YouTube2Text

YouTube transcript (H650RjLVltY) — Transcript

4,300 words · 668 segments · language en · Watch on YouTube

Full transcript

  1. 0:02چهار داستان شنیدنی از نظامی گنجوی
  2. 0:11گاهی انسان فکر می‌کند که هر که جامعه
  3. 0:14ساده پوشیده و زبانش از عرفان و معنویت
  4. 0:18می‌گوید اهل امانت و دیانت است. اما
  5. 0:22روزگار استاد بزرگی است که بارها نشان
  6. 0:25داده ظاهر همیشه با باطن یکی نیست.
  7. 0:30این حکایت داستان حاجیست که به قصد سفر حج
  8. 0:35مال خود را به امانت به دستی سپرد که او
  9. 0:39را مردی خداشناس می‌پنداشت.
  10. 0:42اما آنچه رخ داد درسی شد برای تمام عمرش.
  11. 0:59داستان حاجی و صوفی
  12. 1:03از مخزنلاسرار نظامی گنجوی
  13. 1:09روزی روزگاری حاجی راهی سفر حج شد و همه
  14. 1:14مقدمات سفر را فراهم کرد در کنار وسایل
  15. 1:18سفر کیسه‌ای پر از سکه‌های طلا هم داشت
  16. 1:22که برای خرج حج لازم نبود.
  17. 1:26با خود گفت فلان صوفی که از دنیا بریده و
  18. 1:30دستش از مال دنیا کوتاه است به گمانم اگر
  19. 1:34دیانت در کسی باشد در اوست.
  20. 1:37اگر امانت داری جایی پیدا شود در وجود
  21. 1:41اوست.
  22. 1:43پس رفت و بی‌خبر کیسه طلا را نزد آن صوفی
  23. 1:47گذاشت و به او گفتین امانت را نگه دار تا
  24. 1:52وقتی برگشتم آن را به من بازگردانی.
  25. 1:56حاجی راه سفر را پیش گرفت و صوفی هم کیسه
  26. 2:02طلا را برداشت.
  27. 2:08کعبه رویی عزم ره آغاز کرد.
  28. 2:11قاعده کعبه روان ساز کرد.
  29. 2:16زانچه فزون از غرض کار داشت مبلغ یک بدره
  30. 2:21دینار داشت.
  31. 2:24گفت فلان صوفی آزادمرد
  32. 2:28کاستی از عالم کوتاه کرد در دلم آید که
  33. 2:33دیانت دروست
  34. 2:35در کس اگر نیست امانت دروست
  35. 2:40رفت و نهانیش فراخانه برد بدره دینار به
  36. 2:45صوفی سپرد
  37. 2:47گفت نگه دار پرده راز تا چون من آیم به من
  38. 2:53آری ریشباز
  39. 2:55خواج ره بادیه را در گرفت
  40. 2:59شیخ زر آریه را برگرفت
  41. 3:11چه بگویم همین کهه طلا را دید دلش در بند
  42. 3:15آن شد با خودش گفتین همان نعمتیست که
  43. 3:20می‌خواستم با این پول پول کارم را راه
  44. 3:23می‌اندازم.
  45. 3:26زودتر خرجش کنم که نکند دستم به خرج کردنش
  46. 3:29نرود.
  47. 3:31پس گره کیسه را باز کرد و چند شب
  48. 3:35خوشگذرانی کرد.
  49. 3:38همه طلا را خرج شکم و لذت‌هایش کرد.
  50. 3:43پول را خرج عشرت با زیبارویان کرد.
  51. 3:47خرقه صوفیانه‌اش پاره پاره شد.
  52. 3:50دلش تنگ شد اما بهانه‌اش فراوان.
  53. 3:55همه مال را خورد و هیچ اثری از آن باقی
  54. 3:59نگذاشت.
  55. 4:04یا رب و زنهار که خود چند بود
  56. 4:08تا دل درویش در آن بند بود.
  57. 4:12گفت به زرکار خدا راستم.
  58. 4:16یافتم آن گنج که می‌خواستم
  59. 4:19زود خورم تا نکند بستگی
  60. 4:23آنچه خدا داد به آهستگی
  61. 4:28باز گشاد از گره آن بند را
  62. 4:31داده طرب داد شبی چند را
  63. 4:36جمله آن زر که بر خویش داشت
  64. 4:39وزل شکم کرد و شکم پیش داشت
  65. 4:44دست بدان حقه دینار کرد
  66. 4:48زلف بتان حلقه زنار کرد
  67. 4:52خرقه شیخانه شده شاخ شاخ
  68. 4:56تنگ دلی ماند و عذری فراخ
  69. 5:01سید چنان خورد که داغش نماند
  70. 5:05روغنی از بهر چراغش نماند
  71. 5:21وقتی حاجی از سفر برگشت نزد صوفی رفت گفت
  72. 5:26آن طلا را بده
  73. 5:29صوفی جواب دادساکت باش به کرم و بخشش روی
  74. 5:33بیاور و این لجاجت را رها کن مگر از ده
  75. 5:37خراب شده می‌توان مالیات گرفت.
  76. 5:41آن طلا رفت و تمام شد. حالا من بیچیزم.
  77. 5:46من به تو خیانتی نکردم.
  78. 5:49مثل این می‌ماند که کسی چیزی به ترک
  79. 5:52غارت‌گر یا دزد هندو بدهد و سالم پس
  80. 5:56بگیرد.
  81. 5:58حاجی گفتتو دل م را شکستی و مرو خورد و
  82. 6:02خمیر کردی. مال مرا با خنده بردی و حالا
  83. 6:06با گریه می‌خواهی بهانه بیاوری؟
  84. 6:10صوفی گفتب من رحم کن من پشیمانم از گمراهی
  85. 6:16به راه آمده‌ام
  86. 6:18دنیا پر از خطاست اگر هم لغزشی شده تقصیر
  87. 6:22من بوده
  88. 6:29حاجی ما چون ز سفرگشت باز
  89. 6:33کرد بر آن هندوی خود ترک تاز
  90. 6:38گفت بیاور به من ای تیز هوش
  91. 6:42گفت چه گفت تا زر گفت تا خموش
  92. 6:47در کرم آویز و رها کن لجاج
  93. 6:51از ده ویران که ستاندت خراج
  94. 6:56صرف شدان بدره هوا در هوا
  95. 7:00مفلس و بدره ز کجا تا کجا
  96. 7:04غارتی از ترک نبرده است کس
  97. 7:08رخت به هندو نپرده است کس
  98. 7:13رکنی تو رکن دلم را شکست
  99. 7:18خوردم از آن خرده که بر من نشست
  100. 7:22مال به صد خنده به تاراج داد
  101. 7:26رفت و به صد گریه به پا ایستاد
  102. 7:30گفت کرم کن که پشیمان شدیم
  103. 7:34کافر بودیم و مسلمان شدیم
  104. 7:38طبع جهان از خلل آبستن است. گر خللی رفت
  105. 7:44خطا بر من است.
  106. 7:52آنقدر از بخشش گفت که حاجی کمی دلش نرم
  107. 7:55شد. اما در آخر طلا رفت که رفت. حاجی گذشت
  108. 8:02ولی مالش برنگشت.
  109. 8:04با خود گفت از آدم بی‌ز چه می‌توان گرفت؟
  110. 8:10او هیچ چیز ندارد. فقط ادعای ایمان دارد.
  111. 8:16حاجی گفت:گر
  112. 8:18نمی‌خواهی که گناهی بر گردنت باشد و اگر
  113. 8:21می‌خواهی که آنچه حرام است را حلالت کنم،
  114. 8:25پس دست از این فریبکاری بردار و آستین
  115. 8:28کوتاه کن از مال مردم.
  116. 8:36تا کرمش گفت به صدر است خیز خیز که درویش
  117. 8:42به پای است خیز
  118. 8:45سیم خدا چون به خدا بازگشت
  119. 8:49سیمکشی کرد و از او درگذشت
  120. 8:54ناصح خود شد که بدین در مپیچ
  121. 8:58هیچ ندارد چه ستانم ز هیچ هیچ
  122. 9:03زوچه ستانم که جویی نیستش
  123. 9:08جز گرویدن گرویی نیستش
  124. 9:12آنچه از آن مال در این صوفیه است
  125. 9:16میم مطوق الف کوفی است
  126. 9:20گفتنخواهی که وبالت کنم و آنچه حرام است
  127. 9:25حلالت کنم
  128. 9:27دست بدار ای چو فلک زرقساز ز زاز تن کوت و
  129. 9:34دست دراز
  130. 9:42و نظامی اینگونه ادامه می‌دهد که
  131. 9:46در این دنیا کمتر دلی است که از حرص و حسد
  132. 9:49پاک باشد کمتر کسی هست که واقعاً بشود به
  133. 9:54او اعتماد کرد ایمانت را به دست شیطان
  134. 9:57سپار مثل اینکه جواهر هر پادشاه را به
  135. 10:02نگهبان سگ بدهی.
  136. 10:04اگر مال را به آدم بیچیز بسپاری گناهش
  137. 10:08گردن توست. چون از فقیر نمی‌توان سرمایه
  138. 10:12بازخواست.
  139. 10:14دنیا پر از عیب است. به جای دلبستن به
  140. 10:17مردم دین و ایمان را توشه خود کن و کنار
  141. 10:21بکش.
  142. 10:23چرخ روزگار بیشتر به ثروتمندان می‌تازد تا
  143. 10:26به بیچیزان.
  144. 10:31هیچ دل از حرص و حسد پاک نیست
  145. 10:35معتمدی بر سر این خاک نیست
  146. 10:40دین سر نقدیست به شیطان مده
  147. 10:44یاره فقفور به سگبان مده
  148. 10:48گردهی ای خواجمت تو راست
  149. 10:52مایز مفلس نتوان بازخواست
  150. 10:57منزل عیب است هنرشه رو دامن دینگیر و
  151. 11:02فراگوشه رو
  152. 11:05چرخ نه بریدمان می‌زند
  153. 11:09غافله محتشمان می‌زند
  154. 11:18اگر طلا و مال معیار نیازت شد فاتحه ایمان
  155. 11:23و نمازت را بخوان
  156. 11:26از این نیاز و وابسته ستگی پاک نمی‌شوی
  157. 11:29مگر اینکه مثل نظامی همه چیزت را در راه
  158. 11:33عشق حقیقی ببازی
  159. 11:37زر که ترازوی نیاز تو شد
  160. 11:41فاتحه پنج نماز تو شد
  161. 11:45پاک نگردی ز ره این نیاز
  162. 11:49تا چون نظامی نشوی پاک باز
  163. 12:00در این حکایت حاجی نه فقط مال خود را از
  164. 12:04دست داد بلکه تجربه‌ای تلخ یافت
  165. 12:08امانت را به هر دستی نسپار
  166. 12:12حتی اگر آن دست جامعه صوفیانه بر تن داشته
  167. 12:16باشد و بدان که زر و ایمان هر دو گرانبها
  168. 12:20هستند
  169. 12:22اما زر را اگر ببازی می‌توانی دوباره آن
  170. 12:26را به دست بیاوری.
  171. 12:28اما اگر ایمان را با حرص و فریب معامله
  172. 12:31کنی دیگر بازگشتی نیست.
  173. 12:42گاهی آنچه انسان در دلنهان دارد از طریق
  174. 12:46زبانش آشکار می‌شود. اما همیشه این دل و
  175. 12:50اندیشه نیست که سخن را می‌سازد.
  176. 12:53گاهی کلامی که بر زبان جاری می‌شود نه از
  177. 12:57دل روشن برمی‌خیزد، بلکه از جایی که
  178. 13:00ایستاده‌ای رنگ می‌گیرد.
  179. 13:03نظامی گنجوی در حکایتی شگفت از هارون و
  180. 13:07رشید و یک موی تراش ساده این راز را با
  181. 13:11زبانی جاوید آشکار می‌کند.
  182. 13:15با من همراه باشید تا با هم به دل این قصه
  183. 13:18برویم.
  184. 13:31داستان هارون و رشید و موی تراش
  185. 13:36از محسنلاسرار نظامی گنجوی
  186. 13:41زمانی که هارونالرشید به خلافت رسید پرچم
  187. 13:46و شکوه خاندان عباسی به اوج خود رسید و در
  188. 13:51عالم شهرت پیدا کرد.
  189. 13:54نیمه‌های شبی هارون از رخت خواب خود بیرون
  190. 13:57آمد تا به حمام برود و کمی آسوده شود.
  191. 14:03سلمانی که موهای خلیفه را کوتاه می‌کرد،
  192. 14:06با ناراحتی و افسوس تار به تار موهایش را
  193. 14:10می‌زد و در فکر فرو رفته بود.
  194. 14:14سپس خطاب به خلیفه گفتای
  195. 14:17کسی که از مهارت من آگاهی امروز من را با
  196. 14:21یک افتخار ویژه یعنی دامادی خودت سرفراز
  197. 14:25کن خطبه عقد ما را جاری کن و دخترت را به
  198. 14:30عقد من درآورد
  199. 14:36دور خلافت چو به هارون رسید رایت عباس به
  200. 14:41گردون رسید
  201. 14:43نیم شبی پشت به هم خوابه کرد روی در آسایش
  202. 14:48گرماه کرد
  203. 14:51موی تراشی که سرش می‌سترد
  204. 14:54موی به مویش به غمی می‌سپرد
  205. 14:58کی شده آگاه ز استادیا
  206. 15:02خواست کن امروز به دامادیام
  207. 15:05خطبه تزویج پراکنده کن دختر خود نامزده
  208. 15:10بنده کن.
  209. 15:16خلیفه از این حرف جسورانه کمی عصبانی شد
  210. 15:20اما دوباره خود را کنترل کرد و با نرمی و
  211. 15:23احترام برخورد کرد. با خودش گفت حتماً این
  212. 15:28مرد تب دارد یا از هیبت و مقام من دچار
  213. 15:32ترس شده و عقلش را از دست داده.
  214. 15:36این حرف‌های بی‌معنی را از روی بی‌عقلی
  215. 15:38می‌گوید.
  216. 15:40وگرنه هیچ‌وقت چنین درخواست بی‌جایی از من
  217. 15:43نداشت.
  218. 15:46روز بعد خلیفه دوباره او را امتحان کرد
  219. 15:50اما دید که مرد همچنان بر حرف خود پافشاری
  220. 15:53می‌کند و از خواسته‌اش عقبنشینی نکرده.
  221. 15:59خلیفه چند بار دیگر هم او را آزمود
  222. 16:03اما مرد همچنان مصر بود و رفتارش تغییری
  223. 16:07نکرد.
  224. 16:13طبع خلیفه قدری گرم گشت
  225. 16:17بازپذیرنده آذرم گشت
  226. 16:22گفت حرارت جگرش تاف
  227. 16:25وحشتی از دهشت من یافته است
  228. 16:29بی‌خودیش کرد چنین یاوگوی
  229. 16:33ورن نکردی ز من این جستجوی
  230. 16:38روز دگر نیک‌ترش آزمود
  231. 16:41بر درم قلب همان سکه بود تجربتش کرد چنین
  232. 16:47چند بار قاعده مرد نگشت از قرار
  233. 16:57وقتی خلیفه از حل این مشکل ناامید شد
  234. 17:01ماجرا را برای وزیر خود تعریف کرد و گفت
  235. 17:06یک سلمانی این بلا را بر سر من آورده و من
  236. 17:10از دست او عاجز شده‌ام. حالا این مشکل را
  237. 17:13با تو در میان می‌گذارم تا راه حلی پیدا
  238. 17:16کنی. این بی‌ادب مقام دامادی مرا
  239. 17:20می‌خواهد.
  240. 17:22ببین چقدر بی‌ادب است و چه درخواست
  241. 17:26جسورانه‌ای دارد.
  242. 17:28اگر روزی چنین بی‌پروایی ادامه یابد، آبرو
  243. 17:32و مقام را سنگبار می‌کند.
  244. 17:36هر وقت که مثل یک بلای آسمانی سراغ من
  245. 17:39می‌آید، هم به من و هم به گوهر وجودم
  246. 17:43ناسزا می‌گوید.
  247. 17:46انگار در دهانش خنجر و در دستشمشیر دارد.
  248. 17:52هر لحظه ممکن است من را با حرف‌ها و
  249. 17:54رفتارش آزار بدهد.
  250. 17:58وزیر گفت:«اگر این مرد آنقدر بیباک است
  251. 18:02شاید پایش روی یک گنج باشد و قدرتی پیدا
  252. 18:07کرده.
  253. 18:09هنگامی که دوباره برای سلمانی پیش تو آمد،
  254. 18:12به او بگو که از جایی که اولین بار
  255. 18:14ایستاده بودی کمی فاصله بگیر.
  256. 18:18اگر مخالفت کرد و اصرار کرد که در همان
  257. 18:22مکان بایستد، گردنش را بزن.
  258. 18:26در غیر این صورت جای پای اولش را بکن و
  259. 18:30ببین که چه چیزی در زیر آن وجود دارد.
  260. 18:45کارچبی رونقی از نور برد. قصه به دستوری
  261. 18:50دستور برد
  262. 18:52که از قلم موی تراشی درست بر سرمین آمد و
  263. 18:57این سر به توست
  264. 19:00منصب دامادی من بایدش
  265. 19:03ترک ادب بین که چه فرمایدش
  266. 19:08هرگهی آید چو غذا بر سرم سنگ زند بر من و
  267. 19:13بر گوهرم
  268. 19:15در دهنش خنجر و در دست تی تیق سر به دو
  269. 19:19شمشیر سپارم دریق
  270. 19:23گفت وزیر ایمنی از راه او بر سر گنج است
  271. 19:28مگر پای او چون کهه رسد بر سرطان ساد مرد
  272. 19:34گوز قدمگاه نخستین بگرد
  273. 19:39گر به چخد گردن او را بزن ور نه قدمگاه
  274. 19:43نخستین بکن
  275. 19:53خلیفه که به وزیرش اعتماد داشت از روی میل
  276. 19:57و اطاعت هنگام سلمانی جای خود را عوض کرد.
  277. 20:02به محض اینکه خلیفه جای خود را تغییر داد
  278. 20:06دید که حال و هوای سلمانی عوض شد.
  279. 20:09او را ساکت و کم حرف دید با چشمان و زبانی
  280. 20:14که ادب را یاد گرفته بود.
  281. 20:17دیگر از آن حرفای گستاخانه خبری نبود.
  282. 20:22خلیفه به سرعت دستور داد که جای پای حفر
  283. 20:26کنند.
  284. 20:29پس آنجا را شکافتند و دیدند که زیر پای او
  285. 20:33گنجی پنهان بوده.
  286. 20:36تا زمانی که پای مرد بر سر گنج قرار داشت
  287. 20:40در نگاه و رفتارش خود را هم چون یک پادشاه
  288. 20:44قدرتمند می‌دید.
  289. 20:46اما وقتی که پا از روی گنج کنار رفت،
  290. 20:50سلمانی نیز به حالت عادی برگشت و به کار
  291. 20:53خودش مشغول شد.
  292. 20:55هر کس که بر گنجی بایستد، سخنش نیز رنگ
  293. 20:59گنج می‌گیرد.
  294. 21:06میرتی از سر تویی که بود جای بدل کرد به
  295. 21:11نوعی که بود
  296. 21:14چون قدم از منزل اول برید گونه حجام
  297. 21:19دگرگونه دید
  298. 21:21کم سخنی دید دهن دوخته
  299. 21:25چشم و زبانی ادب آموخته
  300. 21:29تا قدمش بر سر گنجینه بود صورت شاهیش
  301. 21:34درآیینه بود.
  302. 21:36چون قدم از گنج تهی‌ساز کرد، کلبه حجامی
  303. 21:41خود باز کرد.
  304. 21:44زود قدمگاهش بشکافتند.
  305. 21:48گنج به زیر قدمش یافتند.
  306. 21:52هر که قدم بر سر گنجی نهاد، چون به سخن
  307. 21:56آمد گنجی گشاد.
  308. 21:59گنج نظامی که تلسمفکن است سینه صافی و دل
  309. 22:05روشن است.
  310. 22:15این داستان نشان می‌دهد که گاهی سخن آدمی
  311. 22:19از جایگاه و موقعیت او رنگ می‌گیرد نه از
  312. 22:23حقیقت درونش.
  313. 22:26اما سخن راستین و جاویدان همان است که از
  314. 22:29دل روشن و جان پاک برمی‌خیزد.
  315. 22:33همچون گنج سخنان نظامی که قرن‌هاست در
  316. 22:37دل‌ها می‌درخشد.
  317. 22:47این داستان شگفت‌انگیز
  318. 22:50ماجرای بیدار شدن وجدانیست که سال‌ها زیر
  319. 22:54سایه قدرت خاموش مانده بود.
  320. 23:02داستان عادل شدن انوشیروان
  321. 23:06از کتاب مخسناللاسرار نظامی گنجوی
  322. 23:12روزی پادشاهی به نام انوشیروان
  323. 23:16برای شکار از قافله‌اش جدا افتاد.
  324. 23:19تنها کسی که همراهش بود وزیر دانا و
  325. 23:23خردمندش بود به نام دستور
  326. 23:27و غیر از آنها کسی همراهشان نبود.
  327. 23:31شاه در منطقه‌ای به شکار پرداخت و به دهی
  328. 23:35رسید که همچون دل دشمن ویران و خالی بود.
  329. 23:40در آنجا دو مرغ را دید که به هم نزدیک
  330. 23:42بودند و صدایی می‌کردند که برای شاه
  331. 23:46نامفهوم بود.
  332. 23:48شاه از وزیر پرسیدین دو مرغ چه می‌گویند؟
  333. 23:52این صدای عجیب چیست؟
  334. 23:55وزیر پاسخ داد ای پادشاه دوران اگر اجازه
  335. 24:00بفرمایی می‌گویم این دو مرغ از روی شادی
  336. 24:03نمی‌خوانند. آنها در حال گفتگویی از پیوند
  337. 24:07زناشویی‌اند.
  338. 24:09یکی از آنها دخترش را به دیگری داده و
  339. 24:13اکنون صبح روز بعد شیربها می‌خواهد.
  340. 24:17او می‌گویدین دهه ویران را به ما واگذار و
  341. 24:22چند تای دیگر از این ویرانه‌ها را هم به
  342. 24:24ما بده و آن یکی پاسخ می‌دهد بی‌خیال این
  343. 24:29خواسته شو ظلم شاه رو ببین و غصه نخور
  344. 24:34اگر این باشد پادشاهی که من دیدم خود
  345. 24:38روزگار برای ما کافیست
  346. 24:40و زمان زیادی نمی‌برد که از این ده‌های
  347. 24:43ویران بتوانم ۱۰۰ هزار ده به تو بدم. دهم
  348. 24:50این گفتوگو چنان بر دل شاه اثر گذاشت که
  349. 24:54از شدت اندوه خاک بر سر ریخت و فریاد کشید
  350. 24:59دست بر سر کوبید و مدتی گریست زیرا حاصل
  351. 25:03ظلم چیزی جز اشک و پشیمانی نیست
  352. 25:08با دیدن این ستم انگشت بر دندان گزید و
  353. 25:11گفتببین ستم من تا کجا رسیده که حتی به
  354. 25:16پرنده هم رحم نشده
  355. 25:18این جر را ببین که برای دنیا و خاکی جغد
  356. 25:22ویرانه را بر جای مرغان خانگی نشانده‌ام
  357. 25:27وای بر من که چقدر درگیر دنیا شدم و چقدر
  358. 25:31باید از این کارها بر سر خود بزنم
  359. 25:35تا کی باید اموال مردم را با زور بگیرم
  360. 25:39از مرگ و فردای خودم غافلم
  361. 25:42تا کی و تا کجا دست درازی کنم
  362. 25:46این بازی با جان خودم است.
  363. 25:50خداوند این پادشاهی را به من داد نه برای
  364. 25:53اینکه کاری ناپسند انجام دهم. من که جسمی
  365. 25:57فانی دارم و ظاهرم را با طلا آراسته‌ام
  366. 26:01چرا کارهایی می‌کنم که خداوند نه کرده؟
  367. 26:05چرا با ظلم نام خود را بد می‌کنم؟
  368. 26:08وای بر من که با ظلم نه بر دیگران بلکه بر
  369. 26:13خودم ستم می‌کنم.
  370. 26:15بهترانه است که در دل احساس شرم کنم یا از
  371. 26:19خدا یا از وجدان خودم
  372. 26:23امروز دیدن ظلم برایم پندی شد وای بر
  373. 26:26رسوایی فردایم
  374. 26:29تن بی‌ثمر من به آتش سزاست
  375. 26:33و از این درد و غم دل من هم می‌سوزد
  376. 26:37تا کی می‌خواهم که ظلم و ستم کنم
  377. 26:41خون دیگران و آبروی خودم را بریزم
  378. 26:45روز قیامت از من درباره این تندروی و
  379. 26:49زورگویی بازخواست خواهند کرد.
  380. 26:52بارها وها
  381. 26:54چگونه شرم نکنم چگونه خجل نباشم
  382. 26:59چگونه دلتنگ نشوم از سنگدلیم
  383. 27:03به اینگر که تا کجا باید سرزنش بشنوم
  384. 27:07وقتی این شرمنگی را باید به قیامت هم ببرم
  385. 27:11آنچه بر دوش من گذاشتند همان است که مرا
  386. 27:15از پای انداخته
  387. 27:17و چارهم بیچارگی شده
  388. 27:20از این گوهر و گنجه بی‌شمار کدام را سامیا
  389. 27:24فریدون با خود بردند؟
  390. 27:27من هم از این سلطنت در پایان چه چیز خواهم
  391. 27:31برد؟
  392. 27:42شاه چنان از این اندیشه‌ها آتش گرفته بود
  393. 27:45که حتی گرمای نفسش نعل اسب را نرم می‌کرد.
  394. 27:51وقتی به لشکرگاه بازگشت، نسیم مهر و داد
  395. 27:55به سراسر ولایت وزیدن گرفت.
  396. 27:59بی‌درنگ رسم ظلم و ستم را کنار گذاشت و
  397. 28:03عدالت را گستراند و ستم را از میان برداشت
  398. 28:07و تا آخر عمرش هرگز به ظلم باز نگشت.
  399. 28:17پس از گذشت زمان او از دنیا رفت اما آوازه
  400. 28:22عدله‌ش باقی ماند.
  401. 28:26هر کس در خانه عدل را زد عاقبتی نیکو
  402. 28:30یافت.
  403. 28:32زندگی را با خوشنود کردن دل‌ها بگذران تا
  404. 28:36خداوند از تو راضی باشد. زیر سایه خورشید
  405. 28:40بار دلیران باش. رنج خود ببر و راحت
  406. 28:44دیگران را بجوی. درد دیگران را بگیر و به
  407. 28:48درمانشان بکوش تا لیاقت فرمان‌روایی پیدا
  408. 28:52کنی.
  409. 28:53از مهر گرم شو و از کینه سرد باش چون
  410. 28:57خورشید و ماه جوانمرد باش هر که کارش را
  411. 29:02با نیکی آغاز کند نیکی به سوی او باز
  412. 29:05می‌گردد آسمان دنیا بر پایه انصاف عمل
  413. 29:09می‌کند چه در خوبی و چه در بدی
  414. 29:14فرمانبرداری کن و از گناه دوری گزین تا
  415. 29:18همچون شرمساران روز قیامت دنبال عذر نباشی
  416. 29:23تمام دنیا چون یک ساعت می‌گذرد، پس نیکی
  417. 29:27کن که از همه بهتر همین است. بهانه نگیر
  418. 29:33چون از تو سخن نمی‌خواهند، بلکه عمل
  419. 29:36می‌طلبند.
  420. 29:38اگر با حرف زدن کار درست می‌شد کار نظامی
  421. 29:43تا آسمان‌ها بالا رفته بود
  422. 29:51و چنین شد که شاهی که روزی در ویرانه‌ها
  423. 29:55جز صدای شکایت پرندگان نمی‌شنید به
  424. 29:59پادشاهی عادل بدل شد و نام نیکی از خود به
  425. 30:04جا گذاشت.
  426. 30:06شاید ما هم در دل همین ویرانه‌های روزگار
  427. 30:09صدایی بشنویم که ما را به سوی روشنایی
  428. 30:13بیدار کند.
  429. 30:25سیدکنان مرکب نوشیروان [صدای خرناس]
  430. 30:29دور شد از کوکبه خسروان.
  431. 30:33مونس خسرو شده دستور و بس خسرو و دستور و
  432. 30:38دگر هیچ‌کس
  433. 30:41شاه در آن ناحیت سید یاب
  434. 30:45دید دهی چون دل دشمن خراب
  435. 30:49تنگ دو مرغ آمده در یکدی دگر
  436. 30:53و از دل شه قافیهشان تنگ‌تر
  437. 30:57گفت به دستور چه دم می‌زنند
  438. 31:01چیست سفیری که به هم می‌زنند
  439. 31:06گفت وزیر ای ملک روزگار
  440. 31:09گویم مگر شهب و ودآموزگار
  441. 31:13این دو نوا از پی رامشگریست
  442. 31:17خطبه‌ای از بهر زنا شوهریست
  443. 31:21دختری این مرغ بدان مرغ داد
  444. 31:25شیرها خواهد از او بام داد
  445. 31:29کینده ویران بگذاری به ما نیز چنین چند
  446. 31:34سپاری به ما
  447. 31:37آن دگرش گفت که از این در گذر
  448. 31:41جور ملک بین و برو و غم مخر
  449. 31:44گر ملکین است نبس روزگار
  450. 31:48زنده ویران دهمت صد هزار
  451. 31:52در ملک این لفظ چنان در گرفت
  452. 31:56کاه برآورد و فقان برگرفت
  453. 32:00دست به سربر زد و لختی گریست
  454. 32:04حاصل بیداد به جز گریه چیست
  455. 32:08زین ستم انگشت به دندان گزید
  456. 32:12گفت ستم بین که به مرغان رسید
  457. 32:16جر نگر که از جهت خاکی
  458. 32:20جغد نشانم بدل ماکیان
  459. 32:24ای من غافل شده دنیاپرست
  460. 32:28بس که زنم بر سر از این کاردست
  461. 32:32مالک حسان چند ستانم به زور
  462. 32:36غافلم از مردن و فردای گور
  463. 32:40تا کی و کی دست درازی کنم
  464. 32:44با سر خود بین که چه بازی کنم
  465. 32:48ملک بدان داد مرا کردگار
  466. 32:51تا نکنم آنچه نیاید به کار
  467. 32:55من که مسم را به زرنداند
  468. 32:59می‌کنم آنها که نفرموده‌اند
  469. 33:03نام خود از ظلم چرا بد کنم
  470. 33:07ظلم کنم وای که بر خود کنم
  471. 33:11بهتر از این در دل آزرم داد
  472. 33:15یا ز یا ز خودم شرم باد
  473. 33:28ظلم شد امروز تماشای من
  474. 33:31وای به رسوایی فردای من
  475. 33:36سوختنی شد تن بی‌حاصلم
  476. 33:39سوزد از این غصه دلم بر دلم
  477. 33:43چند غبار ستم انگیختن
  478. 33:47آب خود و خون کسان ریختن
  479. 33:51روز قیامت ز من این ترک تاز
  480. 33:55باز بپرسند و بپرسند باز
  481. 33:59شرم زدم چون ننشینم خجل
  482. 34:04سنگ دلم چون نشوم تنگ دل
  483. 34:09بنگر تا چند ملامت برم که این خجلی را به
  484. 34:14قیامت برم
  485. 34:16بار من است آنچه مراارگیست
  486. 34:20چاره من بر من بیچارگیست
  487. 34:24زینگوهر و گنج که نتوان شمرد مرد
  488. 34:29سام چه برداشت فریدون چه برد
  489. 34:33تا من از این امر و ولایت که هست عاقبت
  490. 34:38الامر چه دارم به دست
  491. 34:41شاه در آن باره چنان گرم گشت که از نفسش
  492. 34:46نعل فرس نرم گشت
  493. 34:49چون کهه به لشکرگه و رایت رسید
  494. 34:53اوی نوازش به ولایت رسید
  495. 34:57حالی از آن خطه قلم برگرفت
  496. 35:00رسم بد و راه ستم برگرفت
  497. 35:04داد به گسترد و ستم درنبشت
  498. 35:08تا نفس آخر از آن برنگشت
  499. 35:21بعد بسی گردش بخت آزمای آی او شد و آوازه
  500. 35:27عدلش به جای
  501. 35:29یافته در خطه صاحب دلی
  502. 35:33سکه نامش رقم عادلی
  503. 35:37عاقبتی نیک سرانجام یافت
  504. 35:40هر که در عدل زدی نام یافت
  505. 35:45عمر به خوشنودی دل‌ها گذار
  506. 35:48تازه تو خوشنود بود کردگار
  507. 35:52سایه خور خورشید سواران طلب رنج خود و
  508. 35:57راحت یاران طلب
  509. 36:00دردستانی کن و درماندهی
  510. 36:03تاترسانند به فرماندهی
  511. 36:08گرم شو از مهر وکین سرد باش
  512. 36:11چون مه و خورشید جوانمرد باش
  513. 36:16هر که به نیکی عمل آغاز کرد نیکی او روی
  514. 36:21به دو باز کرد.
  515. 36:24گنبد گردنده ز روی قیاس
  516. 36:27هست به نیکی و بدی حقشناس
  517. 36:31طاعت کن روی بتاب از گناه
  518. 36:35تا نشوی چون خجلان عذرخواه
  519. 36:39حاصل دنیا چو یکی ساعت است طاعت کن که از
  520. 36:45همه به طاعت است
  521. 36:48عذر میاور نهی خواستند
  522. 36:51این سخن است از تو عمل خواستند
  523. 36:56گر به سخن کار میسر شدی
  524. 37:00کار نظامی به فلک برشدی
  525. 37:12در دل تاریخ کهن ما شاعران بزرگی چون
  526. 37:16نظامی نه فقط قصه‌پردازانی چیر دست بلکه
  527. 37:21آموزگاران خرد و اخلاق بودند.
  528. 37:25آن‌ها با زبان شعر حکمت‌هایی رو به یادگار
  529. 37:28گذاشتند که امروز هم می‌تونن راهنمای
  530. 37:32زندگی ما باشند.
  531. 37:34داستان امروز ما در مورد پادشاهیه که به
  532. 37:38جای عدل و داد خشم و ستم پیشه کرده بود و
  533. 37:43هر کس که سخنی بر خلاف میلش می‌گفت به
  534. 37:46تیقش می‌سپرد و به بندش می‌کشید. اما روزی
  535. 37:51مردی با زبان راستی در برابر اون ایستاد.
  536. 37:56با من همراه باشید تا این حکایت شیرین از
  537. 38:01نظامی گنجوی رو بشنویم.
  538. 38:10حکایت پادشاه ظالم و مرد راستگوی
  539. 38:16حکایتی از مخزنلاسرار
  540. 38:19نظامی گنجوی
  541. 38:22در روزگارانی پادشاهی بود که رعایتزار و
  542. 38:26ستمگر بود و در توجیه کارهاش مانند حجاج
  543. 38:31بن یوسف دلیل‌تراشی می‌کرد.
  544. 38:35هر کسی که در تاریکی شب حرفی درباره کسی
  545. 38:38می‌زد، صبح زود اون سخن به گوشش می‌رسید و
  546. 38:43جاسوس‌های زیادی داشت. روزی کسی صبح زود
  547. 38:47نزد پادشاه رفت. کسی که زبانش در فاش کردن
  548. 38:52رازها از نور ماه و سپید دم هم روشن‌تر
  549. 38:56بود.
  550. 38:58این فرد خبرچین بود.
  551. 39:01به نزد پادشاه رفت و گفتلان
  552. 39:04پیرمرد در پنهانی تو رو ظالم و خونریز و
  553. 39:07بی‌منطق خونده.
  554. 39:10پادشاه از شنیدن این حرف بسیار
  555. 39:13خشم‌گفت:همین
  556. 39:15حالا اون رو می‌کشم.
  557. 39:18حکم اعدام داد سفره مرگ گستردند
  558. 39:23و ریگ روان بر اون ریختند.
  559. 39:27پادشاه آنچنان خشمگین شده بود که دیپ‌ها
  560. 39:31هم از دیوانگیش می‌گریختند.
  561. 39:34جوانی چون باد نزد اون پیر رفت و
  562. 39:38گفتپادشاه
  563. 39:39می‌خواد که تو رو بکشه. پیش از اونکه حکم
  564. 39:43بی‌خردانه‌اش اجرا بشه برخیز و آماده شو.
  565. 39:47شاید که بتونی نجات پیدا کنی.
  566. 39:50پیر وضو گرفت کفن پوشید و بی هیچ ترسی نزد
  567. 39:55پادشاه اومد و شروع به صحبت کرد. پادشاه
  568. 40:00خشمگین کف دستانش رو به هم مالید و با
  569. 40:03نگاهی از سر کینه به پیرمرد چشم دوخت و
  570. 40:07آماده انتقام بود.
  571. 40:10گفت: شنیدم که تو حرف‌هایی در مورد من زدی
  572. 40:15و منو آدمی ستمگر و بی‌رحم نامیدی. آیا
  573. 40:19این درسته؟
  574. 40:21من وارث حکومت سلیمانم.
  575. 40:24چرا منو ۲۰ تمگر خوندی؟
  576. 40:27پیر پاسخ داد:بله
  577. 40:29من گفتم با چشم باز و آگاه گفتم. نه تنها
  578. 40:34این حرف‌ها رو زدم بلکه از اون بدتر هم
  579. 40:38گفتم.
  580. 40:39همه مردم از پیر و جوون از کارها و ظلم تو
  581. 40:43در امان نیستند. همه جا از ستم و ظلم تو
  582. 40:47شکایت دارند. من که عیب‌های تو رو میگم
  583. 40:51مثل آینه هستم. نیک و بدت رو همون طور که
  584. 40:55هست نشون میدم. اگر آینه تصویر واقعیت رو
  585. 40:59نشون داد تو حق نداری که آینه رو بشکنی.
  586. 41:03چون تقصیر از توئه نه آینه. به جای آینه
  587. 41:08خودت رو بشکن.
  588. 41:10اگر راست نمیگم منو بکش. اما اگه حقیقت رو
  589. 41:14گفتم پس به خودت بیا.
  590. 41:21وقتی که پیر با شجاعت به راستی اعتراف
  591. 41:24کرد، حرف‌هاش بر دل پادشاه اثر گذاشت.
  592. 41:29پادشاه وقتی که راستی اون رو دید به
  593. 41:32نادرستی‌های خودش پی برد. پس گفتون کفن رو
  594. 41:37از تنش دربیارید و به جای اون عطر و لباس
  595. 41:41مخصوص پادشاهی بر تنش کنید. پادشاه ستمگر
  596. 41:46از ظلم برگشت و پادشاهی عادل و مهربون
  597. 41:50برای مردم شد.
  598. 41:53کسی که راستی داره اون رو پنهون نمی‌کنه و
  599. 41:57سخن راست به هیچ‌کس زیان نمی‌زنه.
  600. 42:01اگر راستی پیشه کنی رستگار میشی.
  601. 42:05وقتی که سخنت راست باشه خدا هم پشتیبان تو
  602. 42:09خواهد بود
  603. 42:11اگرچه سخن راست مثل مروارید با ارزشه اما
  604. 42:16ممکنه که تلخ باشه چون حق تلخه
  605. 42:21نظامی دل و زبانش با هم صادقند و شعرهاش
  606. 42:26هم از همین صداقت زیبا شدند
  607. 42:34و در پایان راستی نوریست که اگرچه ممکنه
  608. 42:38که چشم‌ها رو بزنه اما مسیر رو روشن
  609. 42:41می‌کنه.
  610. 42:42سخن نظامی تلنگریست به همه ما. این داستان
  611. 42:48تنها قصه‌ای از دل تاریخ نیست. آینه‌ایست
  612. 42:52برای امروز ما. یادآوری برای حاکمان و
  613. 42:56مردم که راستی نجات‌بخشه.
  614. 43:00حتی اگر بهاش سنگین باشه.
  615. 43:10پادشهی بود رعیت شکن
  616. 43:14و سر حجت شده حجاج فن هرچه به تاریک شب از
  617. 43:20صبح زاد بر در او درج شدی بام داد
  618. 43:26رفت یکی پیش ملک صبحگاه
  619. 43:30رازگشاینده‌تر
  620. 43:32از صبح و ماه
  621. 43:34از قمر دوخت شب بازی و سحرآموخته غمازی
  622. 43:41گفت فلان پیر تو را درهفت
  623. 43:46خیر کش و ظالم و خونریز گفت
  624. 43:50شد ملک از گفتن او خشمناک
  625. 43:54گفت هم اکنون کنم او را هلاک
  626. 43:58نت به گسترد و بر او ریگ ریخت
  627. 44:02دیو ز دیوانگیش می‌گریخت.
  628. 44:05شد به بر پیر جوانی چو باد گفت ملک بر تو
  629. 44:11جنایت نهاد
  630. 44:14پیشتر از خواندن آن دیورایی
  631. 44:18خیز و بش و تاش بیاری به جای
  632. 44:22پیر وضو کرد و کفن برگرفت
  633. 44:26پیش ملک رفت و سخن در گرفت
  634. 44:30دست به همسود شه تیز رای و سر کین دید سوی
  635. 44:36پشت پای گفتشنیدم
  636. 44:40که سخن رانده‌ای کین کش و خیر کشم
  637. 44:44خوانده‌ای
  638. 44:46آگهی ملک سلیمانیام
  639. 44:49دیو ستمکار چراخانیام
  640. 44:53پیر بدو گفت نه من خفتم
  641. 44:57ز آنچه تو گفتی بدترت گفتم
  642. 45:02پیر و جوان بر خطر از کارت تو شهر وهازرده
  643. 45:07ز پیکار تو من که چنین عیب شمار توم در بد
  644. 45:13و نیک آینه‌دار توم
  645. 45:17آینه چون نقش تو بنود راست خود شکن آیین
  646. 45:22شکستن خطاست
  647. 45:25راستیم بین و به من دارش گرنت چنین است به
  648. 45:30دارم بکش
  649. 45:37پیر چو بر راستی اقرار کرد راستیش در دل
  650. 45:43شه کار کرد چون ملک از راستیش پیش دید
  651. 45:49راستی او کژی خویش دید گفتنوت
  652. 45:55و کفنش برکشیده
  653. 45:58و خلعت ما درکشید
  654. 46:01از سر بیدادگری گشت باز دادگری گشت
  655. 46:07رعیتنواز
  656. 46:09راستی خویش نهان کس نکرد در سخن راست زیان
  657. 46:16کس نکرد
  658. 46:18راستی آور که شوی رستگار
  659. 46:21راستی از تو ظفر از کردگار
  660. 46:26گر سخن راست بود جمله در تل تلخ بوت تلخ
  661. 46:31که الحق مر
  662. 46:34چون به سخن راستیاری به جای ناصر گفتار تو
  663. 46:39باشد خدای
  664. 46:42طبع نظامی و دلش راستند
  665. 46:46کارش از این راستی آراستند
  666. 46:53اگر از شنیدن این داستان‌های زیبا لذت
  667. 46:56بردی لطفاً با لایک و کامنت از من حمایت
  668. 46:59کن و این ویدیو رو برای دوستانتم بفرست.

About this transcript

This page contains the full transcript of YouTube transcript (H650RjLVltY) , generated from the public captions YouTube serves with the video. The transcript has 4,300 words across 668 segments, with the original timestamps preserved so you can click any line to jump to that moment in the embedded player.

What you can do with it

Use the transcript to take notes, quote the speaker, build a study guide, generate a summary with ChatGPT or Claude via the YouTube Summary tool, or export it as a timed subtitle file with YouTube to SRT. You can also re-open it in the transcriber to translate the transcript into 100+ languages.

Free YouTube transcript tool

YouTube2Text is a free YouTube transcript generator — no signup, no daily limit. Paste any YouTube link and get the full transcript instantly, with timestamps, click-to-jump, translation to 100+ languages, AI prompts for ChatGPT, Claude, and Gemini, and exports to TXT, SRT, VTT, or Markdown.