شروع حمله زامبی ها : روز اول تا روز 365 ام (پارتِ اخر فصل دوم) — Transcript
Full transcript
- 0:00صبح روز ۴صدم به سمت مدرسه حرکت میکنیم.
- 0:04مسیر نسبت به دفعه قبل خلوتتره ولی چند
- 0:07جا مجبور میشیم از جاده اصلی خارج بشیم.
- 0:10نزدیک ظهر ساختمون مدرسه رو پیدا میکنیم.
- 0:14دور تا دورش با ماشینهای فرسوده، ورقهای
- 0:17فلزی و نردههای قدیمی محافظت شده. روی
- 0:21پشت بام نفر نگهبانی میدن. اما چیزی که
- 0:24بیشتر از همه توجهم رو جلب میکنه نوشته
- 0:28بزرگیه که روی دیوار بیرونی دیده میشه.
- 0:31اینجا هنوز امید هست. امیدوارم واقعاً
- 0:35همین طور باشه. وقتی نزدیک میشیم یکی از
- 0:38نگهبانها ازمون میخواد توقف کنیم. سامان
- 0:42توضیح میده که چند روز قبل به دو نفر از
- 0:44اعضای گروهشون کمک کردیم و فقط میخوایم
- 0:47با یکی از افراد داخل مدرسه صحبت کنیم.
- 0:51بعد از چند دقیقه انتظار در ورودی باز
- 0:54میشه. مردی که کنار جاده دیده بودیم از
- 0:57ساختمون بیرون میاد. وقتی منو میبینه
- 1:00میگه اوومدی دنبال همون پسره سر تکون
- 1:04میدم. آره میشه ببینمش؟ مرد مکس میکنه.
- 1:08باید یه چیزی بهت بگم. قلبم فرو میریزه.
- 1:12چی شده؟ اون اینجا نیست. برای چند ثانیه
- 1:17هیچ صدایی نمیشنوم. بعد مرد ادامه میده
- 1:21دیروز صبح با یه گروه برای پیدا کردن دارو
- 1:24و آزوقه رفته قرار بوده دیشب برگردن ولی
- 1:27هنوز خبری ازشون نشده یعنی چی برنگشتن مرد
- 1:32میگه آخرین بار از طریق بیسیم خبر دادن که
- 1:35نزدیک یه درمانگاه قدیمی هستن و بعد
- 1:38ارتباط قطع شده ازش میپرسم هنوز ممکنه
- 1:42زنده باشن میگه نمیدونه بعد من رو به
- 1:46اتاق کوچیکی کنار ورودی میبره روی دیوار
- 1:49چند نقشه و برنامه نگهبانی نصب شده. کنار
- 1:53یکی از میزها چند کوله و وسیله شخصی قرار
- 1:56داره. مرد یه دفترچه از داخل کشو درمیاره.
- 2:00این مال همون پسره. قبل از رفتن گذاشته
- 2:03بود اینجا. دفترچه رو باز میکنم. چند
- 2:07صفحه اول شامل مسیرها، تعداد زامبیهای
- 2:10دیده شده و فهرست وسایله. اما وقتی به
- 2:13صفحه آخر میرسم دستم روی کاغذ ثابت
- 2:17میمونه. یه نقاشی کوچیک پایین صفحه کشیده
- 2:20شده. نقاشی یه آدم با کلاه برعکس و یه
- 2:24صورت گرد. زیرش نوشته اگه هنوز زنده باشه
- 2:28احتمالاً الان هم داره با اون کلاه مسخرهش
- 2:31راه میره. نه این دقیقاً همون شوخیه که
- 2:35داداشم همیشه درباره کلاهمهم میکرد.
- 2:38دوباره صفحه رو نگاه میکنم دیگه تقریباً
- 2:41مطمئنم خودشه. این دفترچه مال داداشمه.
- 2:46بیشتر از یه سال فکر میکردن داداشم شاید
- 2:49همون روزای اول مرده باشه. حالا فهمیدم
- 2:52حداقل تا دیروز زنده بوده. رها پیشنهاد
- 2:56میده اول با مسئول مدرسه صحبت کنیم و
- 2:58آخرین مسیر گروه رو بررسی کنیم. از روی
- 3:02نقشه مشخص میشه درمانگاه حدود ۵ کیلومتر
- 3:05دورتره. ۴ نفر برای پیدا کردن دارو و
- 3:09آزوقه رفته بودن. سامان میگهاگه بخوایم
- 3:12بریم باید قبل از تاریکی برگردیم. ۳ نفر
- 3:15از اعضای مدرسه هم داوطلب میشن همراه ما
- 3:18بیان. حدود ۱ ساعت بعد به محدوده درمانگاه
- 3:22میرسیم. ساختمون دو طبقه است و اطرافش
- 3:25چند آمبولانس و ماشین رها شده دیده میشه.
- 3:28کمی جلوتر کنار یه دیوار وانت گروه رو
- 3:31پیدا میکنیم. در راننده باز مونده. چند
- 3:34جعبه خالی کنار ماشین افتاده و روی زمین
- 3:37رد کشیده شدن وسایل دیده میشه. اینجا یه
- 3:41اتفاقی افتاده. رها داخل ماشین رو بررسی
- 3:44میکنه و یه بی سیم پیدا میکنه. باتریش
- 3:48تقریباً خالیه ولی هنوز روشن میشه. سامان
- 3:51چند بار روی فرکانس گروه تماس میگیره.
- 3:54هیچ جوابی نمیاد. تصمیم میگیریم ساختمون
- 3:57رو از بیرون بررسی کنیم. در ورودی
- 4:00درمانگاه بازه اما از داخلش صدای حرکت چند
- 4:04زامبی شنیده میشه. همون موقع یکی از
- 4:07همراهامون متوجه یه چیز عجیب میشه. روی
- 4:10دیوار کنار در با گچ سفید یه فلش کشیده
- 4:14شده زیرش نوشته بالا سامان میگه ممکنه یه
- 4:19علامت قدیمی باشه اما وقتی به پنجرههای
- 4:22طبقه دوم نگاه میکنیم یه تیکه پارچه قرمز
- 4:26میبینیم که به نرده بسته شده چند ثانیه
- 4:29بعد پارچه تکون میخوره نه با باد یه نفر
- 4:33پشت پنجره است یکی اون بالاست سامان آروم
- 4:37دستش رو بالا میبره از پشت شیشه یه دست
- 4:41ظاهر میشه بعد دو انگشت رها زیر لب میگهش
- 4:46د نفر زندهن
- 4:49همون لحظه که پارچه قرمز پشت پنجره تکون
- 4:52میخوره صدای برخورد یه جسم فلزی از داخل
- 4:56ساختمون بلند میشه و چند زامبی به سمت
- 4:59ورودی اصلی کشیده میشن. نه بد شد. خیلی بد
- 5:03شد. یکی از زامبیها با شونه به در
- 5:06شیشهای درمانگاه میکوبه و در نیمه باز
- 5:09رو کامل باز میکنه. دو زامبی دیگه هم پشت
- 5:12سرش از تاریکی لابی بیرون میان. فاصله
- 5:16خیلی کمه. زامبی اول با قدمهای نامتعادل
- 5:19ولی سریعتر از چیزی که انتظار داشتم به
- 5:22سمتمون می. همون لحظه یکی دیگه از بغل
- 5:25ماشین بیرون میزنه و تقریباً به من
- 5:27میرسه. برای چند ثانیه بدنم قفل میکنه.
- 5:30فقط صورتش رو میبینم. سامان از پشت سرم
- 5:33میرسه و با ضربهای سریع کارش رو تموم
- 5:36میکنه. میگه ننیست. اگه وایستی تمومه.
- 5:41اما مشکل فقط این د تا نیست. صدای درگیری
- 5:44باعث شده از داخل راهروی درمانگاه حداقل
- 5:48سه زامبی دیگه هم به سمت خروجی حرکت کنن.
- 5:51رها که تا اون لحظه عقبتر ایستاده بود
- 5:53فریاد کوتاهی میزنه. سمت چپتون.
- 5:57برمیگردم و میبینم یه زامبی لاغر با
- 5:59لباس پرستاری از کنار دیوار خودش رو به
- 6:02یکی از افراد گروه رسونده. بدون فکر یه
- 6:06میله کوتاه از روی زمین برمیدارم و به
- 6:08سمتش میدوم. ضربه اولم بد میخوره و فقط
- 6:12باعث میشه زامبی سرش رو به طرف من
- 6:14بچرخونه. آها [صدای آه] عالی شد. زامبی
- 6:18مرد رو ول میکنه و این بار مستقیم به طرف
- 6:21من میاد. عقب میرم. پام به لاستیک یه
- 6:24آمبولانس گیر میکنه و نزدیک بیفتم. ولی
- 6:27درست همون لحظه یکی از همراهامون از بغل
- 6:29میرسه و با میلهش محکم به پهلوی زامبی
- 6:32میکوبه. سامان فرصت رو از دست نمیده و
- 6:35ضربه آخر رو میزنه. چند ثانیه فقط صدای
- 6:39نفس زدن ما توی محوته میپیچه. فکر میکنم
- 6:43تموم شده. اما بعد صدای کشیده شدن پاها از
- 6:47داخل ساختمون دوباره بلند میشه. این بار
- 6:51بیشترن.
- 6:53سامان به در باز درمانگاه نگاه میکنه و
- 6:56خیلی سریع تصمیم میگیره. نمیتونیم جلوی
- 6:59ورودی بمونیم. از بغل میریم. راهپله
- 7:02خدماتی. همه سریع به سمت کناره ساختمون
- 7:05حرکت میکنیم. هنوز چند متر دور نشدیم که
- 7:08دو زامبی دیگه از در اصلی بیرون میزنن و
- 7:12پشت سرمون میفتن. در آخرین لحظه
- 7:14برمیگردم. در عقب آمبولانس نیمه باز رو
- 7:17با لگد کامل باز میکنم. و وقتی زامبی
- 7:21نزدیک میشه با تمام زورم هلش میدم سمت لبه
- 7:24فلزی در. تعادلش به هم میخوره و بین در و
- 7:28بدنه ماشین گیر میکنه. [صدای آه]
- 7:31فکر نمیکردم یه روز با در آمبولانس بجنگم
- 7:35اما از سمت حیات صدای چند ناله دیگه میاد
- 7:39و معلومه زمان زیادی نداریم. بالاخره
- 7:42خودمون رو به راه پله خدماتی میرسونیم.
- 7:45در فلزی رو پشت سرمون میبندیم و برای چند
- 7:48ثانیه بهش تکیه میدیم. از اون طرف صدای
- 7:52ضربه میاد.
- 7:56همه ساکتیم. سامان آروم میگه خوبه. فعلاً
- 8:00همین در نگهشون میداره. من هنوز نفسم سر
- 8:04جاش نیومده. دستهام میلرزه و تازه
- 8:07میفهمم توی چند دقیقه گذشته چقدر به مرگ
- 8:11نزدیک بودیم. توی پناهگاه همیشه از زامبیا
- 8:15پشت دوربین میترسیدم. اما اینجا برای
- 8:19اولین بار از فاصله چند سانتیمتری بوی
- 8:23مرگشون رو حس کردم. سامان نگاهم میکنه و
- 8:27خیلی کوتاه میگه هنوز تموم نشده. اگه اون
- 8:30بالاییا زندهان باید برسیم بهشون. وقتی
- 8:34به طبقه دوم میرسیم صدای چند ضربه از پشت
- 8:38یکی از درهای انتهای راهرو میاد.
- 8:43سامان دستش رو بالا میگیره تا همه متوقف
- 8:46بشن. بعد از پشت در یه صدای ضعیف شنیده
- 8:50میشه. کی اونجاست؟ چند ثانیه سکوت.
- 8:56مرد میگه دو نفر داخل اتاق گیر افتادن و
- 8:59بقیه گروه هنگام فرار از زامبیها از هم
- 9:02جدا شدن. ازش میخوام درو باز کنه. اما
- 9:04میگه یه قفسه سنگین پشت در قرار دادن و
- 9:08باید کمک کنیم مسیرو باز کنن. سامان اول
- 9:11راهرو رو بررسی میکنه. خوشبختانه هنوز
- 9:14زامبیها به این قسمت نرسیدن. چند دقیقه
- 9:17بعد قفسه کنار میره. در آروم باز میشه. یه
- 9:21مرد خسته با لباس خاکی پشت در ایستاده.
- 9:25پشت سرش کنار دیوار یه نفر روی زمین
- 9:28نشسته. سرش پایینه. یه باند ساق پاش بسته
- 9:33شده و یه کوله قدیمی کنارش افتاده. قلبم
- 9:36شروع میکنه به تند زدن. داداش مرد سرشو
- 9:40بلند میکنه. صورتش لاغرتر شده. ریش بلندی
- 9:44داره و زیر چشماش سیاهه اما چشماش همون
- 9:49چشماست. برای چند ثانیه هیچکدوم حرف
- 9:52نمیزنیم.
- 9:54بعد با صدایی که به سختی شنیده میشه میگه
- 9:58تویی؟ نمیتونم جواب بدم. فقط جلو میرم و
- 10:02کنارش زانو میزنم. اون دستش رو بالا
- 10:05میاره و کلاه من رو لمس میکنه. بعد با یه
- 10:08خنده ضعیف میگه هنوز این کلاه مسخره رو
- 10:12داری؟
- 10:14آره احمق [خنده]
- 10:15هنوز دارمش و بعد از بیشتر از ۴۰۰ روز
- 10:20بالاخره داداشم رو بغل میکنم. هنوز تموم
- 10:24نشده دوست دارم بگم همون [صدای آه] لحظه
- 10:26همه چیز تموم شد ولی خب آخرالزمان هنوز
- 10:30ادامه داره. صدای زامبیها از پشت در
- 10:34راهپله بلندتر میشه و سامان یادآوری
- 10:37میکنه که باید هرچه زودتر از ساختمون
- 10:39خارج بشیم. رها پای داداشم رو بررسی
- 10:43میکنه. به نظر میرسه آسیب جدیه ولی
- 10:46فعلاً خونریزی شدیدی نداره. برای حرکت
- 10:49دادنش از تجهیزات موجود کمک میگیریم و تا
- 10:52حد ممکن فشار رو از روی پاش برمیداریم.
- 10:56با کمک بقیه از مسیر فرعی طبقه دوم به
- 10:59پلکان خروج اضطراری اون سمت ساختمون
- 11:02میرسیم. قبل از پایین رفتن محوطه پشت
- 11:06درمانگاه رو بررسی میکنیم. زامبیهای
- 11:08بیشتری سمت ورودی اصلی جمع شدن ولی پشت
- 11:12ساختمون فعلاً خلوتتره. آروم پایین میایم
- 11:16و خودمون رو به ماشین میرسونیم. وقتی
- 11:18بالاخره سوار میشیم خورشید داره پایین
- 11:21میره. به سمت مدرسه حرکت میکنیم. داداشم
- 11:24کنارم نشسته برای چند دقیقه هیچکدوم چیزی
- 11:28نمیگیم بعد ازم میپرسهین همه مدت کجا
- 11:32بودی؟ میگم توی یه پناهگاه زیرزمینی نگاهم
- 11:36میکنه چقدر یه سال چند ثانیه ساکت
- 11:41میمونه بعد شروع میکنه به خندیدن یعنی
- 11:44من یه سال داشتم از این ساختمون به اون
- 11:46ساختمون فرار میکردم بعد تو زیر زمین
- 11:49نشسته بودی کنسرو میخوردی خب اگه بخوای
- 11:54خیلی خلاصه بگی آره برای اولین بار بعد از
- 11:58مدتها هر دومون میخندیم البته هنوز کلی
- 12:02سؤال داریم اون چطور زنده مونده؟ چرا
- 12:05نتونسته خودش رو به پناهگاه برسونه و این
- 12:09همه مدت چه اتفاقهایی براش افتاده؟ اما
- 12:12فعلاً هیچکدوم مهمتر از این نیست که
- 12:16زنده است. وقتی وارد دروازه میشیم، چند
- 12:19نفر برای کمک جلو میان. سامان به بقیه
- 12:23میگه که یه عضو جدید داریم و من برای
- 12:26اولین بار میتونم کسی رو که تمام این مدت
- 12:29دنبالش میگشتم به آدمهای جدید زندگیم
- 12:32معرفی کنم. داداشم هنوز نمیتونه درست راه
- 12:35بره ولی حالش نسبت به روز اول بهتر شده.
- 12:39شب بعد از شام کنار هم میشینیم و شروع
- 12:42میکنیم به تعریف کردن اتفاقهای یک سال
- 12:45گذشته. من درباره پناهگاه، سیستم تهویه،
- 12:50برف زمستون، خرابی باتری و اون زامبی که
- 12:53نزدیک دریچه دیده بودم صحبت میکنم. بعد
- 12:56از چند دقیقه میپرسه راستی توی اون
- 13:00پناهگاه واقعاً یه سال هیچکس نبود؟ میگم
- 13:04نه فقط من بودم و اکبر. اکبر کیه؟ دستگاه
- 13:09تصفیه هوا. چند ثانیه نگاهم میکنه بعد
- 13:13سرش رو تکون میده. فکر کنم باید یه مدت
- 13:16جدی با آدمهای واقعی معاشرت کنی. راستش
- 13:20خودمم همین فکررو میکنم. صبح زود بیدار
- 13:24شدم و برای کمک به گلخونه رفتم. داداشم هم
- 13:27که هنوز در حال بهبودیه کنار یکی از میزها
- 13:30نشسته و داره بذرها رو برای کاشت مرتب
- 13:33میکنه. گاهی با هم بحث میکنیم. سر
- 13:36چیزهای کاملاً مسخره.
- 13:39مثلاً اینکه کی ضعفها رو بشوره یا چرا
- 13:43اون همیشه وسایل من رو بدون اجازه
- 13:45برمیداره و عجیب اینجاست که بعد از یه
- 13:48سال تنهایی حتی همین بحثهای کوچیک هم برام
- 13:51ارزش دارن. گاهی فکر میکنم اگه اون روز
- 13:55از پناهگاه بیرون نمیومدم چه اتفاقی
- 13:57میافتاد؟ شاید هنوز زیر زمین نشسته بودم و
- 14:01وضعیت باتریها رو بررسی میکردم. شاید
- 14:04هیچوقت اون وانت رو نمیدیدم. شاید
- 14:06هیچوقت با این گروه آشنا نمیشدم و شاید
- 14:10هیچوقت نمیفهمیدم داداشم هنوز زنده است.
- 14:14البته هنوز همه چیز خوب نیست. غذا محدوده.
- 14:18زامبیها هنوز بیرون پرسه میزنن و هیچکس
- 14:21نمیدونه آینده چه شکلیه. حتی آدمهای
- 14:24زنده هم همیشه قابل اعتماد نیستن. اما
- 14:27حالا دیگه یه دلیل واقعی برای ساختن آینده
- 14:30دارم. اون شب قبل از خواب دفترچهای رو که
- 14:34توی پناهگاه باهاش میزان آب و غذا و برق
- 14:37رو حساب میکردم باز میکنم. صفحه آخر
- 14:40هنوز خالیه. برای چند لحظه بهش نگاه
- 14:44میکنم. بعد مینویسم روز ۴صد ودهم داداشم
- 14:49زنده است. پیداش کردم. دفتر رو میبندم و
- 14:53میذارم کنار تخت. یه سال تمام فکر
- 14:56میکردم برای زنده موندن باید خودمو از
- 14:59همه چیز جدا کنم و شاید اون موقع واقعاً
- 15:02تنها راه همین بود ولی حالا فهمیدم یه فرق
- 15:06بزرگ بین زنده موندن و زندگی کردن وجود
- 15:10داره. پناهگاه من رو از زامبیها نجات داد
- 15:13اما بیرون اومدن از اون پناهگاه باعث شد
- 15:16دوباره خانوادم رو پیدا کنم.
- 15:19[صدای آه][صدای بند آمدن نفس] خب فکر کنم
- 15:21بالاخره رسیدیم خونه. M.
About this transcript
This page contains the full transcript of شروع حمله زامبی ها : روز اول تا روز 365 ام (پارتِ اخر فصل دوم) by Sami.sakhtjon, generated from the public captions YouTube serves with the video. The transcript has 2,010 words across 271 segments, with the original timestamps preserved so you can click any line to jump to that moment in the embedded player.
What you can do with it
Use the transcript to take notes, quote the speaker, build a study guide, generate a summary with ChatGPT or Claude via the YouTube Summary tool, or export it as a timed subtitle file with YouTube to SRT. You can also re-open it in the transcriber to translate the transcript into 100+ languages.
Free YouTube transcript tool
YouTube2Text is a free YouTube transcript generator — no signup, no daily limit. Paste any YouTube link and get the full transcript instantly, with timestamps, click-to-jump, translation to 100+ languages, AI prompts for ChatGPT, Claude, and Gemini, and exports to TXT, SRT, VTT, or Markdown.