YouTube transcript (H650RjLVltY) — Transcript
Full transcript
- 0:02چهار داستان شنیدنی از نظامی گنجوی
- 0:11گاهی انسان فکر میکند که هر که جامعه
- 0:14ساده پوشیده و زبانش از عرفان و معنویت
- 0:18میگوید اهل امانت و دیانت است. اما
- 0:22روزگار استاد بزرگی است که بارها نشان
- 0:25داده ظاهر همیشه با باطن یکی نیست.
- 0:30این حکایت داستان حاجیست که به قصد سفر حج
- 0:35مال خود را به امانت به دستی سپرد که او
- 0:39را مردی خداشناس میپنداشت.
- 0:42اما آنچه رخ داد درسی شد برای تمام عمرش.
- 0:59داستان حاجی و صوفی
- 1:03از مخزنلاسرار نظامی گنجوی
- 1:09روزی روزگاری حاجی راهی سفر حج شد و همه
- 1:14مقدمات سفر را فراهم کرد در کنار وسایل
- 1:18سفر کیسهای پر از سکههای طلا هم داشت
- 1:22که برای خرج حج لازم نبود.
- 1:26با خود گفت فلان صوفی که از دنیا بریده و
- 1:30دستش از مال دنیا کوتاه است به گمانم اگر
- 1:34دیانت در کسی باشد در اوست.
- 1:37اگر امانت داری جایی پیدا شود در وجود
- 1:41اوست.
- 1:43پس رفت و بیخبر کیسه طلا را نزد آن صوفی
- 1:47گذاشت و به او گفتین امانت را نگه دار تا
- 1:52وقتی برگشتم آن را به من بازگردانی.
- 1:56حاجی راه سفر را پیش گرفت و صوفی هم کیسه
- 2:02طلا را برداشت.
- 2:08کعبه رویی عزم ره آغاز کرد.
- 2:11قاعده کعبه روان ساز کرد.
- 2:16زانچه فزون از غرض کار داشت مبلغ یک بدره
- 2:21دینار داشت.
- 2:24گفت فلان صوفی آزادمرد
- 2:28کاستی از عالم کوتاه کرد در دلم آید که
- 2:33دیانت دروست
- 2:35در کس اگر نیست امانت دروست
- 2:40رفت و نهانیش فراخانه برد بدره دینار به
- 2:45صوفی سپرد
- 2:47گفت نگه دار پرده راز تا چون من آیم به من
- 2:53آری ریشباز
- 2:55خواج ره بادیه را در گرفت
- 2:59شیخ زر آریه را برگرفت
- 3:11چه بگویم همین کهه طلا را دید دلش در بند
- 3:15آن شد با خودش گفتین همان نعمتیست که
- 3:20میخواستم با این پول پول کارم را راه
- 3:23میاندازم.
- 3:26زودتر خرجش کنم که نکند دستم به خرج کردنش
- 3:29نرود.
- 3:31پس گره کیسه را باز کرد و چند شب
- 3:35خوشگذرانی کرد.
- 3:38همه طلا را خرج شکم و لذتهایش کرد.
- 3:43پول را خرج عشرت با زیبارویان کرد.
- 3:47خرقه صوفیانهاش پاره پاره شد.
- 3:50دلش تنگ شد اما بهانهاش فراوان.
- 3:55همه مال را خورد و هیچ اثری از آن باقی
- 3:59نگذاشت.
- 4:04یا رب و زنهار که خود چند بود
- 4:08تا دل درویش در آن بند بود.
- 4:12گفت به زرکار خدا راستم.
- 4:16یافتم آن گنج که میخواستم
- 4:19زود خورم تا نکند بستگی
- 4:23آنچه خدا داد به آهستگی
- 4:28باز گشاد از گره آن بند را
- 4:31داده طرب داد شبی چند را
- 4:36جمله آن زر که بر خویش داشت
- 4:39وزل شکم کرد و شکم پیش داشت
- 4:44دست بدان حقه دینار کرد
- 4:48زلف بتان حلقه زنار کرد
- 4:52خرقه شیخانه شده شاخ شاخ
- 4:56تنگ دلی ماند و عذری فراخ
- 5:01سید چنان خورد که داغش نماند
- 5:05روغنی از بهر چراغش نماند
- 5:21وقتی حاجی از سفر برگشت نزد صوفی رفت گفت
- 5:26آن طلا را بده
- 5:29صوفی جواب دادساکت باش به کرم و بخشش روی
- 5:33بیاور و این لجاجت را رها کن مگر از ده
- 5:37خراب شده میتوان مالیات گرفت.
- 5:41آن طلا رفت و تمام شد. حالا من بیچیزم.
- 5:46من به تو خیانتی نکردم.
- 5:49مثل این میماند که کسی چیزی به ترک
- 5:52غارتگر یا دزد هندو بدهد و سالم پس
- 5:56بگیرد.
- 5:58حاجی گفتتو دل م را شکستی و مرو خورد و
- 6:02خمیر کردی. مال مرا با خنده بردی و حالا
- 6:06با گریه میخواهی بهانه بیاوری؟
- 6:10صوفی گفتب من رحم کن من پشیمانم از گمراهی
- 6:16به راه آمدهام
- 6:18دنیا پر از خطاست اگر هم لغزشی شده تقصیر
- 6:22من بوده
- 6:29حاجی ما چون ز سفرگشت باز
- 6:33کرد بر آن هندوی خود ترک تاز
- 6:38گفت بیاور به من ای تیز هوش
- 6:42گفت چه گفت تا زر گفت تا خموش
- 6:47در کرم آویز و رها کن لجاج
- 6:51از ده ویران که ستاندت خراج
- 6:56صرف شدان بدره هوا در هوا
- 7:00مفلس و بدره ز کجا تا کجا
- 7:04غارتی از ترک نبرده است کس
- 7:08رخت به هندو نپرده است کس
- 7:13رکنی تو رکن دلم را شکست
- 7:18خوردم از آن خرده که بر من نشست
- 7:22مال به صد خنده به تاراج داد
- 7:26رفت و به صد گریه به پا ایستاد
- 7:30گفت کرم کن که پشیمان شدیم
- 7:34کافر بودیم و مسلمان شدیم
- 7:38طبع جهان از خلل آبستن است. گر خللی رفت
- 7:44خطا بر من است.
- 7:52آنقدر از بخشش گفت که حاجی کمی دلش نرم
- 7:55شد. اما در آخر طلا رفت که رفت. حاجی گذشت
- 8:02ولی مالش برنگشت.
- 8:04با خود گفت از آدم بیز چه میتوان گرفت؟
- 8:10او هیچ چیز ندارد. فقط ادعای ایمان دارد.
- 8:16حاجی گفت:گر
- 8:18نمیخواهی که گناهی بر گردنت باشد و اگر
- 8:21میخواهی که آنچه حرام است را حلالت کنم،
- 8:25پس دست از این فریبکاری بردار و آستین
- 8:28کوتاه کن از مال مردم.
- 8:36تا کرمش گفت به صدر است خیز خیز که درویش
- 8:42به پای است خیز
- 8:45سیم خدا چون به خدا بازگشت
- 8:49سیمکشی کرد و از او درگذشت
- 8:54ناصح خود شد که بدین در مپیچ
- 8:58هیچ ندارد چه ستانم ز هیچ هیچ
- 9:03زوچه ستانم که جویی نیستش
- 9:08جز گرویدن گرویی نیستش
- 9:12آنچه از آن مال در این صوفیه است
- 9:16میم مطوق الف کوفی است
- 9:20گفتنخواهی که وبالت کنم و آنچه حرام است
- 9:25حلالت کنم
- 9:27دست بدار ای چو فلک زرقساز ز زاز تن کوت و
- 9:34دست دراز
- 9:42و نظامی اینگونه ادامه میدهد که
- 9:46در این دنیا کمتر دلی است که از حرص و حسد
- 9:49پاک باشد کمتر کسی هست که واقعاً بشود به
- 9:54او اعتماد کرد ایمانت را به دست شیطان
- 9:57سپار مثل اینکه جواهر هر پادشاه را به
- 10:02نگهبان سگ بدهی.
- 10:04اگر مال را به آدم بیچیز بسپاری گناهش
- 10:08گردن توست. چون از فقیر نمیتوان سرمایه
- 10:12بازخواست.
- 10:14دنیا پر از عیب است. به جای دلبستن به
- 10:17مردم دین و ایمان را توشه خود کن و کنار
- 10:21بکش.
- 10:23چرخ روزگار بیشتر به ثروتمندان میتازد تا
- 10:26به بیچیزان.
- 10:31هیچ دل از حرص و حسد پاک نیست
- 10:35معتمدی بر سر این خاک نیست
- 10:40دین سر نقدیست به شیطان مده
- 10:44یاره فقفور به سگبان مده
- 10:48گردهی ای خواجمت تو راست
- 10:52مایز مفلس نتوان بازخواست
- 10:57منزل عیب است هنرشه رو دامن دینگیر و
- 11:02فراگوشه رو
- 11:05چرخ نه بریدمان میزند
- 11:09غافله محتشمان میزند
- 11:18اگر طلا و مال معیار نیازت شد فاتحه ایمان
- 11:23و نمازت را بخوان
- 11:26از این نیاز و وابسته ستگی پاک نمیشوی
- 11:29مگر اینکه مثل نظامی همه چیزت را در راه
- 11:33عشق حقیقی ببازی
- 11:37زر که ترازوی نیاز تو شد
- 11:41فاتحه پنج نماز تو شد
- 11:45پاک نگردی ز ره این نیاز
- 11:49تا چون نظامی نشوی پاک باز
- 12:00در این حکایت حاجی نه فقط مال خود را از
- 12:04دست داد بلکه تجربهای تلخ یافت
- 12:08امانت را به هر دستی نسپار
- 12:12حتی اگر آن دست جامعه صوفیانه بر تن داشته
- 12:16باشد و بدان که زر و ایمان هر دو گرانبها
- 12:20هستند
- 12:22اما زر را اگر ببازی میتوانی دوباره آن
- 12:26را به دست بیاوری.
- 12:28اما اگر ایمان را با حرص و فریب معامله
- 12:31کنی دیگر بازگشتی نیست.
- 12:42گاهی آنچه انسان در دلنهان دارد از طریق
- 12:46زبانش آشکار میشود. اما همیشه این دل و
- 12:50اندیشه نیست که سخن را میسازد.
- 12:53گاهی کلامی که بر زبان جاری میشود نه از
- 12:57دل روشن برمیخیزد، بلکه از جایی که
- 13:00ایستادهای رنگ میگیرد.
- 13:03نظامی گنجوی در حکایتی شگفت از هارون و
- 13:07رشید و یک موی تراش ساده این راز را با
- 13:11زبانی جاوید آشکار میکند.
- 13:15با من همراه باشید تا با هم به دل این قصه
- 13:18برویم.
- 13:31داستان هارون و رشید و موی تراش
- 13:36از محسنلاسرار نظامی گنجوی
- 13:41زمانی که هارونالرشید به خلافت رسید پرچم
- 13:46و شکوه خاندان عباسی به اوج خود رسید و در
- 13:51عالم شهرت پیدا کرد.
- 13:54نیمههای شبی هارون از رخت خواب خود بیرون
- 13:57آمد تا به حمام برود و کمی آسوده شود.
- 14:03سلمانی که موهای خلیفه را کوتاه میکرد،
- 14:06با ناراحتی و افسوس تار به تار موهایش را
- 14:10میزد و در فکر فرو رفته بود.
- 14:14سپس خطاب به خلیفه گفتای
- 14:17کسی که از مهارت من آگاهی امروز من را با
- 14:21یک افتخار ویژه یعنی دامادی خودت سرفراز
- 14:25کن خطبه عقد ما را جاری کن و دخترت را به
- 14:30عقد من درآورد
- 14:36دور خلافت چو به هارون رسید رایت عباس به
- 14:41گردون رسید
- 14:43نیم شبی پشت به هم خوابه کرد روی در آسایش
- 14:48گرماه کرد
- 14:51موی تراشی که سرش میسترد
- 14:54موی به مویش به غمی میسپرد
- 14:58کی شده آگاه ز استادیا
- 15:02خواست کن امروز به دامادیام
- 15:05خطبه تزویج پراکنده کن دختر خود نامزده
- 15:10بنده کن.
- 15:16خلیفه از این حرف جسورانه کمی عصبانی شد
- 15:20اما دوباره خود را کنترل کرد و با نرمی و
- 15:23احترام برخورد کرد. با خودش گفت حتماً این
- 15:28مرد تب دارد یا از هیبت و مقام من دچار
- 15:32ترس شده و عقلش را از دست داده.
- 15:36این حرفهای بیمعنی را از روی بیعقلی
- 15:38میگوید.
- 15:40وگرنه هیچوقت چنین درخواست بیجایی از من
- 15:43نداشت.
- 15:46روز بعد خلیفه دوباره او را امتحان کرد
- 15:50اما دید که مرد همچنان بر حرف خود پافشاری
- 15:53میکند و از خواستهاش عقبنشینی نکرده.
- 15:59خلیفه چند بار دیگر هم او را آزمود
- 16:03اما مرد همچنان مصر بود و رفتارش تغییری
- 16:07نکرد.
- 16:13طبع خلیفه قدری گرم گشت
- 16:17بازپذیرنده آذرم گشت
- 16:22گفت حرارت جگرش تاف
- 16:25وحشتی از دهشت من یافته است
- 16:29بیخودیش کرد چنین یاوگوی
- 16:33ورن نکردی ز من این جستجوی
- 16:38روز دگر نیکترش آزمود
- 16:41بر درم قلب همان سکه بود تجربتش کرد چنین
- 16:47چند بار قاعده مرد نگشت از قرار
- 16:57وقتی خلیفه از حل این مشکل ناامید شد
- 17:01ماجرا را برای وزیر خود تعریف کرد و گفت
- 17:06یک سلمانی این بلا را بر سر من آورده و من
- 17:10از دست او عاجز شدهام. حالا این مشکل را
- 17:13با تو در میان میگذارم تا راه حلی پیدا
- 17:16کنی. این بیادب مقام دامادی مرا
- 17:20میخواهد.
- 17:22ببین چقدر بیادب است و چه درخواست
- 17:26جسورانهای دارد.
- 17:28اگر روزی چنین بیپروایی ادامه یابد، آبرو
- 17:32و مقام را سنگبار میکند.
- 17:36هر وقت که مثل یک بلای آسمانی سراغ من
- 17:39میآید، هم به من و هم به گوهر وجودم
- 17:43ناسزا میگوید.
- 17:46انگار در دهانش خنجر و در دستشمشیر دارد.
- 17:52هر لحظه ممکن است من را با حرفها و
- 17:54رفتارش آزار بدهد.
- 17:58وزیر گفت:«اگر این مرد آنقدر بیباک است
- 18:02شاید پایش روی یک گنج باشد و قدرتی پیدا
- 18:07کرده.
- 18:09هنگامی که دوباره برای سلمانی پیش تو آمد،
- 18:12به او بگو که از جایی که اولین بار
- 18:14ایستاده بودی کمی فاصله بگیر.
- 18:18اگر مخالفت کرد و اصرار کرد که در همان
- 18:22مکان بایستد، گردنش را بزن.
- 18:26در غیر این صورت جای پای اولش را بکن و
- 18:30ببین که چه چیزی در زیر آن وجود دارد.
- 18:45کارچبی رونقی از نور برد. قصه به دستوری
- 18:50دستور برد
- 18:52که از قلم موی تراشی درست بر سرمین آمد و
- 18:57این سر به توست
- 19:00منصب دامادی من بایدش
- 19:03ترک ادب بین که چه فرمایدش
- 19:08هرگهی آید چو غذا بر سرم سنگ زند بر من و
- 19:13بر گوهرم
- 19:15در دهنش خنجر و در دست تی تیق سر به دو
- 19:19شمشیر سپارم دریق
- 19:23گفت وزیر ایمنی از راه او بر سر گنج است
- 19:28مگر پای او چون کهه رسد بر سرطان ساد مرد
- 19:34گوز قدمگاه نخستین بگرد
- 19:39گر به چخد گردن او را بزن ور نه قدمگاه
- 19:43نخستین بکن
- 19:53خلیفه که به وزیرش اعتماد داشت از روی میل
- 19:57و اطاعت هنگام سلمانی جای خود را عوض کرد.
- 20:02به محض اینکه خلیفه جای خود را تغییر داد
- 20:06دید که حال و هوای سلمانی عوض شد.
- 20:09او را ساکت و کم حرف دید با چشمان و زبانی
- 20:14که ادب را یاد گرفته بود.
- 20:17دیگر از آن حرفای گستاخانه خبری نبود.
- 20:22خلیفه به سرعت دستور داد که جای پای حفر
- 20:26کنند.
- 20:29پس آنجا را شکافتند و دیدند که زیر پای او
- 20:33گنجی پنهان بوده.
- 20:36تا زمانی که پای مرد بر سر گنج قرار داشت
- 20:40در نگاه و رفتارش خود را هم چون یک پادشاه
- 20:44قدرتمند میدید.
- 20:46اما وقتی که پا از روی گنج کنار رفت،
- 20:50سلمانی نیز به حالت عادی برگشت و به کار
- 20:53خودش مشغول شد.
- 20:55هر کس که بر گنجی بایستد، سخنش نیز رنگ
- 20:59گنج میگیرد.
- 21:06میرتی از سر تویی که بود جای بدل کرد به
- 21:11نوعی که بود
- 21:14چون قدم از منزل اول برید گونه حجام
- 21:19دگرگونه دید
- 21:21کم سخنی دید دهن دوخته
- 21:25چشم و زبانی ادب آموخته
- 21:29تا قدمش بر سر گنجینه بود صورت شاهیش
- 21:34درآیینه بود.
- 21:36چون قدم از گنج تهیساز کرد، کلبه حجامی
- 21:41خود باز کرد.
- 21:44زود قدمگاهش بشکافتند.
- 21:48گنج به زیر قدمش یافتند.
- 21:52هر که قدم بر سر گنجی نهاد، چون به سخن
- 21:56آمد گنجی گشاد.
- 21:59گنج نظامی که تلسمفکن است سینه صافی و دل
- 22:05روشن است.
- 22:15این داستان نشان میدهد که گاهی سخن آدمی
- 22:19از جایگاه و موقعیت او رنگ میگیرد نه از
- 22:23حقیقت درونش.
- 22:26اما سخن راستین و جاویدان همان است که از
- 22:29دل روشن و جان پاک برمیخیزد.
- 22:33همچون گنج سخنان نظامی که قرنهاست در
- 22:37دلها میدرخشد.
- 22:47این داستان شگفتانگیز
- 22:50ماجرای بیدار شدن وجدانیست که سالها زیر
- 22:54سایه قدرت خاموش مانده بود.
- 23:02داستان عادل شدن انوشیروان
- 23:06از کتاب مخسناللاسرار نظامی گنجوی
- 23:12روزی پادشاهی به نام انوشیروان
- 23:16برای شکار از قافلهاش جدا افتاد.
- 23:19تنها کسی که همراهش بود وزیر دانا و
- 23:23خردمندش بود به نام دستور
- 23:27و غیر از آنها کسی همراهشان نبود.
- 23:31شاه در منطقهای به شکار پرداخت و به دهی
- 23:35رسید که همچون دل دشمن ویران و خالی بود.
- 23:40در آنجا دو مرغ را دید که به هم نزدیک
- 23:42بودند و صدایی میکردند که برای شاه
- 23:46نامفهوم بود.
- 23:48شاه از وزیر پرسیدین دو مرغ چه میگویند؟
- 23:52این صدای عجیب چیست؟
- 23:55وزیر پاسخ داد ای پادشاه دوران اگر اجازه
- 24:00بفرمایی میگویم این دو مرغ از روی شادی
- 24:03نمیخوانند. آنها در حال گفتگویی از پیوند
- 24:07زناشوییاند.
- 24:09یکی از آنها دخترش را به دیگری داده و
- 24:13اکنون صبح روز بعد شیربها میخواهد.
- 24:17او میگویدین دهه ویران را به ما واگذار و
- 24:22چند تای دیگر از این ویرانهها را هم به
- 24:24ما بده و آن یکی پاسخ میدهد بیخیال این
- 24:29خواسته شو ظلم شاه رو ببین و غصه نخور
- 24:34اگر این باشد پادشاهی که من دیدم خود
- 24:38روزگار برای ما کافیست
- 24:40و زمان زیادی نمیبرد که از این دههای
- 24:43ویران بتوانم ۱۰۰ هزار ده به تو بدم. دهم
- 24:50این گفتوگو چنان بر دل شاه اثر گذاشت که
- 24:54از شدت اندوه خاک بر سر ریخت و فریاد کشید
- 24:59دست بر سر کوبید و مدتی گریست زیرا حاصل
- 25:03ظلم چیزی جز اشک و پشیمانی نیست
- 25:08با دیدن این ستم انگشت بر دندان گزید و
- 25:11گفتببین ستم من تا کجا رسیده که حتی به
- 25:16پرنده هم رحم نشده
- 25:18این جر را ببین که برای دنیا و خاکی جغد
- 25:22ویرانه را بر جای مرغان خانگی نشاندهام
- 25:27وای بر من که چقدر درگیر دنیا شدم و چقدر
- 25:31باید از این کارها بر سر خود بزنم
- 25:35تا کی باید اموال مردم را با زور بگیرم
- 25:39از مرگ و فردای خودم غافلم
- 25:42تا کی و تا کجا دست درازی کنم
- 25:46این بازی با جان خودم است.
- 25:50خداوند این پادشاهی را به من داد نه برای
- 25:53اینکه کاری ناپسند انجام دهم. من که جسمی
- 25:57فانی دارم و ظاهرم را با طلا آراستهام
- 26:01چرا کارهایی میکنم که خداوند نه کرده؟
- 26:05چرا با ظلم نام خود را بد میکنم؟
- 26:08وای بر من که با ظلم نه بر دیگران بلکه بر
- 26:13خودم ستم میکنم.
- 26:15بهترانه است که در دل احساس شرم کنم یا از
- 26:19خدا یا از وجدان خودم
- 26:23امروز دیدن ظلم برایم پندی شد وای بر
- 26:26رسوایی فردایم
- 26:29تن بیثمر من به آتش سزاست
- 26:33و از این درد و غم دل من هم میسوزد
- 26:37تا کی میخواهم که ظلم و ستم کنم
- 26:41خون دیگران و آبروی خودم را بریزم
- 26:45روز قیامت از من درباره این تندروی و
- 26:49زورگویی بازخواست خواهند کرد.
- 26:52بارها وها
- 26:54چگونه شرم نکنم چگونه خجل نباشم
- 26:59چگونه دلتنگ نشوم از سنگدلیم
- 27:03به اینگر که تا کجا باید سرزنش بشنوم
- 27:07وقتی این شرمنگی را باید به قیامت هم ببرم
- 27:11آنچه بر دوش من گذاشتند همان است که مرا
- 27:15از پای انداخته
- 27:17و چارهم بیچارگی شده
- 27:20از این گوهر و گنجه بیشمار کدام را سامیا
- 27:24فریدون با خود بردند؟
- 27:27من هم از این سلطنت در پایان چه چیز خواهم
- 27:31برد؟
- 27:42شاه چنان از این اندیشهها آتش گرفته بود
- 27:45که حتی گرمای نفسش نعل اسب را نرم میکرد.
- 27:51وقتی به لشکرگاه بازگشت، نسیم مهر و داد
- 27:55به سراسر ولایت وزیدن گرفت.
- 27:59بیدرنگ رسم ظلم و ستم را کنار گذاشت و
- 28:03عدالت را گستراند و ستم را از میان برداشت
- 28:07و تا آخر عمرش هرگز به ظلم باز نگشت.
- 28:17پس از گذشت زمان او از دنیا رفت اما آوازه
- 28:22عدلهش باقی ماند.
- 28:26هر کس در خانه عدل را زد عاقبتی نیکو
- 28:30یافت.
- 28:32زندگی را با خوشنود کردن دلها بگذران تا
- 28:36خداوند از تو راضی باشد. زیر سایه خورشید
- 28:40بار دلیران باش. رنج خود ببر و راحت
- 28:44دیگران را بجوی. درد دیگران را بگیر و به
- 28:48درمانشان بکوش تا لیاقت فرمانروایی پیدا
- 28:52کنی.
- 28:53از مهر گرم شو و از کینه سرد باش چون
- 28:57خورشید و ماه جوانمرد باش هر که کارش را
- 29:02با نیکی آغاز کند نیکی به سوی او باز
- 29:05میگردد آسمان دنیا بر پایه انصاف عمل
- 29:09میکند چه در خوبی و چه در بدی
- 29:14فرمانبرداری کن و از گناه دوری گزین تا
- 29:18همچون شرمساران روز قیامت دنبال عذر نباشی
- 29:23تمام دنیا چون یک ساعت میگذرد، پس نیکی
- 29:27کن که از همه بهتر همین است. بهانه نگیر
- 29:33چون از تو سخن نمیخواهند، بلکه عمل
- 29:36میطلبند.
- 29:38اگر با حرف زدن کار درست میشد کار نظامی
- 29:43تا آسمانها بالا رفته بود
- 29:51و چنین شد که شاهی که روزی در ویرانهها
- 29:55جز صدای شکایت پرندگان نمیشنید به
- 29:59پادشاهی عادل بدل شد و نام نیکی از خود به
- 30:04جا گذاشت.
- 30:06شاید ما هم در دل همین ویرانههای روزگار
- 30:09صدایی بشنویم که ما را به سوی روشنایی
- 30:13بیدار کند.
- 30:25سیدکنان مرکب نوشیروان [صدای خرناس]
- 30:29دور شد از کوکبه خسروان.
- 30:33مونس خسرو شده دستور و بس خسرو و دستور و
- 30:38دگر هیچکس
- 30:41شاه در آن ناحیت سید یاب
- 30:45دید دهی چون دل دشمن خراب
- 30:49تنگ دو مرغ آمده در یکدی دگر
- 30:53و از دل شه قافیهشان تنگتر
- 30:57گفت به دستور چه دم میزنند
- 31:01چیست سفیری که به هم میزنند
- 31:06گفت وزیر ای ملک روزگار
- 31:09گویم مگر شهب و ودآموزگار
- 31:13این دو نوا از پی رامشگریست
- 31:17خطبهای از بهر زنا شوهریست
- 31:21دختری این مرغ بدان مرغ داد
- 31:25شیرها خواهد از او بام داد
- 31:29کینده ویران بگذاری به ما نیز چنین چند
- 31:34سپاری به ما
- 31:37آن دگرش گفت که از این در گذر
- 31:41جور ملک بین و برو و غم مخر
- 31:44گر ملکین است نبس روزگار
- 31:48زنده ویران دهمت صد هزار
- 31:52در ملک این لفظ چنان در گرفت
- 31:56کاه برآورد و فقان برگرفت
- 32:00دست به سربر زد و لختی گریست
- 32:04حاصل بیداد به جز گریه چیست
- 32:08زین ستم انگشت به دندان گزید
- 32:12گفت ستم بین که به مرغان رسید
- 32:16جر نگر که از جهت خاکی
- 32:20جغد نشانم بدل ماکیان
- 32:24ای من غافل شده دنیاپرست
- 32:28بس که زنم بر سر از این کاردست
- 32:32مالک حسان چند ستانم به زور
- 32:36غافلم از مردن و فردای گور
- 32:40تا کی و کی دست درازی کنم
- 32:44با سر خود بین که چه بازی کنم
- 32:48ملک بدان داد مرا کردگار
- 32:51تا نکنم آنچه نیاید به کار
- 32:55من که مسم را به زرنداند
- 32:59میکنم آنها که نفرمودهاند
- 33:03نام خود از ظلم چرا بد کنم
- 33:07ظلم کنم وای که بر خود کنم
- 33:11بهتر از این در دل آزرم داد
- 33:15یا ز یا ز خودم شرم باد
- 33:28ظلم شد امروز تماشای من
- 33:31وای به رسوایی فردای من
- 33:36سوختنی شد تن بیحاصلم
- 33:39سوزد از این غصه دلم بر دلم
- 33:43چند غبار ستم انگیختن
- 33:47آب خود و خون کسان ریختن
- 33:51روز قیامت ز من این ترک تاز
- 33:55باز بپرسند و بپرسند باز
- 33:59شرم زدم چون ننشینم خجل
- 34:04سنگ دلم چون نشوم تنگ دل
- 34:09بنگر تا چند ملامت برم که این خجلی را به
- 34:14قیامت برم
- 34:16بار من است آنچه مراارگیست
- 34:20چاره من بر من بیچارگیست
- 34:24زینگوهر و گنج که نتوان شمرد مرد
- 34:29سام چه برداشت فریدون چه برد
- 34:33تا من از این امر و ولایت که هست عاقبت
- 34:38الامر چه دارم به دست
- 34:41شاه در آن باره چنان گرم گشت که از نفسش
- 34:46نعل فرس نرم گشت
- 34:49چون کهه به لشکرگه و رایت رسید
- 34:53اوی نوازش به ولایت رسید
- 34:57حالی از آن خطه قلم برگرفت
- 35:00رسم بد و راه ستم برگرفت
- 35:04داد به گسترد و ستم درنبشت
- 35:08تا نفس آخر از آن برنگشت
- 35:21بعد بسی گردش بخت آزمای آی او شد و آوازه
- 35:27عدلش به جای
- 35:29یافته در خطه صاحب دلی
- 35:33سکه نامش رقم عادلی
- 35:37عاقبتی نیک سرانجام یافت
- 35:40هر که در عدل زدی نام یافت
- 35:45عمر به خوشنودی دلها گذار
- 35:48تازه تو خوشنود بود کردگار
- 35:52سایه خور خورشید سواران طلب رنج خود و
- 35:57راحت یاران طلب
- 36:00دردستانی کن و درماندهی
- 36:03تاترسانند به فرماندهی
- 36:08گرم شو از مهر وکین سرد باش
- 36:11چون مه و خورشید جوانمرد باش
- 36:16هر که به نیکی عمل آغاز کرد نیکی او روی
- 36:21به دو باز کرد.
- 36:24گنبد گردنده ز روی قیاس
- 36:27هست به نیکی و بدی حقشناس
- 36:31طاعت کن روی بتاب از گناه
- 36:35تا نشوی چون خجلان عذرخواه
- 36:39حاصل دنیا چو یکی ساعت است طاعت کن که از
- 36:45همه به طاعت است
- 36:48عذر میاور نهی خواستند
- 36:51این سخن است از تو عمل خواستند
- 36:56گر به سخن کار میسر شدی
- 37:00کار نظامی به فلک برشدی
- 37:12در دل تاریخ کهن ما شاعران بزرگی چون
- 37:16نظامی نه فقط قصهپردازانی چیر دست بلکه
- 37:21آموزگاران خرد و اخلاق بودند.
- 37:25آنها با زبان شعر حکمتهایی رو به یادگار
- 37:28گذاشتند که امروز هم میتونن راهنمای
- 37:32زندگی ما باشند.
- 37:34داستان امروز ما در مورد پادشاهیه که به
- 37:38جای عدل و داد خشم و ستم پیشه کرده بود و
- 37:43هر کس که سخنی بر خلاف میلش میگفت به
- 37:46تیقش میسپرد و به بندش میکشید. اما روزی
- 37:51مردی با زبان راستی در برابر اون ایستاد.
- 37:56با من همراه باشید تا این حکایت شیرین از
- 38:01نظامی گنجوی رو بشنویم.
- 38:10حکایت پادشاه ظالم و مرد راستگوی
- 38:16حکایتی از مخزنلاسرار
- 38:19نظامی گنجوی
- 38:22در روزگارانی پادشاهی بود که رعایتزار و
- 38:26ستمگر بود و در توجیه کارهاش مانند حجاج
- 38:31بن یوسف دلیلتراشی میکرد.
- 38:35هر کسی که در تاریکی شب حرفی درباره کسی
- 38:38میزد، صبح زود اون سخن به گوشش میرسید و
- 38:43جاسوسهای زیادی داشت. روزی کسی صبح زود
- 38:47نزد پادشاه رفت. کسی که زبانش در فاش کردن
- 38:52رازها از نور ماه و سپید دم هم روشنتر
- 38:56بود.
- 38:58این فرد خبرچین بود.
- 39:01به نزد پادشاه رفت و گفتلان
- 39:04پیرمرد در پنهانی تو رو ظالم و خونریز و
- 39:07بیمنطق خونده.
- 39:10پادشاه از شنیدن این حرف بسیار
- 39:13خشمگفت:همین
- 39:15حالا اون رو میکشم.
- 39:18حکم اعدام داد سفره مرگ گستردند
- 39:23و ریگ روان بر اون ریختند.
- 39:27پادشاه آنچنان خشمگین شده بود که دیپها
- 39:31هم از دیوانگیش میگریختند.
- 39:34جوانی چون باد نزد اون پیر رفت و
- 39:38گفتپادشاه
- 39:39میخواد که تو رو بکشه. پیش از اونکه حکم
- 39:43بیخردانهاش اجرا بشه برخیز و آماده شو.
- 39:47شاید که بتونی نجات پیدا کنی.
- 39:50پیر وضو گرفت کفن پوشید و بی هیچ ترسی نزد
- 39:55پادشاه اومد و شروع به صحبت کرد. پادشاه
- 40:00خشمگین کف دستانش رو به هم مالید و با
- 40:03نگاهی از سر کینه به پیرمرد چشم دوخت و
- 40:07آماده انتقام بود.
- 40:10گفت: شنیدم که تو حرفهایی در مورد من زدی
- 40:15و منو آدمی ستمگر و بیرحم نامیدی. آیا
- 40:19این درسته؟
- 40:21من وارث حکومت سلیمانم.
- 40:24چرا منو ۲۰ تمگر خوندی؟
- 40:27پیر پاسخ داد:بله
- 40:29من گفتم با چشم باز و آگاه گفتم. نه تنها
- 40:34این حرفها رو زدم بلکه از اون بدتر هم
- 40:38گفتم.
- 40:39همه مردم از پیر و جوون از کارها و ظلم تو
- 40:43در امان نیستند. همه جا از ستم و ظلم تو
- 40:47شکایت دارند. من که عیبهای تو رو میگم
- 40:51مثل آینه هستم. نیک و بدت رو همون طور که
- 40:55هست نشون میدم. اگر آینه تصویر واقعیت رو
- 40:59نشون داد تو حق نداری که آینه رو بشکنی.
- 41:03چون تقصیر از توئه نه آینه. به جای آینه
- 41:08خودت رو بشکن.
- 41:10اگر راست نمیگم منو بکش. اما اگه حقیقت رو
- 41:14گفتم پس به خودت بیا.
- 41:21وقتی که پیر با شجاعت به راستی اعتراف
- 41:24کرد، حرفهاش بر دل پادشاه اثر گذاشت.
- 41:29پادشاه وقتی که راستی اون رو دید به
- 41:32نادرستیهای خودش پی برد. پس گفتون کفن رو
- 41:37از تنش دربیارید و به جای اون عطر و لباس
- 41:41مخصوص پادشاهی بر تنش کنید. پادشاه ستمگر
- 41:46از ظلم برگشت و پادشاهی عادل و مهربون
- 41:50برای مردم شد.
- 41:53کسی که راستی داره اون رو پنهون نمیکنه و
- 41:57سخن راست به هیچکس زیان نمیزنه.
- 42:01اگر راستی پیشه کنی رستگار میشی.
- 42:05وقتی که سخنت راست باشه خدا هم پشتیبان تو
- 42:09خواهد بود
- 42:11اگرچه سخن راست مثل مروارید با ارزشه اما
- 42:16ممکنه که تلخ باشه چون حق تلخه
- 42:21نظامی دل و زبانش با هم صادقند و شعرهاش
- 42:26هم از همین صداقت زیبا شدند
- 42:34و در پایان راستی نوریست که اگرچه ممکنه
- 42:38که چشمها رو بزنه اما مسیر رو روشن
- 42:41میکنه.
- 42:42سخن نظامی تلنگریست به همه ما. این داستان
- 42:48تنها قصهای از دل تاریخ نیست. آینهایست
- 42:52برای امروز ما. یادآوری برای حاکمان و
- 42:56مردم که راستی نجاتبخشه.
- 43:00حتی اگر بهاش سنگین باشه.
- 43:10پادشهی بود رعیت شکن
- 43:14و سر حجت شده حجاج فن هرچه به تاریک شب از
- 43:20صبح زاد بر در او درج شدی بام داد
- 43:26رفت یکی پیش ملک صبحگاه
- 43:30رازگشایندهتر
- 43:32از صبح و ماه
- 43:34از قمر دوخت شب بازی و سحرآموخته غمازی
- 43:41گفت فلان پیر تو را درهفت
- 43:46خیر کش و ظالم و خونریز گفت
- 43:50شد ملک از گفتن او خشمناک
- 43:54گفت هم اکنون کنم او را هلاک
- 43:58نت به گسترد و بر او ریگ ریخت
- 44:02دیو ز دیوانگیش میگریخت.
- 44:05شد به بر پیر جوانی چو باد گفت ملک بر تو
- 44:11جنایت نهاد
- 44:14پیشتر از خواندن آن دیورایی
- 44:18خیز و بش و تاش بیاری به جای
- 44:22پیر وضو کرد و کفن برگرفت
- 44:26پیش ملک رفت و سخن در گرفت
- 44:30دست به همسود شه تیز رای و سر کین دید سوی
- 44:36پشت پای گفتشنیدم
- 44:40که سخن راندهای کین کش و خیر کشم
- 44:44خواندهای
- 44:46آگهی ملک سلیمانیام
- 44:49دیو ستمکار چراخانیام
- 44:53پیر بدو گفت نه من خفتم
- 44:57ز آنچه تو گفتی بدترت گفتم
- 45:02پیر و جوان بر خطر از کارت تو شهر وهازرده
- 45:07ز پیکار تو من که چنین عیب شمار توم در بد
- 45:13و نیک آینهدار توم
- 45:17آینه چون نقش تو بنود راست خود شکن آیین
- 45:22شکستن خطاست
- 45:25راستیم بین و به من دارش گرنت چنین است به
- 45:30دارم بکش
- 45:37پیر چو بر راستی اقرار کرد راستیش در دل
- 45:43شه کار کرد چون ملک از راستیش پیش دید
- 45:49راستی او کژی خویش دید گفتنوت
- 45:55و کفنش برکشیده
- 45:58و خلعت ما درکشید
- 46:01از سر بیدادگری گشت باز دادگری گشت
- 46:07رعیتنواز
- 46:09راستی خویش نهان کس نکرد در سخن راست زیان
- 46:16کس نکرد
- 46:18راستی آور که شوی رستگار
- 46:21راستی از تو ظفر از کردگار
- 46:26گر سخن راست بود جمله در تل تلخ بوت تلخ
- 46:31که الحق مر
- 46:34چون به سخن راستیاری به جای ناصر گفتار تو
- 46:39باشد خدای
- 46:42طبع نظامی و دلش راستند
- 46:46کارش از این راستی آراستند
- 46:53اگر از شنیدن این داستانهای زیبا لذت
- 46:56بردی لطفاً با لایک و کامنت از من حمایت
- 46:59کن و این ویدیو رو برای دوستانتم بفرست.
About this transcript
This page contains the full transcript of YouTube transcript (H650RjLVltY) , generated from the public captions YouTube serves with the video. The transcript has 4,300 words across 668 segments, with the original timestamps preserved so you can click any line to jump to that moment in the embedded player.
What you can do with it
Use the transcript to take notes, quote the speaker, build a study guide, generate a summary with ChatGPT or Claude via the YouTube Summary tool, or export it as a timed subtitle file with YouTube to SRT. You can also re-open it in the transcriber to translate the transcript into 100+ languages.
Free YouTube transcript tool
YouTube2Text is a free YouTube transcript generator — no signup, no daily limit. Paste any YouTube link and get the full transcript instantly, with timestamps, click-to-jump, translation to 100+ languages, AI prompts for ChatGPT, Claude, and Gemini, and exports to TXT, SRT, VTT, or Markdown.