YouTube2Text

😱از رها شدن در 🏕جنگل تا رسیدن به 👑تاج و تخت،پدرشون تو جنگل رهاشون کرد… اما ملکه شدن достон#.داستان# — Transcript

by Meraj Stories · 1,948 words · 250 segments · language en · Watch on YouTube

Full transcript

  1. 0:00نامادریش بر سر اون د تا دختر ظلم می‌کرد
  2. 0:03و پدرش اون د تا دختر رو در جنگل رها کرد
  3. 0:06تا اینکه از فقر به پادشاهی رسیدند. در
  4. 0:10روزگاری که کاروان‌های تجاری تنها پل میان
  5. 0:14شهرهای دور بودند، در حاشیه شهری بزرگ
  6. 0:19تاجری به نام حارس زندگی می‌کرد.
  7. 0:22خانه حارث زمانی لبریز از صدای خنده و بوی
  8. 0:27نان تازه بود اما با مرگ همسر اولش گویی
  9. 0:32خورشید از آن خانه رخت برربز. حارث که
  10. 0:36مردی دنیاپذیر و سختکوش بود برای آنکه
  11. 0:40چراغ خانه‌اش خاموش نماند و کسی باشد که
  12. 0:44از دو دختر کوچکش مریم و زکیه مراقبت کند
  13. 0:49با زنی به نام زبیده ازدواج کرد.
  14. 0:53هنوز مرکب نکاح خشک نشده بود که حارس بار
  15. 0:57سفربست. او بازرگانی بود که سرمایه‌اش در
  16. 1:01گروده‌ها بود. پیش از رفتن مریم ۱۰ ساله و
  17. 1:06زکیه ۷ ساله را در آغوش گرفت. دست‌های
  18. 1:10کوچکشان را در دست زبیده گذاشت و
  19. 1:13گفت:«این‌ها
  20. 1:15امانت‌های من هستند. با آنها چنان رفتار
  21. 1:19کن که گویی پاره تن خودت هستند.
  22. 1:23زبیده لبخندی بر لب نشاند که در چشم‌هایش
  23. 1:27راهی نداشت و وعده داد که مادری دلسوز
  24. 1:30باشد. اما به محض آنکه گرد و غبار اسب
  25. 1:34حارث در افق گم شد، چهره واقعی او نمایان
  26. 1:39گشت.
  27. 1:40۳ سال گذشت. در این مدت خانه برای مریم و
  28. 1:44زکیه به زندانی بدل شد. زبیده که کینه‌ای
  29. 1:49دیرینه از محبت حارث به دخترانش داشت،
  30. 1:52آنها را از اتاق‌های گرم به انبار نمور
  31. 1:56منتقل کرد. مریم با آن چشم‌های درشت و
  32. 2:00متفکر تمام کارهای سنگین خانه را بر عهده
  33. 2:04داشت. از شستن لباس‌های زمخت در سرمای
  34. 2:08صبحگاه تا پختن نان در گرمای ظهر. ذکیه
  35. 2:13کوچک نیز با دستان لرزان به او کمک
  36. 2:16می‌کرد. نامادری نه تنها آنها را گرسنه
  37. 2:20نگه می‌داشت بلکه با کلمات زهراغین روحشان
  38. 2:24را می‌خراشید.
  39. 2:26مریم همیشه در گوش خواهرش زمزمه می‌کرد
  40. 2:30تحمل کن ذکیه. پدر که برگردد بهار دوباره
  41. 2:34می‌آید. اما وقتی حارث پس از ۳ سال با
  42. 2:38کیسه‌های زر و پارچه‌های ابریشم بازگشت،
  43. 2:42بهار نیامد. زبیده که می‌ترسید دختران
  44. 2:46زبان به شکایت بگشایند، پیش‌دستی کرد. او
  45. 2:50با چشم‌های گریان و چهره‌ای آشفته به
  46. 2:54استقبال حارس رفت. حارث با تعجب پرسید:
  47. 2:59خوشحالم که همراهید. برام بنویسید از کجا
  48. 3:01تماشاگر این دستان هستید؟ شنیدن نام
  49. 3:04شهرتون بهم انرژی میده. لایک ویدیو هم
  50. 3:07یادتون نره. دخترانم کجاییند؟ چرا به
  51. 3:11استقبالم نیامدند؟ زبیده با مکر و حیله
  52. 3:15گفتای حارث کاش هرگز باز نمی‌گشتی و این
  53. 3:19روزها را نمی‌دیدی. این سه سال برای من
  54. 3:23جهنم بود. دخترانت که حالا بزرگ شدند بویی
  55. 3:27از ادب و حیا نبرداند. آنها نه تنها فرمان
  56. 3:31نمی‌برند بلکه دست به دزدی از اموال خانه
  57. 3:34زدند و هر بار که خواستم نصیحتشان کنم مرا
  58. 3:38دشنام دادند. آن‌ها مایع ننگ این خانه
  59. 3:42شده‌اند. حارث مردی که در بازار به زیرکی
  60. 3:46معروف بود در خانه به سادگی فریب خورد.
  61. 3:50خستگی راه و حرف‌های مسموم زبیده منطق او
  62. 3:54را کور کرد. او حتی به سراغ دخترانش نرفت
  63. 3:58تا حقیقت را بکرسد. وقتی مریم و زکیه با
  64. 4:02لباس‌های مندرس و چهره‌های تکیده دویدند
  65. 4:06تا پدر را بغل کنند، با دیواری از خشم و
  66. 4:10انزجار روبهرو شدند. حارس با خود اندیشید
  67. 4:14که باید از شر این ننگ خلاص شود. صبح روز
  68. 4:18بعد حارث با لحنی که سعی می‌کرد مهربان به
  69. 4:21نظر برسد به دختران گفتلباس بپوشید.
  70. 4:25می‌خواهم شما را به گردش ببرم و سپس به
  71. 4:28خانه عمه‌تان در شهر مجاور بروم. دل مریم
  72. 4:32لرزید. او در چشمان پدر آن برقی را که
  73. 4:36همیشه بود نمی‌دید. اما زکیه از خوشحالی
  74. 4:40در پوست خود نمی‌گنجید. آن‌ها راهی جنگلی
  75. 4:43انبوه شدند. در میانه جنگل حارس جایی را
  76. 4:47انتخاب کرد که درختانش سر به فلک کشیده
  77. 4:51بودند. او به دختران گفت:همین جا بنشینید
  78. 4:54و استراحت کنید. من باید برای غذای حاجت
  79. 4:58به آن سوی تپه بروم. او برای آنکه دختران
  80. 5:02به دنبالش نیایند و متوجه غیبت طولانی‌اش
  81. 5:05نشوند، مکر عجیبی به کار بست. او میمونی
  82. 5:10را که در سفر خریده بود با طناب به درختی
  83. 5:13بست کلاه و ردای خود را روی چوبی گذاشت و
  84. 5:17طوری تنظیم کرد که میمون با حرکت خود چوب
  85. 5:21را تکان دهد. از دور به نظر می‌رسید که
  86. 5:24کسی آنجا نشسته و سرش را تکان می‌دهد.
  87. 5:28حارث با قلبی که گویی از سنگ شده بود
  88. 5:31دخترانش را در میان گرگان و تنهایی رها
  89. 5:35کرد و گریخت. ساعت‌ها گذشت. خورشید در حال
  90. 5:39غروب بود و سایه‌های بلند درختان مانند
  91. 5:43دیو‌هایی سیاه بر سر دختران خیمه می‌زدند.
  92. 5:47زک صدایی لرزان گفت: مریم چرا بابا
  93. 5:51برنمی‌گردد؟ نگاه کن هنوز آنجا نشسته اما
  94. 5:55چرا صدایش می‌کنیم جواب نمی‌دهد. مریم که
  95. 5:59شک کرده بود آرام به سمت ردا رفت. وقتی
  96. 6:02نزدیک شد با صحنه‌ای روبهرو شد که قلبش را
  97. 6:06از وسط دو نیم کرد. میمونی که با کلاه پدر
  98. 6:10بازی می‌کرد. او به اطرافنگریست. هیچ ردی
  99. 6:14از اسب و هیچ نشانی از پدر نبود. سکوت
  100. 6:18مرگبار جنگل حقیقت تلخ را فریاد می‌زد.
  101. 6:22آنها رها شده بودند. مریم روی زمین نشست و
  102. 6:27برای لحظه‌ای تمام جهان در چشمانش تیره
  103. 6:30شد. اعتماد آن ستون محکمی که زندگیشان بر
  104. 6:35آن بنا شده بود فرو ریخته بود. هقهق گریه
  105. 6:39زکیه سکوت جنگل را شکست. او خود را در
  106. 6:42آغوش مریم انداخت و فریاد زدپدر کجاست؟ ما
  107. 6:46را برمی‌گرداند مگر نه؟ مریم در حالی که
  108. 6:50اشک‌های خود را پاک می‌کرد نگاهی به خواهر
  109. 6:53کوچکش انداخت. او می‌دانست که اگر اکنون
  110. 6:56فرو بریزد هر دو تهمه درندگان خواهند شد.
  111. 6:59او شانه‌های ذکیه را گرفت و با لحنی که
  112. 7:02سلابت عجیبی داشت گفت:گریه نکن زکیه پدر
  113. 7:07رفت ما دیگر پدری نداریم اما من را داری
  114. 7:11ما اجازه نمی‌دهیم این جنگل ما را ببلعت
  115. 7:14ما باید خودمان پدر و مادر خودمان باشیم
  116. 7:17آن شب را در بالای درختی تنومند سپری
  117. 7:20کردند در حالی که صدای زوزه شغال‌ها لرزه
  118. 7:23بر اندامشان می‌انداخت با طلوع اولین
  119. 7:26پرتوهای خورشید مریم شروع به حرکت ت کرد.
  120. 7:30آنها پس از ساعتی پیاده‌روی در اعماق جنگل
  121. 7:33به کلبه‌ای چوبی و متروکه رسیدند. کلبه‌ای
  122. 7:36که گویی سال‌ها بود رنگ زندگی به خود
  123. 7:39ندیده بود. سقفش سوراخ بود و تارهای
  124. 7:42عنکبوت دیوارهایش را پوشانده بود. اما
  125. 7:46برای آن دو این کلبه ام‌ترین دج جهان بود.
  126. 7:50مریم آستین‌ها را بالا زد. او به ذکیه یاد
  127. 7:53داد که چگونه از رودخانه آب بیاورد و
  128. 7:56چگونه گیاهان خوراکی را شناسایی کند.
  129. 7:59آن‌ها با تلاش شبانه روزی کلبه را تمیز
  130. 8:02کردند و شکاف‌هایش را با گل و پوشال
  131. 8:05پوشاندند. مریم متوجه شد که درختان اطراف
  132. 8:09کلبه میوه‌های کمیابی دارند که در بازار
  133. 8:12شهر خواهان زیادی دارد. او به زکیه گفت:ما
  134. 8:16میوه جمع می‌کنیم و من آنها را به حاشیه
  135. 8:18جاده می‌برم تا به مسافران بفروشم. روزها
  136. 8:22به ماه‌ها و ماه‌ها به سال‌ها تبدیل شد.
  137. 8:25آن دو دختر خردسال اکنون به شیرزنانی بدل
  138. 8:29شده بودند. مریم مدیری مدبر و زکیه همراهی
  139. 8:33وفادار بود. آن‌ها با پولی که از فروش
  140. 8:36میوه و حسیربافی به دست می‌آوردند، کلبه
  141. 8:39را آباد گردند. مریم همیشه نگران آینده
  142. 8:42بود. شبیه کنار آتش مریم به زکخواهرکم
  143. 8:47دنیا بی‌رحم است. اگر روزی به هر دلیلی
  144. 8:50طوفانی ما را از هم جدا کرد، یادت باشد که
  145. 8:53همیشه ردی از خودت بگذاری. نشانه ما محبت
  146. 8:57ماست اما چشم‌ها به نشانه نیاز دارند.
  147. 9:00آنها با هم عهد بستند که هرگز تسلیم
  148. 9:03نشوند. زیبایی مریم در این سال‌ها مناند
  149. 9:07گلی که در شکاف سنگ رشد کرده باشد شکوفا
  150. 9:10شده بود. قامتی بلند، گیسانانی به رنگ شب
  151. 9:13و چشم‌هایی که عمق رنج و تجربه را نشان
  152. 9:16می‌داد. او نه تنها زیبا بلکه باوقار و
  153. 9:20باهوش بود. زک نیز با تمام وابستگیش به
  154. 9:23مریم یاد گرفته بود که در نبود او از خانه
  155. 9:27محافظت کند. زندگی آنها در سادگی مطلق است
  156. 9:31اما در آرامشی بود که هرگز در خانه پدر و
  157. 9:34زیر سایه نامادری تجربه نکرده بودند. آنها
  158. 9:38یاد گرفته بودند که خوشبختی نه در
  159. 9:41کیسه‌های زر حارس بلکه در نانیست که با
  160. 9:44دستان خود می‌پزند. یک روز صبح زمانی که
  161. 9:48مه غلیظی جنگل را پوشانده بود زک جمع‌آوری
  162. 9:52هیزوم و قارچ به اعماق دره رفت مریم در
  163. 9:56کلبه ماند تا سبدها را آماده کند. در همان
  164. 10:00ساعت کاروان شکاری پادشاه در نزدیکی بود.
  165. 10:05وزیر پادشاه که مردی میانسال و تیزبین بود
  166. 10:09برای پیدا کردن آتش جهت پختن سید خود از
  167. 10:13بقیه جدا شد و دودی را که از دودکش کلبه
  168. 10:16مریم بلند می‌شد دنبال کرد.
  169. 10:20وقتی وزیر به نزدیکی کل برسید، مریم را
  170. 10:23دید که جلوی درنشسته و مشغول بافتن حسیر
  171. 10:26است. زیبایی مریم چنان بی‌پروا و اصیل بود
  172. 10:31که وزیر پیر که عمری را در حرم‌سرای
  173. 10:34پادشاه دیده بود در جای خود خشک شد. او
  174. 10:39چنان محو تماشا شد که آتشی را که افروخته
  175. 10:42بود فراموش کرد و گوشت شکار روی آتش سوخت
  176. 10:46و خاکستر شد. وزیر با لکنت زبان از مریم
  177. 10:51کمی آب خواست و سپس هراسان به سمت اردوگاه
  178. 10:54پادشاه دوید. پادشاه با دیدن حال پریشان
  179. 10:58وزیر پرسید چه شده؟ شکار کجاست؟ چرا
  180. 11:02دستخالی و آشفته‌ای؟
  181. 11:04وزیر پاسخ داد ای پادشاه من نه شکار دیدم
  182. 11:08و نه گوشت. من فرشته‌ای را در قلب این
  183. 11:12جنگل وحشی دیدم که زیبایی‌اش خورشید را
  184. 11:15خجالت‌زده می‌کند. در کلبه‌ای کوچک زنی
  185. 11:19زندگی می‌کند که جایش نه در جنگل بلکه بر
  186. 11:23تخت سلطنت است. کنجکاوی پادشاه تحریک شد.
  187. 11:28او به همراه گارد کوچکی به سمت کلبه حرکت
  188. 11:31کرد. وقتی پادشاه با مریم روبهرو شد
  189. 11:35دریافت که وزیر اغراق نکرده است. اما آنچه
  190. 11:39که پادشاه را مجذوب کرد، تنها چهره مریم
  191. 11:42نبود بلکه طرز سخن گفتن متین و نگاه نافذ
  192. 11:47او بود که حکایت از اصالت و رنجی عمیق
  193. 11:50داشت. پادشاه که به دنبال ملکه‌ای لایق
  194. 11:54بود همانجا از مریم خواستگاری کرد. مریم
  195. 11:59در دو راهی سختی قرار گرفت. او به ذکیه
  196. 12:02فکر می‌کرد اما می‌دانست این فرصتیست تا
  197. 12:06هر دو آنها را از این زندگی دشوار نجات
  198. 12:09دهد. او رو به پادشاه کرد و گفت این دعوت
  199. 12:13را می‌پذیرم اما خواهری دارم که جان من به
  200. 12:17جان او بسته است. من باید برای او
  201. 12:20نشانه‌ای بگذارم تا مرا پیدا کند. پادشاه
  202. 12:24دستور داد موکب آماده شود. مریم پیش از
  203. 12:27آنکه سوار بر کجاوه سلطنتی شود مشتی دانه
  204. 12:31خردل را که در انبار داشت برداشت. او در
  205. 12:34تمام طول مسیر تا قصر دانه‌های کوچک خردل
  206. 12:38را یکی یکی بر زمین ریخت. او در دل دعا
  207. 12:41می‌کردخدایا
  208. 12:43باران بر این خاک بباران تا دانه‌ها جان
  209. 12:46بگیرند و راهنمای خواهرام شوند.
  210. 12:50عصرگاه وقتی زکیه به کلبه بازگشت و آن را
  211. 12:53خالی یافت، فریادهایش سکوت جنگل را درید.
  212. 12:57او تمام شب را دور کلبه چرخید و گریست.
  213. 13:01صبح روز بعد باران تندی باریدن گرفت. زک
  214. 13:05ناامیدانه به زمین خیره شده بود که ناگهان
  215. 13:08متوجه جوانه‌های بسیار ریز و سبزی شد که
  216. 13:11به صورت یک خط مستقیم از جلوی کلبه به سمت
  217. 13:15جاده اصلی می‌رفتند. دانه‌های خردل در اثر
  218. 13:19باران و خاک حاصلخیز به سرعت جوانه زده
  219. 13:22بودند. زکیه با پای برهنه و قلبی تپانده
  220. 13:26مسیر سبز را دنبال کرد.
  221. 13:30روزها پیاده رفت تا اینکه به دیوارهای
  222. 13:32بلند قصر رسید. نگهبانان ابتدا قصد داشتند
  223. 13:36دختر ژنده‌پوش را برانند اما او فریاد
  224. 13:39می‌زد من خواهر ملکه هستم. مریم که از
  225. 13:43بالکن قصر هر روز جاده را تماشا می‌کرد،
  226. 13:46صدای ذکیه را شنید. او سراسیمه به پایین
  227. 13:49دوید و در میان حیرت درباریان خواهرش را
  228. 13:52در آغوش گرفت. پادشاه که از وفاداری این
  229. 13:56دو خواهر متأثر شده بود، دستور داد زکیه
  230. 13:59را به حمام سلطنتی ببرند و بهترین لباس‌ها
  231. 14:02را بر او بپوشانند. مدتی بعد وزیر که
  232. 14:06شیفته اصالت این خانواده شده بود از ذکیه
  233. 14:09خواستگاری کرد. در حالی که در قصر جشن
  234. 14:12بزرگی برپا بود در شهری دورتر حارث و
  235. 14:16زبیده در فقر و بدبختی ناشی از تجارت‌های
  236. 14:19شکست خورده دست و پا می‌زدند. مریم و زکیه
  237. 14:23که حالا قدرتمندترین زنان مملکت بودند
  238. 14:26گذشته تلخ را بخشیدند اما هرگز فراموش
  239. 14:30نکردند که ریشه‌های قدرتشان در همان
  240. 14:34روزهای سخت جنگل و در کنار آن کلبه کوچک
  241. 14:37شکل گرفته است. آن‌ها ثابت کردند که حتی
  242. 14:41اگر نزدیک‌ترین کسان انسان به او خیانت
  243. 14:44کنند، با تکیه بر توان خود و پیوند محبت
  244. 14:48می‌توان از فرش به عرش رسید. پاداش صبر در
  245. 14:53برابر ظلم و تکیه بر توان خویش رسیدن از
  246. 14:58تاریکی تنهایی به اوج عزت است.
  247. 15:03اگر این داستان به دلت نشست با لایک و
  248. 15:06سابسکرایب از ما حمایت کن. تا با هم به
  249. 15:10استقبال قصه‌های بعدی برویم. همراهی شما
  250. 15:14دلگرمی ماست.

About this transcript

This page contains the full transcript of 😱از رها شدن در 🏕جنگل تا رسیدن به 👑تاج و تخت،پدرشون تو جنگل رهاشون کرد… اما ملکه شدن достон#.داستان# by Meraj Stories, generated from the public captions YouTube serves with the video. The transcript has 1,948 words across 250 segments, with the original timestamps preserved so you can click any line to jump to that moment in the embedded player.

What you can do with it

Use the transcript to take notes, quote the speaker, build a study guide, generate a summary with ChatGPT or Claude via the YouTube Summary tool, or export it as a timed subtitle file with YouTube to SRT. You can also re-open it in the transcriber to translate the transcript into 100+ languages.

Free YouTube transcript tool

YouTube2Text is a free YouTube transcript generator — no signup, no daily limit. Paste any YouTube link and get the full transcript instantly, with timestamps, click-to-jump, translation to 100+ languages, AI prompts for ChatGPT, Claude, and Gemini, and exports to TXT, SRT, VTT, or Markdown.