌ها نشسته بود مرا به
  384. 26:40درون راه داد هیجان و شوری داشتم که
  385. 26:44مپرس گفتی به قدس الاقدس راه یافته‌ام و
  386. 26:49به گفته تلمود نفس ذات قدوس متبارک را
  387. 26:55احساس می‌کردم اما خیلی زود بنای پندار
  388. 26:59سال‌ها در هم ریخت افسانه گم شد واقع روشن
  389. 27:04و سخت سر و لاب ناپذیر ایان شد کتاب
  390. 27:09چندانی نبود پا و۶۰ و دست بالا هد و چند
  391. 27:14کتاب روی زمین و بالای طاقچه‌ها پراکنده
  392. 27:19بود سید در همین اتاق تولد یافته بود و ای
  393. 27:23شگفت که در همان جا مرد یکی از شوق گانش
  394. 27:28را در بغل گرفته بود که پنجه فرشته مرگ بر
  395. 27:33پیشانی پر چینش
  396. 27:35افتاد ریشی سپید داشت و قدی متوسط
  397. 27:39گونه‌های استخوانی از بالای ریشش بیرون
  398. 27:42زده بود چشمانش ریز و پرجاذبه
  399. 27:47بود حرفه پدر را رها کرده بود می‌گفت از
  400. 27:51بیماری و رنج مردم نون خوردن شگون نداره
  401. 27:55در مدرسه چهار باغ مقیم بود در انتهای سمت
  402. 27:59چپ مجاور زاویه اتاقی داشت چیزی همانند
  403. 28:03راهبان ریاضت کش وادی نیل بود سیمون ستون
  404. 28:08نشین بود که پادشاه نصر فرانسه چهره او را
  405. 28:13در افسانه تایس زیب روی اسکندریه جاوید
  406. 28:17کرده است اتاق مدرسه معبد او بود شب و روز
  407. 28:22در آنجا به پرستش کتاب مشغول بود زمستان
  408. 28:26لحاف را روی خود می‌کشید بالای لحاف را
  409. 28:29چنان به هم می‌پیچید که برای دیدن کتاب
  410. 28:33منفذی باشد و ساعت‌ها همچنان بی‌حرکت
  411. 28:38می‌ماند خادم مدرسه نان و پنیری برای او
  412. 28:41می‌خرید که غذای روز و شب بود یک بار که
  413. 28:45خادم دو روز غیبت داشته بود سید همچنان در
  414. 28:49گوشه معبد خویش گرسنه مانده بود وقتی مرد
  415. 28:53از پستوی اتاق به شمار سال‌ها که در آنجا
  416. 28:56اقامت داشته بود کلک گلین شکسته و پر
  417. 29:01خاکستر
  418. 29:03درآوردند اول زمستان هر سال خادم کلکی
  419. 29:07برای او می‌خرید به سه پول و آخر زمستان
  420. 29:11کلک شکسته به پستو منتقل
  421. 29:13میشد زنی داشت با دو پسر که از بس او را
  422. 29:17ندیده بودند عمو خطابش
  423. 29:21می‌کردند زن سید مرتضی آرزو داشت شوهری
  424. 29:24داشته باشد مانند همه شوهرها و در این راه
  425. 29:28چه تلاشی کرد اما
  426. 29:30بی‌ثمر قصه این کشاکش جانکاه که حاصلی جز
  427. 29:35سرخوردگی و نومیدی نداشت از قصه امیر
  428. 29:39ارسلان و فرخ لقای رومی درازتر است یک روز
  429. 29:44زن سمج دو پسر را به جان عمو یعنی پدر
  430. 29:48انداخته بود که او را به باغ
  431. 29:51کشانیدن در راه کتاب از دستش نیفتاد گاه و
  432. 29:55بیگاه کنار راه می نشست چند سطر می‌خواند
  433. 30:00و به راه میافتاد ستور خوانده را زیر لب
  434. 30:03زمزمه می‌کرد حیف بود لحظه‌ایی بی‌تاب سر
  435. 30:08کند فصل طوت بود زن و دو پسر به اصرار سید
  436. 30:14را بالای درخت کردند تا شاخه‌ها را بجنبان
  437. 30:17و توت‌های رسیده به زمین بریزد اما
  438. 30:21انتظارشان بیجا بود سید در دل شاخه‌ها
  439. 30:24نشست کتاب را گشود و خواندن آ باز کرد زن
  440. 30:29مغلوب زار زد و به اوج نمیدی رسید کشاکش
  441. 30:33پایان گرفت میدان را برای هووی خطرناک
  442. 30:37خالی کرد می‌گفت بیوه شدم بچم پدر ندارن
  443. 30:42دست از گریبان شوهر کتاب زده برداشت تا در
  444. 30:46خلوت خانه مدرسه چهار باغ با بتان کاغذی
  445. 30:51سرگرم
  446. 30:53باشد آن روز سرد زمستان همسفر سید بودم
  447. 30:58کمی بعد از نیم روز پنجشنبه از مدرسه
  448. 31:02چهارباغ به راه
  449. 31:04افتادیم آهنگ شهر نون داشتیم که خانه پدری
  450. 31:09من و سید آنجا بود منظومه سبز باری را زیر
  451. 31:14بغل داشت کوچه‌های بیرون شهر تنگ و
  452. 31:17پیچاپیچ و ناهموار بود باران تندی باریده
  453. 31:21بود و از میان گل عبور آسان نبود چه جای
  454. 31:26مناسب بود میان گل‌های دوغابی که گاهی از
  455. 31:31بالای قوزک می‌گذشت از اصالت وجود دم زدن
  456. 31:37آب را با نخ پوسیده به هم دوختن و این
  457. 31:41ابنا الملوک
  458. 31:43گفتن تا نزدیک آتشگاه دو ساعته رفتیم به
  459. 31:47فرار از زحمت گل غلیظ به راه میانبر
  460. 31:51افتادیم راه از کنار زمین بایر وسیعی
  461. 31:55می‌گذشت یک کوخ نیمه خرابه یک سوی راه بود
  462. 32:00سید کنار کوخ روی تخت سنگی رمید و کتاب را
  463. 32:05گشود از او جدا شدم تا نزدیک نارون کهنسال
  464. 32:09که ۲۰۰۳۰۰ قدم با کوخ فاصله داشت پیش رفتم
  465. 32:15زیر ناروند یک حوض یخ‌زده بود با پیاله‌ای
  466. 32:19که از بیم ربوده شدن با زنجیر مهار شده
  467. 32:23بود میان پیاله برنجی ۵ج انگشت دست
  468. 32:27به رمز دست بریده سقای کربلا دیده میشد
  469. 32:32سرگرم دیدن پیاله بودم ناگاهان صدای
  470. 32:36هیاهویی به گوشم رسید یکی بانگ می‌زد خضر
  471. 32:41خضر پشت سر نگریستم گروهی نزدیک به ۲۰ نفر
  472. 32:46به طرف ناروند می‌آمدند و صلوات می‌گفتند
  473. 32:50یکی پیشاپیش جمع فریاد می‌زد خضر
  474. 32:55خضر در امتداد افق سید را دیدم که شتابان
  475. 33:00می‌رفت به دیوار بلندی رسید و در شکاف
  476. 33:03دیوار ناپدید
  477. 33:05شد جماعت خضر جاب پهنای زمین بایر را
  478. 33:11پیمود گویی عبور سید را از شکاف دیوار
  479. 33:15ندیده بودند همچنان پیش رفتند بانگ خزر
  480. 33:20خزر بلند بود پیش صف جمع که بیش از همه
  481. 33:24التهاب داشت زیر ارون لب حوز یخ زده از
  482. 33:29حرکت ایستاد می‌گفت افسوس که دیر شناختیمش
  483. 33:33رفت و غایب شد جمع پراکنده شد هر کدامشان
  484. 33:39به جستجوی خضر غایب شده به سویی رفتند از
  485. 33:43شکاف دیوار پایین پریدم سید را دیدم ک تا
  486. 33:47به دست به یک درخت کهنسال تکیه داده بود
  487. 33:51تا مرادید از جا برخواست با شتاب رفتیم و
  488. 33:55آن طرف من نار جنبان از بیراهه به راه
  489. 34:00افتادیم ظهور خضر در دهکده خاموش جنب و
  490. 34:04جوشی انداخته بود چه سرگرمی جالبی بود
  491. 34:08گفتگو از وضع ریش و لباس خضر در آن شب‌های
  492. 34:13دراز زمستان که گاهی تا سپیده دم طول
  493. 34:17می‌کشید افتخار دیدار نخستین نصیب میز مم
  494. 34:22رسول همریش کدخدا شده بود که خزر را بر آن
  495. 34:27سنگ ناهموار دیده بود می‌گفت اول بار من
  496. 34:31دیدمش روی سنگ افتاده بود قرآن به دست
  497. 34:34داشت لباش میجنبه ورد می‌گفت یا مناجات
  498. 34:38می‌کرد قیافه ملکوتی داشت از ریش سفیدش
  499. 34:42فهمیدم خزرو می‌بینم به تأیید دعوی خویش
  500. 34:47می‌گفت از هفته‌ها پیش منتظر خزر بودم دعا
  501. 34:51خوندم ختم انعام گرفتم نظر کردم سفره
  502. 34:55انداختم شب پیش خواب دیدم خز روی همون سنگ
  503. 34:59نشسته بود وقتی دیدمش همون بود که به خواب
  504. 35:03دیده بودم دویدم و رو پاش افتادم دستشو
  505. 35:06گرفتم و بوسیدم یک تار از موی ریشش کندم
  506. 35:10گفتم آقا خوش اومدید اما دستش رو کشید
  507. 35:15خشمگین بود به من اعتنا نکرد جای مو رو
  508. 35:18دست مالید قرآن رو وا کرد و مشغول خوندن
  509. 35:22شد یقین کردم که خودشه مشقم برکت خدا از
  510. 35:27دور پیدا شد فریاد زدم مش قمبر بیا که خضر
  511. 35:31اینجاست مش قمبر داوید و به پای خضر افتاد
  512. 35:35دامن غبا شو به سر و صورت آقا می‌مالید و
  513. 35:38اشک می‌ریخت می‌گفت آقا قربونتم تا حاجتمو
  514. 35:43روا نکنی دامنتو رها نمی‌کنم در همین اثنا
  515. 35:47کل احمد گاریچی از راه رسید دست و پای خز
  516. 35:52رو بوسید دست انداخت و یک رشته از موهای
  517. 35:56ریش آقا رو کند که برای تبرک نگه داره جیغ
  518. 36:01خضر درومد که ای خدا از جا برخواست و شروع
  519. 36:05کرد به دویدن دیگه شک نمون که خودشه علامت
  520. 36:10خضر همینه همیشه از مردم فراریه هرگز
  521. 36:15اقرار نمی‌کنه که من خضر وگرنه مردم هجوم
  522. 36:19می‌کنن و حضرت زیر دست و پا له میشه
  523. 36:22دنبالش رفتیم هیاهو کردیم من فریاد می‌زدم
  524. 36:27خضر خزر مردم رسیدند در میون هیاهو خزر
  525. 36:32ناپدید شد قطره آبی بود که به زمین فرو
  526. 36:36رفت دیگه
  527. 36:38ندیدیمش درباره ریش خزر گفتگو دراز بود
  528. 36:42ریش را بیش از آنچه بود دراز کرده بودند
  529. 36:46پینه دوز ده که یک دو سالی در کربلا مانده
  530. 36:50بود می‌گفت ریش خزر یک قبضه و دو قبضه
  531. 36:54بیشتره به عنوان توضیح باید بگویم که واحد
  532. 36:58ریش را قبضه می‌گویند و آن مقداری است به
  533. 37:02اندازه پهنای کف
  534. 37:04دست می‌گفت در این عمر چندین هزار ساله که
  535. 37:09مرتباً ریشش دراز شده باید از سینه‌اش
  536. 37:13گذشته
  537. 37:15باشه پیله و ده که به وعده خرمن پارچه گلی
  538. 37:20و مهره سوزن و جغجغه به زنان و کودکان ده
  539. 37:24می‌فروخت و قبض گندم می‌گرفت و از این
  540. 37:29معامله حلال تومنی د۲ تومن منفعت خالص
  541. 37:33می‌برد به وقت پیدایش خضر از دهکد غایب
  542. 37:37بود اما اعتقاد راسخ داشت که ریش خضر دو
  543. 37:42شقه بود چون ریش رستم زال با همان ابهت و
  544. 37:48جلال ملای ده این را نمی‌پسندید روی منبر
  545. 37:52گفته بود به پیغمبر خدا اهانت ن کنید خضر
  546. 37:58پیغمبر معصوم خداست ریش خضر را با ریش
  547. 38:03رستم گبر گوری
  548. 38:07لامذهب قیاس نباید کرد خدا را خشمگین
  549. 38:12نکنید کار اختلاف بالا گرفت بین دوز از
  550. 38:16گفته خود دفاع می‌کرد نزدیک بود کار به
  551. 38:19جنجال بکشد که کت خدا دخالت کرد گفت ریش
  552. 38:24خزر سه شقه بود یکی از دست راست و یکی از
  553. 38:29شب پشت کمرش بسته بود شقه وسطی رو شکمش
  554. 38:34افتاده بود و تا بالای زانو
  555. 38:38می‌رسید رأی کد خدا نافذ بود همه مطیع او
  556. 38:42شدند مخالفت باوی خطر داشت کسی آماده تحمل
  557. 38:47خطر
  558. 38:48نبود از رنگ لباس خضر نیز گفتگو بود میز
  559. 38:53مم رسول به چشم دیده بود که لباس سیاه به
  560. 38:56تن داشت اما ملای ده می‌گفت غلط دیده‌ای
  561. 39:01خضر به معنی سبزه حتماً لباسش سبز بوده نه
  562. 39:06سیاه شیطان به نظرت سیاه جلوه داده تا
  563. 39:10پیغمبر خدا را به چشمت سیاه کند استغفار
  564. 39:15کن تا خدا گناهت را
  565. 39:18ببخشد ظهور خضر مایع رونق دهکده شد سنگ
  566. 39:23ناهموار مایع برکت شد کدخدا پیش قدم شد و
  567. 39:28یک شبکه آهنین به دور سنگ کشید دهکده
  568. 39:33مستقل شد دیگر نمی‌باید زنان ده شب‌های
  569. 39:37جمعه برای نظر و نیاز و افروختن شمع و
  570. 39:41خیرات مردگان به دهکده مجاور بروند و
  571. 39:45نامحرمان قد و بالایشان را
  572. 39:49ببینند سال بعد گنبدی روی سنگ ساختند کرد
  573. 39:54خدا غم برر خرج بنا را داد زمین‌های بایر
  574. 39:59که سال‌ها بود به سر آفتاب و برف و باران
  575. 40:02و جای بازی کودکان بود رونق گرفت سه دانگ
  576. 40:07زمین از کدخدا بود سه دانگ دیگر از یک زن
  577. 40:11بیوه و دو کودک صغیر بود که به قیمت ارزان
  578. 40:15خرید زمین به سرعت آباد شد و خضرآباد نام
  579. 40:20گرفت کد خدا همان سال به حج رفت و ریش خود
  580. 40:24را که تا آن وقت با قیچ ی دلاک دهکد کوتاه
  581. 40:28می‌کرد رها کرد تا دو قبضه و سه قبضه شود
  582. 40:33به اندازه ریش
  583. 40:35خضر میز بم رسول هزیان می‌گفت یک هفته بود
  584. 40:39که در آتش تب می‌سوخت نن بگم نوبت به نوبت
  585. 40:44جوشانده قدومه و عناب و سپستان و نعنا به
  586. 40:48حلقش ریخته بود اما تب فروکش نکرده بود
  587. 40:53زیان‌ها پاره پاره به زحمت شنیده میشد از
  588. 40:56خدا آمرزش می‌خواست می‌گفت گناه کردم کد
  589. 41:01خدا ای لعنت به کد خدا بازی خضر آخ بازی
  590. 41:08خضر خدایا ببخش
  591. 41:11زمین زمین
  592. 41:15حاجی اون حاجی و من خسرت دنیا
  593. 41:20وآخره همان روز وقتی آفتاب لب بام بود
  594. 41:24میرزای تبدار چان انداخت و در جوار قدمگاه
  595. 41:28خضر به خاک رفت زنش دنبال جنازه زار می‌زد
  596. 41:33که خدایا شوهرم قربانی خضر شد کدخدا قنبر
  597. 41:38که از برکت خضر حاج کدخدا شده بود ریش
  598. 41:43بلندش را می‌کشید و فریاد می‌زد صلوات
  599. 41:46بلند ختم کنید تا شیطان فرار
  600. 41:50[موسیقی]
  601. 41:55کند
  602. 42:00[موسیقی]
  603. 42:29[تشویق]
  604. 42:31[موسیقی]

About this transcript

This page contains the full transcript of ( H. Parham با صدای) داستان خضر، پیغمبرجاوید از کتاب ظلمات عدالت - نوشتۀ ابوالقاسم پاینده by Mashaledanesh Audiobooks - کتاب های گویای مشعل , generated from the public captions YouTube serves with the video. The transcript has 4,663 words across 604 segments, with the original timestamps preserved so you can click any line to jump to that moment in the embedded player.

What you can do with it

Use the transcript to take notes, quote the speaker, build a study guide, generate a summary with ChatGPT or Claude via the YouTube Summary tool, or export it as a timed subtitle file with YouTube to SRT. You can also re-open it in the transcriber to choose a caption track available on the video.

Free YouTube transcript tool

YouTube2Text is a free YouTube transcript generator — no signup, no daily limit. Paste any YouTube link and get the full transcript instantly, with timestamps, click-to-jump, caption language selection, AI prompts for ChatGPT, Claude, and Gemini, and exports to TXT, SRT, VTT, or Markdown.