YouTube2Text

پیر بود، بی‌دندان بود…اما همه را کنار زد!- افسانه های طوطی نامه - داستان فارسی — Transcript

by قصه ها و رازها - Stories and Mysteries · 28,200 words · 3,625 segments · language en · Watch on YouTube

Full transcript

  1. 0:02سلام عزیزان خیلی خوش اومدید. امشب قراره
  2. 0:05چند دقیقه از شلوغی‌های روز فاصله بگیریم
  3. 0:07و با هم وارد دنیای قصه‌ها بشیم. پس اگه
  4. 0:10آماده‌اید اولین داستان منتظرتونه به اسم
  5. 0:15خواب عجیب. [موسیقی]
  6. 0:17در سرزمین خارزم بازرگانی زندگی می‌کرد به
  7. 0:20اسم عبدالملک.
  8. 0:22عبدالملک اونقدر پولدار بود که اگه همه
  9. 0:25عمرش رو فقط پول می‌شمرد بازم وقت کم
  10. 0:28می‌آورد. گذشت و [موسیقی] گذشت تا اینکه
  11. 0:31عبدالملک همه ثروتش رو در راه کمک به فقیر
  12. 0:34و بیچاره‌ها از دست داد و بی‌پول [موسیقی]
  13. 0:36شد. مال و منالی براش نموند و روزگارش به
  14. 0:40سختی می‌گذشت اما به سوی کسی [موسیقی] دست
  15. 0:43دراز نمی‌کرد. تا اینکه یه شب خواب عجیبی
  16. 0:47دید. خواب دید درویشی سفید پوش به اون
  17. 0:49میگه [موسیقی] من بخت و شانس تو هستم. تو
  18. 0:52همه ثروتت رو بخشیدی و حالا خودت در رنج و
  19. 0:56سختی زندگی می‌کنی. حالا که اینقدر جوان
  20. 0:59مرد و خوشقلب هستی منم کاری می‌کنم که ۱۰
  21. 1:02برابر ثروت قبلیتو به دست بیاری. فقط خوب
  22. 1:06گوش کن ببین چی میگم. فردا صبح که هوا
  23. 1:09روشن شد و بیرون رفتی من با همین شکل و
  24. 1:12لباس جلوی تو ظاهر میشم. [موسیقی] تو چوبی
  25. 1:15بردار و محکم بر سر من بزن. یه دفعه همه
  26. 1:19بدن من به طلای خالص تبدیل میشه.
  27. 1:22[موسیقی]
  28. 1:22اون وقت می‌تونی قطعه قطعه از اون طلا جدا
  29. 1:25کنی و ببری بفروشی. این رو هم بدون که اون
  30. 1:29طلا تمام نشدنیه و هرچی از اون برداری باز
  31. 1:33مثل اولش میشه. [موسیقی] اون طلا مثل شیر
  32. 1:36مادرت حلالت باشه. عبدالملک از خواب پرید
  33. 1:41و دید همه اون‌ها رو در خواب دیده. آهی
  34. 1:44کشید و با خودش گفت: چه خواب شیرینی بود.
  35. 1:47[موسیقی] اما اگه بخوام به امید این خواب
  36. 1:49بشینم، موهام مثل دندونام سفید میشه.
  37. 1:52پتو رو کشید روی سرش و دوباره خوابید.
  38. 1:56فردا صبح لباس‌هاش رو در بخچه گذاشت تا به
  39. 1:59حمام بره. اون موقع‌ها مثل امروز نبود که
  40. 2:02هر کس تو خونهش برای خودش حمام داشته
  41. 2:04باشه. [موسیقی] هر محله‌ای یه حمام داشت و
  42. 2:07همه اهل محل به اونجا می‌رفتن. [موسیقی]
  43. 2:10حمام خلوت بود و مرد دلاک تنها نشسته بود.
  44. 2:14کار دلاک این بود که مشتری‌هایی رو که به
  45. 2:17حمام میومدن مشت ومال می‌داد و پشت اون‌ها
  46. 2:20رو کیسه می‌کشید و گاهی هم سر و روشون رو
  47. 2:23اصلاح می‌کرد. [موسیقی] عبدالملک یه حمام
  48. 2:26گرم و حسابی کرد و بعد از دلاک خواست که
  49. 2:30سر و ریش اون رو اصلاح کنه. دلاک مشغول
  50. 2:33اصلاح سر و ریش عبدالملک بود که یه دفعه
  51. 2:36درویش سفیدپوشی سر رسید. عبدالملک دید
  52. 2:40همون درویشیه که در خواب دیده و به اون
  53. 2:43مژده پولدار شدن داده بود. خوشحال شد و
  54. 2:47همون طور که درویش در خواب گفته بود چوبی
  55. 2:50برداشت و محکم بر سر درویش زد. درویش
  56. 2:54افتاد و در جا به [موسیقی] مجسمه بزرگی از
  57. 2:57طلای خالص تبدیل شد. دلاک [موسیقی] با
  58. 3:00تعجب به عبدالملک و مجسمه نگاه کرد.
  59. 3:04عبدالملک فوری قطعه‌ای از طلا کند و به
  60. 3:07دلاک داد. [موسیقی]
  61. 3:08بعد هم ازش خواست پیش کسی حرفی نزنه و اون
  62. 3:12ماجرا رو مثل راز در سینهش نگه داره.
  63. 3:15[موسیقی] بعد هم مجسمه طلا رو در پارچه‌ای
  64. 3:18پیچید و به جایی برد و پنهان کرد.
  65. 3:22و اما عبدالملک هر روز قدری از طلا می‌کند
  66. 3:25و به بازار می‌برد. اون رو می‌فروخت و با
  67. 3:28پولش به زندگیش [موسیقی]
  68. 3:29سر سامان می‌داد. کمکم کار و کاسبی راه
  69. 3:33انداخت و زندگیش مثل قبل‌ها رونق گرفت.
  70. 3:36اما هرچی طلا از مجسمه برمی‌داشت چیزی ازش
  71. 3:40کم نمیشد. حالا عبدالملکو همین جا بذاریم
  72. 3:44بریم سراغ مرد دلاک. [موسیقی] دلاک قطعه
  73. 3:48طلاییو که عبدالملک به اون داده بود فروخت
  74. 3:50و پول خوبی گیرش اومد. اما مدتی که گذشت
  75. 3:54طمع کرد و گفت منم باید از اون مجسمه‌ها
  76. 3:58داشته باشم. مگه من چی کم از عبدالملک
  77. 4:01دارم؟ اون اونقدر نادان بود که فکر می‌کرد
  78. 4:05اگر بر سر درویشی چوب بزنه اون درویش به
  79. 4:08طلا تبدیل میشه. [موسیقی]
  80. 4:10اون راز رو به زنش گفت و باهاش مشورت کرد.
  81. 4:13زن دلاکم که مثل شوهرش تمعکار بود اون رو
  82. 4:17تشویق کرد و با هم نقشه‌ای کشیدن. فردا
  83. 4:21دلاک به بازار رفت. قدری گوشت و میوه خرید
  84. 4:25و زنش یه غذای حسابی پخت و چند تا درویش
  85. 4:28رو دعوت کردن. درویش‌های [موسیقی] بیچاره
  86. 4:32از همه جا بی‌خبر مشغول غذا خوردن بودن که
  87. 4:35دلاک چوبی برداشت و بر سرشون زد. آه و
  88. 4:39ناله درویش‌ها دراومد. دلا که دید درویشها
  89. 4:43به طلا تبدیل نشدن دوباره با چوب بر سرشون
  90. 4:47زد. صدای درویشا بلند شد. از سر و صداها
  91. 4:51همسایه‌ها اومدن و دیدن درویش‌های بیچاره
  92. 4:54سرشون رو گرفتن و ناله وزاری می‌کنن. مردم
  93. 4:58پرسیدن چی شده؟ و درویش‌ها هم ماجرا رو
  94. 5:01بازگو کردن. مردم دلشون به حال درویش‌ها
  95. 5:05سوخت و دلاک رو سرزنش کردن. بعد هم دست
  96. 5:09اون رو گرفتن و کشانکشان پیش حاکم بردن.
  97. 5:13حاکم وقتی حرف‌های مردم رو شنید [موسیقی]
  98. 5:16از دلاک پرسید که چرا درویش‌ها رو با چوب
  99. 5:19زده؟ دلاک که چاره‌ای نمی‌دید و نمی‌تونست
  100. 5:22به حاکم دروغ بگه ماجرا رو از عبدالملک
  101. 5:26گرفته تا آخر بازگو کرد. همه حاضران تعجب
  102. 5:31کردن. حاکم فورید و مأمور به خانه
  103. 5:34عبدالملک فرستاد و دستور داد اون رو با
  104. 5:37خودشون بیارن. وقتی عبدالملک رو آوردن،
  105. 5:40حاکم ازش پرسید آیا دلاک رو می‌شناسه یا
  106. 5:44نه؟ [موسیقی]
  107. 5:45عبدالملک وقتی دلاک رو دید دانست هرچه هست
  108. 5:49زیر سر اونه و حتماً اون راز رو فاش کرده.
  109. 5:53با خودش گفت:«اگه راستشو بگم مجسمه طلا رو
  110. 5:56از چنگم درمیارن.
  111. 5:58[موسیقی]
  112. 5:59فکری کرد و به حاکم گفت:جناب حاکم من این
  113. 6:03مردو می‌شناسم. بیچاره مدتی حرف‌های عجیب
  114. 6:06غریبی می‌زنه که با عقل جور درنمیاد.
  115. 6:09دروغ‌هایی به هم می‌بافه که آدم خندهش
  116. 6:12می‌گیره. اگه از من می‌شنوید این بیچاره
  117. 6:15رو باید علاج کنید تا مخش به جای اولش
  118. 6:19برگرده. [موسیقی] حاکم حرف عبدالملک رو
  119. 6:22باور کرد. از درویش‌ها عذرخواهی کرد و
  120. 6:26دلاهم یه کتک حسابی نوش جان کرد. پس
  121. 6:30شرمنده و خجالت‌زده به خونه‌اش برگشت.
  122. 6:34خب دوستان عزیزم بهم بگید که اولین چیزی
  123. 6:38که بعد از شنیدن این قصه به ذهنتون رسید
  124. 6:41چی بود؟ تو بخش کامنت‌ها برام بنویسیدش.
  125. 6:44عدالت، رازداری یا هرچی که به ذهنتون
  126. 6:47می‌رسه. اینم بگم که این داستان از کتاب
  127. 6:49طوتی‌نامه است که ترجمه‌ایست از کتاب
  128. 6:52قدیمی هندی یعنی اصل کتاب هندی بوده ولی
  129. 6:56خب وقتی به زبان فارسی ترجمه شده به
  130. 6:58افسانه‌ها و حکایات اون رنگ و بوی ایرانی
  131. 7:01بخشیدن [موسیقی] و یه جورایی پر از
  132. 7:03درس‌های زندگی که هر داستانش می‌تونه
  133. 7:06واقعاً شنیدنش لذت‌بخش باشه و برای اینکه
  134. 7:09به ما انرژی بیشتری بدید تا بتونیم
  135. 7:11داستان‌های قشنگ‌تری برای شما تهیه کنیم
  136. 7:14حتماً حتماً ویدیو رو لایک کنید و یه
  137. 7:16کامنت برامون بذارید. حتی اگر شده یه قلب
  138. 7:19قرمز داخل کامنتها بذارید. متچکرم از وقتی
  139. 7:21که در اختیارمون گذاشتید. و اما وقت چیه؟
  140. 7:24وقت شنیدن داستان بعدیه. داستان بعدیمون
  141. 7:27درباره دنیای حیواناته. درباره یه شغاله.
  142. 7:31[موسیقی]
  143. 7:31یه شغال پیر ولی خیلی باهوش و کارهایی که
  144. 7:35انجام میده حتی اگر حقه باشه مطمئنم که
  145. 7:38براتون خیلی جالبه. پس بریم که با هم
  146. 7:40بشنویمش. اسم داستان هست شغال پیر و فیل
  147. 7:45مرده. [موسیقی]
  148. 7:46پیریست و هزار دردسر این رو شغال پیر قصه
  149. 7:51ما [موسیقی] می‌گفت. کدوم قصه؟ الان
  150. 7:54براتون میگم. در جنگلی شغال پیری زندگی
  151. 7:57می‌کرد. [موسیقی]
  152. 7:58شغال پیر دندوناش ریخته بود و ضعیف و لاغر
  153. 8:02مردنی شده بود. مدت‌ها بود غذایی پیدا
  154. 8:05نکرده بود تا بخوره. شکمش به پشتش چسبیده
  155. 8:08بود.
  156. 8:09[موسیقی]
  157. 8:09یه روز شغال دستی به شکم چروکیدهش کشید و
  158. 8:12گفتبره برم ببینم می‌تونم موشی حیوان
  159. 8:16کوچیکی چیزی شکار کنم و این شکم وامونده
  160. 8:19رو سیر کنم [موسیقی]
  161. 8:21به هر زحمتی بود بلند شد و راه افتاد تا
  162. 8:24بره و غذایی برای خودش پیدا [موسیقی] کنه
  163. 8:27هنوز راه زیادی نرفته بود که از دور فیل
  164. 8:31مرده‌ای دید که روی زمین افتاده آب از
  165. 8:34دهان شغال راه افتاد لب و لوچه خودش رو
  166. 8:38لیسید و گفت:به به از خدا چی می‌خواستم؟
  167. 8:41چی شد؟ حالا میرم و دلی از عذایارم.
  168. 8:45با خوشحالی جلو رفت. اما هرچی زور زد
  169. 8:49نتونست پوست فیل رو پاره کنه. پوست فیل
  170. 8:53کلفت بود و شغال قصه ما دندان نداشت.
  171. 8:57ناراحت شد و گفتپیریست و هزار دردسر. اگه
  172. 9:01جوان بودم و دندان داشتم [موسیقی]
  173. 9:03الان این فیل رو یه لقمه چپ می‌کردم. شغال
  174. 9:07دورو بر فیل گشت [موسیقی] نه می‌تونست اون
  175. 9:10رو بخوره نه دلش میومد غذای به اون خوبی
  176. 9:13رو رها کنه [موسیقی] باز هم تلاش کرد
  177. 9:16اینور فیل رو گاز زد اونورشو گاز زد اما
  178. 9:20پوست فیل پاره نشد که نشد شغال خسته و
  179. 9:24گرسنه کنار فیل نشست در همین موقع سر کله
  180. 9:29شیری پیدا [موسیقی] شد شیر دم خودش رو
  181. 9:31تکون می‌داد و خرامان خرامان میومد شغال
  182. 9:35با خودش گفتش این فیلم قسمت و روزی شیر
  183. 9:38بوده و من بی‌خودی دست و پا می‌زدم و تلاش
  184. 9:41می‌کردم اون رو بخورم. هیچ چاره‌ای نیست
  185. 9:45جز اینکه همین جا بشینم و چاپلوسی شیر رو
  186. 9:48بکنم که شاید قدری از پسمانده شیر نصیب من
  187. 9:52شه. پس به پیشواز شیر رفت و با زبان چرب و
  188. 9:57نر می‌گفت: سلام جناب شیر. خوش اومدید.
  189. 10:00منتظرتون بودم. الان چند روزیه که به
  190. 10:04نگهبانی این فیل مرده مشغولم. [موسیقی]
  191. 10:06نذاشتم هیچ حیوونی به اون ناخونک بزنه.
  192. 10:10ازش خوب مراقبت کردم تا شما بیایید و اون
  193. 10:13رو نوش جان کنید. شیر از چرب‌زبانی شغال
  194. 10:17خوشش اومد. زیرچشمی نگاهی به فیل مرده
  195. 10:21انداخت و گفتین جونور مرده و کهنه به چه
  196. 10:24درد من می‌خوره؟ من با این شکوه و عظمت
  197. 10:28برم و فیل مرده بخورم. مگه نمی‌دونی من
  198. 10:31همیشه غذای تازه می‌خورم و تا جونوری رو
  199. 10:35خودم شکار نکرده باشم لبش نمی‌زنم؟ این
  200. 10:39فیل مرده ارزانی خودت برو خوش باش و دلی
  201. 10:43از عضا دربیار
  202. 10:45شیر فیل مرده رو به شغال بخشید و از اونجا
  203. 10:49رفت [موسیقی] با رفتن شیر شغال خوشحال شد
  204. 10:53بشکن زد و گفتپس این فیلم قسمت و روزی
  205. 10:56خودمه [موسیقی] باید فکر کنم و هرطور شده
  206. 10:59قسمتی از فیلم رو بخورم و بقیهشو نگه دارم
  207. 11:03برای فردا و پسفردا [موسیقی]
  208. 11:06شغال در همین فکر و خیال‌ها بود که سر و
  209. 11:09کله یوس پلنگ پیدا شد. شغال [موسیقی] که
  210. 11:12نمی‌خواست غذای به اون خوبی رو به راحتی
  211. 11:15از دست بده تو دلش گفت: شیر رو با اون همه
  212. 11:19قدرت دست به سر [موسیقی] کردم. باید با
  213. 11:22این یوز پلنگم همین کارو بکنم. من که زورم
  214. 11:25به اون نمی‌رسه پس باید [موسیقی] حقه‌ای
  215. 11:28بزنم و از شرش راحت شم. پدر خدا بیومرزم
  216. 11:32همیشه می‌گفتکاری رو که می‌تونی با حیله و
  217. 11:35مکر انجام بدی چرا با جنگ و دعوا پیش
  218. 11:38ببری؟ [موسیقی]
  219. 11:40پس همین که یوز پلنگ جلو اومد تا فیل مرده
  220. 11:43رو بخوره شغال گفت چیکار می‌کنی؟ مگه
  221. 11:47عقلتو از دست دادی؟ [موسیقی]
  222. 11:49این فیل غذای جناب شیر و بچه‌هاشه. به من
  223. 11:52گفته همین جا بشینم و مواظب فیل باشم تا
  224. 11:55برگرده. خودشم رفته تا از چشمه آب بخوره.
  225. 11:59[موسیقی] از من گفتن بودزود از اینجا برو
  226. 12:03که شیر دل خوشی ازت نداره. چون امروز
  227. 12:06شنیدم که جناب شیر به حیوونای جنگل می‌گفت
  228. 12:09جسارت یوسپلنگ زیاد شده و گستاخی اون از
  229. 12:13حد گذشته. هر جا که من طعمه‌ای شکار
  230. 12:16می‌کنم از راه می‌رسه و مثل کلاغ به غذای
  231. 12:20من طمع می‌کنه.
  232. 12:21[موسیقی]
  233. 12:21حالا هم به من گفته اگه دیدی یوز پلنگ
  234. 12:24اومد و خواست از غذای من بخوره اون رو
  235. 12:27سرگرم کن تا من سر برسم اون وقت آشی براش
  236. 12:31بپزم که یه وجب روغن داشته [موسیقی] باشه
  237. 12:34اگه از من می‌شنوی زود از اینجا برو که
  238. 12:37همین الانه جناب شیر برگرده
  239. 12:41یوز پلنگ وقتی این حرف‌ها رو شنید دو پا
  240. 12:43داشت د تا هم قرض گرفت فرار کرد و پشت
  241. 12:47سرشم نگاه نکرد [موسیقی] شغال خوشحال شد و
  242. 12:51به رقص دراومد با خودش گفت [موسیقی] شر
  243. 12:54این یکی رو هم از سر باز کردم حالا باید
  244. 12:57فکری کنم تا ببینم چطور می‌تونم لقمه‌ای
  245. 13:00از این فیل پوست کلفت بخورم [موسیقی]
  246. 13:03یه دفعه میمون بازیگوشی از راه رسید و از
  247. 13:06دور سلام کرد شغال تو دلش گفتاین دیگه از
  248. 13:11کجا پیدا شد میمون که زوری نداره شاید
  249. 13:15بتونم با جنگ و دعوا از شرش راحت شم اما
  250. 13:18بهتره قبل از اینکه اون رو از اینجا دور
  251. 13:21کنم کاری کنم تا میمون یکی دو لقمه از این
  252. 13:24فیل بخوره. وقتی [موسیقی] پوست شیر رو
  253. 13:27پاره کرد اون وقت می‌تونم راحت خودم
  254. 13:30بقیهشو بخورم. پس جلو رفت و گفتیک سلام
  255. 13:34میمون جان بیا که به موقع اومدی. این فیل
  256. 13:38مرده رو که می‌بینی غذای شیره و من رو
  257. 13:41گذاشته که از اون نگهبانی کنم. حالا که تو
  258. 13:44مهمون منی تا شیر برنگشته [موسیقی] بیا و
  259. 13:47قدری از این فیل مرده بخور و زود برو.
  260. 13:51میمون با اینکه دهانش آب افتاده بود چون
  261. 13:54از شیر می‌ترسید گفتنه برادر جان
  262. 13:57نمی‌خورم. [موسیقی] می‌ترسم شیر از راه
  263. 14:00برسه و خونمو بریزه. شغال گفت نه ترس و
  264. 14:04زود دست به کار شو. قدری از این فیل رو به
  265. 14:07دندان بکش و بخور. من مراقبم. همین که از
  266. 14:11دور ببینم شیر میاد بهت خبر میدم.
  267. 14:14[موسیقی] پس میمون جلو رفت و با دندونای
  268. 14:17تیزش پوست شیر [موسیقی] رو کند. هنوز چند
  269. 14:20لقمه بیشتر نخورده بود که شغال داد زد
  270. 14:23[موسیقی] زود فرار کن که شیر از دور داره
  271. 14:26میاد. میمون دور دهنشو پاک کرد. دمشو روی
  272. 14:30کولش گذاشت و فرار کرد. با رفتن میمون
  273. 14:35شغال دستاشو به هم مالید و به خودش آفرین
  274. 14:38گفت. بعد هم سراغ فیل رفت تا مشغول خوردن
  275. 14:42شه [موسیقی] اما یه دفعه سر کله شغال
  276. 14:45جوانی پیدا شد. [موسیقی]
  277. 14:47شغال جوان با قلدری جلو اومد تا فیل رو
  278. 14:50بخوره. شغال پیر گفت زکی آقا رو باش. این
  279. 14:55فیل قسمت و روزی منه و با هزار بدبختی اون
  280. 14:58را نگه داشتم. [موسیقی] شیر رو با اون
  281. 15:00دبدب کبکبه و قدرت با چابلوسی و چرب‌زبانی
  282. 15:04دور کردم. یوز پلنگ رو با حیله و نیرنگ و
  283. 15:08میمون رو با مهربانی و دلسوزی اما این
  284. 15:11شغال رو که همجنس منه به آسونی می‌تونم با
  285. 15:15جنگ و دعوا از اینجا دور کنم. درسته که
  286. 15:17پیر شدم اما [موسیقی] صد تا از این
  287. 15:19شغال‌های جوان رو حریفم. شغال جوان و شغال
  288. 15:24[موسیقی] پیر گلاویز شدن و دعوای مفصلی
  289. 15:27کردن تا اینکه شغال پیر پیروز شد و شغال
  290. 15:31جوان رو با یه اردنگی از اونجا دور
  291. 15:34[موسیقی] کرد. شغال جوان هم دمشو روی کولش
  292. 15:37گذاشت و فرار کرد. پس شغال پیر که هر چهار
  293. 15:42مزاحم رو از اونجا دور کرده بود، خوشحال
  294. 15:45[موسیقی] و خندان سراغ فیل رفت و دلی از
  295. 15:48عضا درآورد و نوش جونش. نظر شما درباره
  296. 15:53کارهایی که شغال کرد چی بود؟ به نظر شما
  297. 15:56ایده‌های خوبی داشت؟ [موسیقی] حتماً
  298. 15:58دربارش بنویسید. و اما جالب اینجاست که
  299. 16:00حتی داستان بعدیمون هم درباره یه شغاله.
  300. 16:04یه شغال [موسیقی]
  301. 16:04که کار خیلی عجیبی می‌کنه. بریم که با هم
  302. 16:07بشنویمش. بسیار کوتاه و همچنان از کتاب
  303. 16:11طوتینامه [موسیقی]
  304. 16:12به اسم
  305. 16:14شغال نیلی. روزی بود و روزگاری. [موسیقی]
  306. 16:18شغالی بود بازی گوش و شیطان که شب‌ها به
  307. 16:21همه خونه‌ها سرک می‌کشید. [موسیقی]
  308. 16:23شغال قصه ما یه عادت بد داشت. اونم این
  309. 16:27بود که به هر خونه‌ای که می‌رفت پوزهشو
  310. 16:30توی [موسیقی] کوزه‌ها و خمره‌ها می‌کرد تا
  311. 16:32ببینه توی اونا چیه. یه شب که شغال از این
  312. 16:36خونه به اون خونه سرک می‌کشید، سر از خونه
  313. 16:39رنگرز درآورد. از غذا رنگز خمره‌های رنگ
  314. 16:43رو گوشه حیات گذاشته بود تا فردا صبح
  315. 16:47پارچه‌ها و نخ‌های مردم رو رنگ کنه. شغال
  316. 16:51طبق عادت همیشگی [موسیقی] رفت تا سرکی توی
  317. 16:54خمره‌ها بکشه.
  318. 16:56یکی یکی توی خمره‌ها رو نگاه کرد. خمره
  319. 17:00اولی رنگ سبز بود. [موسیقی]
  320. 17:02دومی قرمز، سومی هم آبی. اما همین که
  321. 17:06پوزهشو توی خمره رنگ نیلی برد، یه دفعه
  322. 17:10شالاپی افتاد توی خمره. چه [موسیقی]
  323. 17:13دردسری. به هر زحمتی بود از توی خمره اومد
  324. 17:16بیرون اما [موسیقی] قیافهش شکلی شده بود
  325. 17:19که بیا و ببین. سرتاپاش به رنگ نیلی کبود
  326. 17:23درراومده بود. شغال جستی زد از حیات رنگرز
  327. 17:27بیرون رفت و دوید به سمت صحرا وقتی شغال
  328. 17:32به صحرا رسید حیوونای دیگه ترسیدن یکی
  329. 17:36می‌گفت جلالخالق این دیگه چه حیوونیه تا
  330. 17:39به حال حیوانی به این رنگ ندیده بودیم
  331. 17:42خیلی [موسیقی] زود خبر در سراسر صحرا
  332. 17:45پیچید و همه حیوونا درباره این موضوع صحبت
  333. 17:49می‌کردن [موسیقی]
  334. 17:50اونا به هم می‌گفتن ما چقدر ساده و احمق
  335. 17:53بودیم که شیر رو اطاعت می‌کردیم. معلومه
  336. 17:56که این حیوان جدید ۱۰۰ تا شیر رو حریفه.
  337. 18:00[موسیقی] بهتره بریم و اون رو امیر خودمون
  338. 18:03کنیم. واقعاً که سروری برازنده اونه نه
  339. 18:06شیر. پس [موسیقی] دست راه افتادن و برای
  340. 18:11دستبوسی پیش شغال رفتن. حتی شیر و ببر و
  341. 18:14پلنگ و فیل هم اومدن و گفتن از امروز نوکر
  342. 18:19و چاکر شماییم.
  343. 18:21بله دوستان همه حیوونا به خدمت شغال
  344. 18:24دراومدن. شغال که این وض رو دید با دمش
  345. 18:28گردو می‌شکست. اما برای اینکه کسی چیزی
  346. 18:31نفهمه حیوونای قوی رو دورتر و حیوونای
  347. 18:35[موسیقی]
  348. 18:36کوچیک و ضعیف رو پهلوی خودش نگه می‌داشت.
  349. 18:40صف اول روباها و شغال‌ها بودن. [موسیقی]
  350. 18:43صف دوم خرزها و خوک‌ها و صف سوم گرگ‌ها و
  351. 18:48صف چهارم ببرها و پلنگ‌ها. در صف آخر یعنی
  352. 18:53صف پنجم هم شیرها و فیل‌ها.
  353. 18:57شغال دستور داد که کسی [موسیقی] حق نداره
  354. 19:00این صف‌ها رو به هم بزنه. مثلاً شیر و فیل
  355. 19:03حق نداشتن برن صفح اول یا پلنگ‌ها برن صفح
  356. 19:07دوم. [موسیقی] همه حیوونا هم از دستور
  357. 19:10شغال پیروی می‌کردن.
  358. 19:13شغال بیشتر وقتش رو با همجنسای خودش یعنی
  359. 19:16شغال‌ها و روباها می‌گذروند. [موسیقی]
  360. 19:19کم‌کم دید که همه گوش به فرمانش پس مغرور
  361. 19:23شد. این بود که روباها و شغال‌ها رو رها
  362. 19:27کرد و رفت سراغ حیوون‌های قوی و پرسور.
  363. 19:32یه روز که توی آفتاب لم داده بود و برای
  364. 19:34خودش استراحت می‌کرد، [موسیقی]
  365. 19:36روباه‌ها و شغال‌ها نزدش رفتن و گفتن سرور
  366. 19:40ما چی شده که از ما دور شدید و سراغ
  367. 19:43دیگران رفتید؟ [موسیقی] نکنه خطایی از ما
  368. 19:46سر زده. اونا زوزه می‌کشیدن و [موسیقی]
  369. 19:49گله و شکایت می‌کردن. روباه که حوصلهش سر
  370. 19:54بود
  371. 19:54[موسیقی]
  372. 19:54یه دفعه مثل شغال‌هازوزه کشید. یکو همه جا
  373. 19:58ساکت شد. بله.
  374. 20:01[صدای خرناس]
  375. 20:01همه حیونا زوزه شغال رو شناختن و فهمیدن
  376. 20:05که اون یه شغاله.
  377. 20:08شغال بیچاره تا اومد به اونا حالی کنه که
  378. 20:11چی به چیه حیوونا بر سرش ریختن و یه کتک
  379. 20:15حسابی بهش زدن. بریم سراغ داستان بعدیمون
  380. 20:19به اسم زن فضول. مردی بود کشاورز و زحمتکش
  381. 20:25که زنی زیبا اما سر به هوا و فضول داشت.
  382. 20:28کشاورز هر روز سر زمین می‌رفت و کار
  383. 20:30می‌کرد و بیل می‌زد. ظهر که می‌شد زنش ظرف
  384. 20:34غذا رو برمی‌داشت و برای شوهرش می‌برد. زن
  385. 20:38بین راه اونقدر با در و همسایه صحبت
  386. 20:41می‌کرد و اونقدر توی باغ و باغچه‌ها سرک
  387. 20:44می‌کشید که کشاورز بیچاره ساعت‌ها منتظر
  388. 20:48غذا می‌موند. [موسیقی]
  389. 20:49القصه یه روز ظهر زن مثل همیشه سینی غذای
  390. 20:53شوهرش رو بالای سر گرفته بود و براش
  391. 20:56می‌برد. وقتی به باغ‌ها رسید [موسیقی]
  392. 20:58سینی رو زمین گذاشت تا طبق عادت توی باغ و
  393. 21:02باغچه‌های مردم سرک بکشه و ببینه چی به
  394. 21:05چیه. زن اونقدر در باغ‌ها سرک کشیده
  395. 21:08[موسیقی] بود که می‌دونست هر کس در باغش
  396. 21:10چی کاشته. مثلاً می‌دونست چه کسایی خیار
  397. 21:14کاشتن، چه کسایی سیب‌زمینی یا هندونه.
  398. 21:17[موسیقی] حتی می‌دونست انگورای این باغ
  399. 21:19رسیدن و کلمای اون باغ بهتر از کلم‌های
  400. 21:22باغ دیگن. از غذا نزدیک اونجا درختی بزرگ
  401. 21:27و سایه‌دار بود که مرد دانشمند هر روز
  402. 21:30بالای درخت می‌رفت تا در اون خلوت کتاب
  403. 21:32بخونه. دانشمند که می‌دید زن کشاورز هر
  404. 21:36روز سینی غذا رو زمین می‌ذاره و ساعت‌ها
  405. 21:39میره در باغ‌های مردم سرک می‌کشه و فضولی
  406. 21:42می‌کنه با خودش گفتباید کاری کنم تا این
  407. 21:46زن این عادت بد خودش رو ترک کنه. [موسیقی]
  408. 21:49پس از درخت پایین اومد. قدری گل و کلوخ
  409. 21:53برداشت و در کاسه آبگوشت ریخت و بعد همدر
  410. 21:56اون رو گذاشت. [موسیقی] تو دلش گفتحالا
  411. 21:59اینطوری وقتی کشاورز بخواد غذاش رو بخوره
  412. 22:02می‌بینه که توی اون گلو کلوخه. علتش رو از
  413. 22:05زنش می‌پرسه. اونوقت زن سر به هوا و فضول
  414. 22:09ناچار میشه راستشو بگه و اعتراف کنه که
  415. 22:13رفته بوده دنبال فضولی و سرکشی و نمی‌دونه
  416. 22:16چه کسی گل و کلوخ رو در ظرف آب گوشت
  417. 22:19انداخته. [موسیقی]
  418. 22:20مرد دانشمند دوباره بالای درخت رفت و
  419. 22:23مشغول کتاب خوندن شد. ساعتی بعد زن کشاورز
  420. 22:27برگشت. معلوم بود که دیرش شده. [موسیقی]
  421. 22:30هلهوللکی سینی رو برداشت و تند رفت پیش
  422. 22:34شوهرش. مرد دانشمند با خودش گفتبره
  423. 22:37[موسیقی]
  424. 22:38منم دنبال این زن برم. جایی پنهان شم و
  425. 22:41ببینم وقتی شوهرش غذا رو می‌بینه زن چه
  426. 22:44جوابی بهش میده. اینطوری کمی هم می‌خندم و
  427. 22:48خستگیمم در میره.
  428. 22:50پس دنبال زن راه افتاد. زن وقتی به شوهرش
  429. 22:54رسید سینی رو زمین گذاشت و سفره رو پهن
  430. 22:57کرد. کشاورز گفت چقدر دیر کردی زن. زن
  431. 23:01گفتبس که گوشت دیرپز بود غذا دیر آماده
  432. 23:04شد. مرد دانشمند که پشت درختی پنهان شده
  433. 23:08بود پوسخندی زد و زیر لب گفتاره جون خودت.
  434. 23:12[موسیقی]
  435. 23:13کشاورز که زنش رو خیلی دوست داشت چیزی
  436. 23:16نگفت. در ظرف رو برداشت تا خرده‌های نان
  437. 23:19رو توی آبگوشت تلید کنه [موسیقی] اما دید
  438. 23:22که کلوخ درشتی توی آبگوشته تعجب کرد و به
  439. 23:26زنش نگاه کرد [موسیقی] زن چشمش به کلوخ
  440. 23:29افتاد فهمید که جریان چیه اما چون زن
  441. 23:33زیرکی بود به روی خودش نیاورد و فوری گفت
  442. 23:36راستش دیشب خواب بدی دیدم کشاورز گفتخیر
  443. 23:40باشه اما چه ربطی به این کلوخ داره زن
  444. 23:44ادامه داد دندان روی جیگر بذار الان برات
  445. 23:47میگم. خواب دیدم گوسفند چاق و چله‌ای به
  446. 23:50تو حمله کرده بود. من دورتر ایستاده بودم
  447. 23:53و داد و فریاد می‌کردم و به گوسفند بد و
  448. 23:56بیراه می‌گفتم. اما گوسفند تند و تند به
  449. 24:00طرف تو سنگ و کلوخ پرت می‌کرد. صبح که
  450. 24:03بیدار شدم رفتم سراغ یه خواب‌گذار خوب.
  451. 24:07کمی پول کف دستش گذاشتم تا خوابمو تعبیر
  452. 24:10کنه. اونم گفتعبیر خوابت اینه که گوسفندی
  453. 24:14چاق و چله به شوهرت آسیب می‌رسونه و باعث
  454. 24:18مرگش میشه. گریه وزاری و هزار جور التماس
  455. 24:22کردم تا بگه چیکار کنم که به شوهرم آسیبی
  456. 24:25نرسه. اونم گفت چارهش اینه که از گوشت
  457. 24:29گوسفند آب گوشت درست کنی و کلوخی در اون
  458. 24:32بندازی. بعد اون آبگوشت رو به شوهرت بدی
  459. 24:35تا بخوره [موسیقی] و اونوقت شوهرت عمر
  460. 24:38بابرکت پیدا می‌کنه. این بود که منم صبح
  461. 24:41زود رفتم از قصابی [موسیقی] گوشت گوسفند
  462. 24:44خریدم و این آب گوشت رو بار گذاشتم و
  463. 24:47کولوخی توش انداختم حالا تو هم زود باش و
  464. 24:50این آب گوشتو بخور کشاورز [موسیقی] ساده
  465. 24:53دل حرف زنش رو باور کرد و ازش تشکر کرد
  466. 24:58بعد هم آب گوشت رو تا ته خورد و یک قاشق
  467. 25:01از اون هم نذاشت توی ظرف بمونه مرد
  468. 25:04دانشمند وقتی اون حیله و زیرکی زن رو دید
  469. 25:08سرش رو تکون داد د خندید و برگشت تا بقیه
  470. 25:12کتابش رو بخونه و تا اونجایی که ما از این
  471. 25:15داستان می‌دونیم کشاورز و زنش سال‌های سال
  472. 25:19با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و
  473. 25:23این هم از پایان روایت‌های امشبمون.
  474. 25:26[موسیقی]
  475. 25:27ممنون که تا آخر کنارم بودید. بودن شما
  476. 25:29باعث میشه قصه‌ها شنونده داشته باشن و
  477. 25:32روایت‌ها زنده بمونن. [موسیقی] خیلی زود
  478. 25:35با قصه‌های دیگه برمی‌گردم پیشتون. در ضمن
  479. 25:38اینو بگم که اگر برای اولین باری که
  480. 25:40قصه‌های ما رو شنیدید حتماً سابسکرایب
  481. 25:42کنید که شب‌های بعدی رو از دست ندید.
  482. 25:45زنگوله رم فعال کنید که به محض انتشار
  483. 25:48داستان ازش مطلع بشید و به عنوان نفر اول
  484. 25:51بشنویدش. دوستون دارم مراقب خودتون باشید.
  485. 25:55یوسف و زلیخا
  486. 25:58خداوند آسمان‌ها و زمین رو در ۶ روز آفرید
  487. 26:02و اونوقت آدم رو خلق کرد.
  488. 26:06آدمم وقتی چشم‌هاشو گشود فرشتگان فرزندانش
  489. 26:10رو در نظرش آوردند
  490. 26:13که چون چشم جهانبینش گشادند بر اولاد او
  491. 26:18را جلوه دادند.
  492. 26:20انبیا و اولیا در یک صف بودند. پادشاهان
  493. 26:25هم در صف دیگر. دانشمندان و بزرگان هم هر
  494. 26:30کدام در صف‌های دیگر. آدم که در میان
  495. 26:34اون‌ها نگاه کرد یوسف رو دید که از زیبایی
  496. 26:37همچون خورشید در میان همه اون‌ها
  497. 26:40می‌درخشید.
  498. 26:42آدم از اون همه زیبایی و جاه و جلال یوسف
  499. 26:45در عجب ماند و زیر لب گفت که یا رب این
  500. 26:50درخت از گلشن کیست؟ تماشاگاه چشم روشن
  501. 26:55کیست؟
  502. 26:56خطاب آمد که نور دیده توست فرحبخش دل
  503. 27:01غمدیده توست آدم از خدا خواست که از تمام
  504. 27:06زیبایی‌های بین فرزنداش دو سوم اون رو به
  505. 27:11یوسف ببخشه و باقی رو هم بین تمامی
  506. 27:15انسان‌های دیگر پخش کنه و خدا هم پذیرفت
  507. 27:20بگفت اینک در احسان گشادم ز ششتانگ جمالش
  508. 27:26چار دادم.
  509. 27:28سلام بر دوستان عزیزم. امیدوارم که حالتون
  510. 27:31خوب باشه. اینجا قصه‌ها و راس‌هاست و من
  511. 27:34ارقوان هستم. خیلی خوش اومدید. با همدیگه
  512. 27:38قراره داستان زیبا و آشنای یوسف و زلیخا
  513. 27:42رو بشنویم. داستانی که شاید بارها در فیلم
  514. 27:46و سریال‌ها دیده باشین و همچنین متن‌هایی
  515. 27:49ازش خونده باشید. اما بیایید و در
  516. 27:52حکایت‌های جامی با این داستان زیبا از
  517. 27:56زاویه‌هایی نزدیک‌تر آشنا بشیم. همراه من
  518. 28:00باشید تا پایان داستان. بریم سراغ داستان
  519. 28:03اصلی.
  520. 28:05ابراهیم دو فرزند به نام‌های اسماعیل و
  521. 28:09اسحاق داشت. یعقوب هم فرزند اسحاق بود.
  522. 28:14یعقوب ۱۲ پسر داشت که یوسف یکی از اون‌ها
  523. 28:18بود. اما اون رو از ۱۱ پسر دیگرش بیشتر
  524. 28:23دوست می‌داشت.
  525. 28:25یوسف ۲ ساله بود که مادرش رو از دست داد.
  526. 28:29یعقوب که نمی‌تونست بی‌تابی‌های یوسف رو
  527. 28:32در غم مرگ مادرش تحمل کنه، اون رو به
  528. 28:36خواهرش یعنی عمه یوسف سپرد. یوسف تا سنگی
  529. 28:43در کنار عمش زندگی کرد. پس از اون یعقوب
  530. 28:48از خواهرش خواست تا یوسف رو بهش برگردونه
  531. 28:52اما خواهرش آنچنان دلبسته یوسف شده بود که
  532. 28:56هرگز نمی‌تونست دیشو تحمل کنه. بنابراین
  533. 29:01چاره‌ای اندیشید تا یوسف رو در کنار خودش
  534. 29:05نگه داره.
  535. 29:07خاندان یعقوب در کنعان زندگی می‌کردند. در
  536. 29:11آن زمان در کنعان حکم شریعت اینگونه بود
  537. 29:15که اگر کسی از دیگری دزدی می‌کرد، صاحب
  538. 29:19کالا می‌تونست دزد رو به اسیری بگیره.
  539. 29:24خواهر یعقوب هم از همین حکم استفاده کرد.
  540. 29:29اون کمربندی رو که از پدرش اسحاق به
  541. 29:32یادگار داشت، پنهانی به کمر یوسف بست و
  542. 29:36اون رو پوشوند تا معلوم نشه. سپس یوسف رو
  543. 29:41نزد یعقوب فرستاد.
  544. 29:44یعقوب وقتی یوسف رو دید اون رو در آغوش
  545. 29:47گرفت و بوسید. اما ناگهان خواهرش رو دید
  546. 29:51که بی‌تابی می‌کنه. ازش پرسید چه شده
  547. 29:55خواهر؟ خواهرش پاسخ دادکمربندی
  548. 29:59که از پدرم اسحاق به یادگار داشتم گم شده.
  549. 30:04یعقوب خواهرش رو تسلی می‌داد اما خواهرش
  550. 30:08آروم نمی‌شد و می‌گفت که باید لباس‌های
  551. 30:12یوسف رو جستجو کنه. پس از جستجو کمربند را
  552. 30:17از زیر لباس یوسف بیرون آورد و به یعقوب
  553. 30:20گفت که باید طبق حکم شریعت یوسف رو به
  554. 30:25عنوان اسیر به اون ببخشه.
  555. 30:28یعقوب هم که دانسته بود خواهرش به خاطر
  556. 30:32عشق به یوسف این کارو کرده چیزی نگفت و
  557. 30:36دوباره فرزندش رو به اون سپرد. خواهرش هم
  558. 30:40شادمان شد و با یوسف به خونهش برگشت.
  559. 30:45چیزی نگذشت که خواهر یعقوب از دنیا رفت و
  560. 30:50یوسف دوباره نزد پدرش بازگشت.
  561. 30:54یعقوب از بازگشت پسرش بسیار خوشحال شد. شب
  562. 31:00و روز یوسف رو در کنار خودش داشت و حتی یک
  563. 31:03لحظه هم از اون دور نمیشد. و اما در جایی
  564. 31:09دیگر از این سرزمین و در دیار مغرب زمین
  565. 31:13پادشاهی به نام تیموس حکمرانی می‌کرد که
  566. 31:18دختر زیبا به نام زلیخا داشت. زلیخا
  567. 31:22هیچوقت روی خودش رو به غریبه‌ها نشون
  568. 31:26نمی‌داد چرا که هر کس اون رو می‌دید عاشقش
  569. 31:30می‌شد. افراد بسیار زیادی از ذلیخا
  570. 31:34خواستگاری کرده بودند اما به همه اون‌ها
  571. 31:38جواب رد داده بود. شبی از شب‌ها زلیخا
  572. 31:42جوان زیبایی رو در خواب دید. صبح که از
  573. 31:46خواب بیدار شد از عظمت اون خواب مدحوش شده
  574. 31:50بود. کنیزان برای اون صبحانه آوردن اما
  575. 31:55زلخا به گوشه‌ای چشم دوخته بود و تکون هم
  576. 31:59نمی‌خورد.
  577. 32:00اون در خواب عاشق شده بود. دوست داشت
  578. 32:04بخوابه و معشوقش رو دوباره در خواب ببینه
  579. 32:08اما دیگر خوابش نمی‌برد. کنیزان [موسیقی]
  580. 32:12از این رفتار زلیخا تعجب کردن اما چیزی
  581. 32:17نگفتن و بیرون رفتن. از آن پس زلیخا شب و
  582. 32:22روز در فکر اون پسر زیبا بود و چیزی
  583. 32:25نمی‌گفت. اون با کسی حرفی نمی‌زد و
  584. 32:29نمی‌خندید و خوراکشم کم شده بود. عاقبت هم
  585. 32:34بیمار شد و در بستر افتاد.
  586. 32:38پزشکان و پرستاران زیادی بر بالینش رفتن
  587. 32:42اما نتونستن درمانش کنن تا اینکه خبر به
  588. 32:47گوش دایش رسید. دای وقتی خبر بیماری زلیخا
  589. 32:52رو شنید به سوی قصر پادشاه رفت و بر بالین
  590. 32:57زلیخا نشست
  591. 32:59وقتی زلیخا رو دید دانست که اون عاشق شده
  592. 33:04از این رو باهاش خلوت کرد و گفتی
  593. 33:07قنچه بستان شاهی من نخستین کسی بودم که تو
  594. 33:12رو دیدم من بند نافو بریدم و به تو شیر
  595. 33:16دادم سخن گفتن رو در آغوش من آموختی و
  596. 33:21حرف‌های دلت رو همیشه فقط به من می‌گفتی.
  597. 33:26اکنون نیز می‌دانم دردت چیه. من بزرگت
  598. 33:30کردم و از دلت خبر دارم. فقط بگو به چه
  599. 33:34کسی دلبستی تا مشکلتو حل کنم. زلیخا وقتی
  600. 33:39مهربانی‌های دایه رو دید لب سخن گشود و
  601. 33:44همه چیز رو گفت. دای وقتی سخنان زلیخا رو
  602. 33:49شنید تعجب کرد. اون نمی‌دونست چی بگه چرا
  603. 33:54که فکرش رو نمی‌کرد که زلیخا در خواب عاشق
  604. 33:58کسی شده باشه. دای بهش گفت خودت رو ناراحت
  605. 34:04نکن. این فقط یک خواب بوده. بیهوده به آن
  606. 34:08فکر نکن. چرا که جستجو برای یافتن چنین
  607. 34:13فرشته زیبایی که در خواب دیدیم محاله.
  608. 34:17زلیخا وقتی حرف‌های دایش رو شنید ناله‌ای
  609. 34:22سر داد و دوباره گریست. دای هرچه اون رو
  610. 34:26دلداری می‌داد فایده‌ای نداشت. تا اینکه
  611. 34:31سرانجام به اون گفت یافتن فرشته‌ای که در
  612. 34:35خواب دیده کمکش می‌کنه.
  613. 34:38زلیخا با شنیدن این حرف کمی آروم شد اما
  614. 34:42دا نمی‌دونست که چگونه باید معشوق اون رو
  615. 34:46پیدا کنه. سرانجام هم چاره‌ای ندید جز
  616. 34:51اینکه به پدر زلیخا همه چیز رو بگه. دای
  617. 34:56به تیموس همه چیز رو درباره خواب زلیخا
  618. 35:00گفت. تیموس با شنیدن حرف‌های داشفت.
  619. 35:06اما چون کاری از دستش برنمیومد همه چیز رو
  620. 35:10به دست تقدیر سپرد.
  621. 35:13زلیخا همچنان بی‌تاب معشوقه خیالیش بود و
  622. 35:18با اینکه حتی نامش رو نمی‌دونست، روز و شب
  623. 35:21به اون فکر می‌کرد. یک شب زلیخا تا صبح
  624. 35:26بیدار بود و به اون پسر زیبا فکر می‌کرد و
  625. 35:29می‌گریست.
  626. 35:31نزدیکی‌های صبح بود که آرام چشماشو بست و
  627. 35:35در رویا دوباره اون جوان زیبا رو دید.
  628. 35:40زلیخا به سمت اون دوید تا به پاش بیفته
  629. 35:44اما دوباره از خواب بیدار شد و دیگه اون
  630. 35:47رو ندید. سپس آهی از ته دل کشید و شروع به
  631. 35:52گریه کرد. کنیزان همه پیش اون اومدن و
  632. 35:56گرداگردشو فرا گرفتن و پرسیدن چه شده؟
  633. 36:01زلیخا هم گفت که ای کاش فقط نام اون رو
  634. 36:05می‌پرسیدم تا بدونم کیه. خلاصه این وضعیت
  635. 36:11ادامه داشت و زلیخا روز به روز ضعیف و
  636. 36:15ضعیف‌تر می‌شد. تیموس هم حکیمان و طبیبان
  637. 36:20بسیاری رو بر بالین اون آورد اما هیچ
  638. 36:24فایده‌ای نداشت. مدتی گذشت تا اینکه زلیخا
  639. 36:29برای بار سوم اون چهره زیبا رو در خواب
  640. 36:33دید. این بار به پای اون افتاد و
  641. 36:36پرسدا:«ای کسی که عقل و هوش رو از سر من
  642. 36:40بردی، بگو کیستی و از کدام شهر و دیاری؟
  643. 36:44اون جوان پاسخ داد: من عزیز مصر هستم.
  644. 36:50زلیخا با شنیدن این جمله ناگهان از خواب
  645. 36:54بیدار شد. اما این بار ناراحت و غمگین
  646. 36:58نبود بلکه بسیار هم شاد و خوشحال بود.
  647. 37:02فریاد زد پدرم را مژده برسونید که اندوهم
  648. 37:06به پایان رسید. کنیزان و پرستاران پیش اون
  649. 37:11اومدن و علت رو پرسیدند. زلیخا هم پاسخ
  650. 37:15داد که اون جوان زیبارو رو دوباره در خواب
  651. 37:19دیده‌ام و اون عزیز مصره. خبر رو به دایه
  652. 37:24و پدر زلیخا رسوندن. تیموس از شنیدن این
  653. 37:29خبر خشمگین شد. اما دا خاطر قولی که به
  654. 37:34دختر داده بود با تیموس حرف زد و راضیش
  655. 37:38کرد که زلیخا رو نرنجونه.
  656. 37:41تیموس که زلیخا رو بسیار دوست می‌داشت به
  657. 37:45اندیشه فرو رفت. سرانجام هم وقتی دید
  658. 37:49زلیخا واقعاً شیفته عزیز مصر شده تصمیم
  659. 37:54گرفت اسباب ازدواج اون رو با عزیز مصر
  660. 37:58فراهم کنه.
  661. 38:00زلیخا در مورد عزیز مصر از اطرافیاش بسیار
  662. 38:05پرسجو کرد و وقتی از یکیشون شنید که اون
  663. 38:09جوانیه که هنوز ازدواج نکرده گل از گلش چه
  664. 38:14گفت و شادمانی کرد.
  665. 38:17از سوی دیگه شاهزادگانی از سرزمین‌های دور
  666. 38:21و نزدیک به خواستگاری زلیخا می‌ومدند که
  667. 38:25اون هیچ‌کدوم از اون‌ها رو به بارگاه خودش
  668. 38:29راه نداده بود.
  669. 38:32روزی تیموس زلیخه رو نزد خودش فراخواند تا
  670. 38:36با اون حرف بزنه. زلیخا اومد و کنار پدر
  671. 38:41نشست. تیموس گفتدخترم
  672. 38:45شهریارانی از سرزمین‌های دور و نزدیک
  673. 38:49تمنای تو رو به دل دارن من هم تو رو مجبور
  674. 38:53به هیچ کاری نمی‌کنم تو آزادی تا هر کدوم
  675. 38:57از اون‌ها رو که می‌خوای به همسری برگزینی
  676. 39:02زلیخا ساکت بود و چیزی نمی‌گفت
  677. 39:06پدر نام سرزمین‌ها رو یکی یکی برد اما از
  678. 39:11مصر چیزی نگفت در حالی که زلیخا منتظر بود
  679. 39:16تا نام مصرو بشنوه
  680. 39:19ز شاهان قصه‌ها پی در پی آورد ولی از
  681. 39:23مصریان دم برنیاورد
  682. 39:27زلیخا وقتی هیچ اسمی از مصر و دیارش نشنید
  683. 39:32اشک در چشماش حلقه بست سرش رو پایین
  684. 39:36انداخت و شروع به گریستن کرد تیموس هم که
  685. 39:41می‌دونست زلیخا منتظر شنیدن نام مصره و
  686. 39:46طاقت دیدن اشک‌هاشو نداشت گفت من می‌دونم
  687. 39:51که تو عاشق عزیز مصر شدی.
  688. 39:54زلیخا وقتی نام عزیز مصر شنید سرش رو بلند
  689. 39:59کرد و لبخند زد. پدرش ادامه دادگر تو
  690. 40:03بخوای من رسولانی رو به سوی عزیز مصر
  691. 40:07می‌فرستم تا درباره ازدواج تو با اون حرف
  692. 40:12بزنن. زلیخا باز هم حرفی نزد اما از
  693. 40:17خوشحالیش معلوم بود که نظر پدرش رو
  694. 40:20پذیرفته.
  695. 40:22خلاصه تیموس دانایی رو به سمت مصر فرستاد
  696. 40:28تا با عزیز مصر در مورد زلیخا حرف بزنه.
  697. 40:33سفیر به مصر رفت و به بارگاه عزیز مصر
  698. 40:37وارد شد. عزیز مصر هم از اون استقبال کرد
  699. 40:42و اون رو کنار خودش نشوند. اون‌ها اندکی
  700. 40:46با یکدیگر حرف زد تا اینکه سفیر گفت تیموس
  701. 40:51شاه دختری داره که همچون گوهری در صدفه از
  702. 40:57زیبایی چیزی کم نداره و چشم هیچ غریبه‌ای
  703. 41:01هم تاکنون به اون نیفتاده
  704. 41:04از روم و شام و همه جای دنیا شیفتگان و
  705. 41:09شهریارانی به خواستگاریش رفتن و اون هیچ
  706. 41:13یک رو نپذیرفته
  707. 41:15عزیز مصر لبخندی زد و گفتین همه راه تا
  708. 41:19مصر اومدی که فقط این حرف‌ها رو به ما بگی
  709. 41:24سفیر ادامه دادبله
  710. 41:26چرا که این دختر زیباری چشم بر مصر دوخته
  711. 41:32سفیر ماجرای خواب زلیخا رو برای عزیز مصر
  712. 41:36تعریف کرد و به اون گفت زلیخه فقط سودای
  713. 41:42عزیز مصر در سر داره
  714. 41:44و به جز عزیز مصر به هیچکس و هیچ چیز دیگر
  715. 41:49حتی فکر نمی‌کنه.
  716. 41:52عزیز مصر با شنیدن این حرف‌ها شادمان شد و
  717. 41:56گفت من از جمالات دختر تیموس بسیار شنیدم
  718. 42:02و افتخار می‌کنم که بندگی تیموس رو
  719. 42:06بپذیرم.
  720. 42:08سفیر از مصر بازگشت و مشتاقانه خبر عزیز
  721. 42:13مصر برای ازدواج با زلیخا رو به تیموس
  722. 42:16گفت. تیموس هم به دایه گفت تا خبر رو به
  723. 42:21زلیخا برسونه.
  724. 42:23زلیخا وقتی خبر رو شنید فریادی از شادی سر
  725. 42:28داد و در کاخ شروع به دویدن و خوشحالی
  726. 42:31کرد.
  727. 42:33تیموس زلیخا رو با لشکری بزرگ و با انواع
  728. 42:37جهیزیه و تحفه‌های گران قیمت به سوی مصر
  729. 42:42فرستاد. عزیز مصر هم وقتی خبر ورود زلیخا
  730. 42:47رو شنید با لشکرینبوه به استقبالش رفت. دو
  731. 42:52لشکر وقتی به هم رسیدند که شب نزدیک بود.
  732. 42:57بنابراین در کنار نیل خیمه زدند. عزیز مصر
  733. 43:03هم خیمه خودش رو در نزدیکی خیمه زلیخا
  734. 43:08برپا کرد. زلیخا بسیار بی‌قرار بود و دوست
  735. 43:12داشت هرچه زودتر عزیز مصر از نزدیک ببینه
  736. 43:17اما نمی‌تونست جلوی اون همه لشکریان از
  737. 43:20خیمهش بیرون بیاد و به ملاقات معشوقش بره.
  738. 43:25دای وقتی بی‌قراری زلیخا رو دید از اون
  739. 43:29خواست که صبر داشته باشه اما زلیخا بسیار
  740. 43:33بی‌تاب بود و از دایه خواست تا چاره‌ای
  741. 43:37بیاندیشه تا عزیز مصر پنهانی و از نزدیک
  742. 43:41ببینه دایه هم از خیمه بیرون رفت و اطراف
  743. 43:46خیمه عزیز مصر بررسی کرد
  744. 43:50سپس به سوی زلیخا بازگشت و از اون خواست
  745. 43:54تا سر و روی خودش رو بپوشونه تا کسی اون
  746. 43:57رو نشناسه. اون دو نفر پنهانی از خیمه
  747. 44:02خارج شدن و پشت خیمه عزیز مصر رفتن. بعد
  748. 44:06دای با تیقی اندکی خیمه رو شکاف داد تا
  749. 44:10زلیخا از اون شکاف عزیز رو ببینه. اما
  750. 44:14وقتی به داخل خیمه نگاه کرد نشست. بر سرش
  751. 44:19کوبید و شروع به گریه کرد. دایه ازش
  752. 44:22پرسیددیگه برای چی گریه می‌کنی؟ زلیخا
  753. 44:26گفتاین مرد اون کسی نیست که من در خواب
  754. 44:30دیدم. دای زلیخا رو آروم کرد و اون رو به
  755. 44:35خیمه خودش برد. زلیخا گریه می‌کرد و دایه
  756. 44:39هم نمی‌دونست چی بگه تا اینکه سرانجام
  757. 44:43صبرش تموم شد و گفت من به تو گفتم فکر
  758. 44:47کردن به این خواب بیهوده است اما گوش
  759. 44:50نکردی اکنون نیز چاره‌ای نداری جز اینکه
  760. 44:55با عزیز مصر ازدواج کنی
  761. 44:59زلیخا با شنیدن این حرف‌ها بیشتر ناراحت
  762. 45:02شد اما دایه راست می‌گفت و دیگه کاری
  763. 45:06نمیشد کرد. چرا که اگر می‌خواست ازدواجش
  764. 45:11با عزیز مصررو به هم بزنه، ممکن بود جنگی
  765. 45:15بین دو کشور درگیرد. زلیخا با چشمان گریان
  766. 45:20گفت:گر این خواب بیهوده بوده پس چرا من سه
  767. 45:24بار اون جوان رو در خواب به یک صورت دیدم؟
  768. 45:28دایه گفت:گر
  769. 45:30هم حقیقت باشه پس با عزیز مصر ازدواج کن.
  770. 45:35شاید چیزی در این ازدواج هست که تو
  771. 45:38نمی‌دونی.
  772. 45:40زلیخا که دید حق با دای است کمی آروم شد و
  773. 45:44دیگر هیچ نگفت.
  774. 45:47زلیخا چاره‌ای نداشت جز اینکه با عزیز مصر
  775. 45:51ازدواج کنه. پس با عزیز مصر ازدواج کرد و
  776. 45:56منتظر موند تا ببینه چه سرانجامی در
  777. 45:59انتظارشه.
  778. 46:02و اما یعقوب یوسف رو همچون جواهری در کنار
  779. 46:07خودش نگه می‌داشت و حتی یک لحظه هم از اون
  780. 46:12دور نمی‌شد. یعقوب به جز یوسف ۱۱ پسر دیگر
  781. 46:17هم داشت اما از وقتی دوباره به یوسف رسیده
  782. 46:21بود فقط به اون توجه می‌کرد. اون به یوسف
  783. 46:26محبت بسیار می‌کرد و همین موجب شده بود
  784. 46:30دیگر برادران به یوسف حسادت کنن. شبی یوسف
  785. 46:35در خواب دید که ۱۱ ستاره به همراه ماه و
  786. 46:39خورشید در برابرش تعظیم کردند. پس از طلوع
  787. 46:44آفتاب یوسف خواب خودش رو برای پدر تعریف
  788. 46:48کرد.
  789. 46:49یعقوب وقتی خواب رو شنید از یوسف خواست
  790. 46:53اون رو برای کس دیگری تعریف نکنه. یوسف
  791. 46:58پرسید پدر چرا نباید این خواب رو برای کسی
  792. 47:02تعریف کنم؟ یعقوب هم پاسخ داد که برادرانت
  793. 47:07همین الان هم که این خواب رو نشنیدن به تو
  794. 47:11حسادت می‌کنن. وای به روزی که از خوابت
  795. 47:15باخبر شن. مواظب باش که اگر این خواب به
  796. 47:19گوششون برسه ممکنه به تو آزار برسونن.
  797. 47:24چند روز گذشت و یوسف به کسی چیزی نگفت.
  798. 47:30اما یک بار در بازی‌های کودکانه اون خواب
  799. 47:34رو برای یک نفر تعریف کرد. به این ترتیب
  800. 47:38طولی نکشید که همه مردم از اون خواب باخبر
  801. 47:42شدن و در نهایت ماجرای اون به گوش
  802. 47:47برادراشم رسید.
  803. 47:50خبر خواب به همه رسیده بود و همه می‌گفتند
  804. 47:54تعبیر این خواب اینه که ۱۱ برادر یوسف به
  805. 47:58همراه پدر و مادرشون باید جلوی یوسف سجده
  806. 48:03کنن.
  807. 48:04این خواب بیش از همه برادران یوسف را آزار
  808. 48:08می‌داد. برادراش بسیار خشمگین شدن. اونا
  809. 48:13وقتی به یکدیگر می‌رسیدن می‌گفتن که یوسف
  810. 48:17دروغ میگه و تنها می‌خواد جلوی پدر خودش
  811. 48:21رو عزیز‌تر کنه. اونا پیش خودشون می‌گفتن
  812. 48:25چرا پدرمون نف و ضرر خودش رو نمی‌دونه؟
  813. 48:30یوسف که طفلی بیش نیست پس چرا پدر اون رو
  814. 48:34بیشتر از ما دوست داره؟
  815. 48:36روزها در صحرا چوپان گوسفندان پدر هستیم و
  816. 48:41شب‌ها هم پاسبان و نگهبان خانه پدر. روزی
  817. 48:46پدر از ماست پس چرا یوسف رو بیشتر از ما
  818. 48:50دوست داره؟ برادر بزرگتر که یهودام داشت
  819. 48:54گفتیوسف
  820. 48:56پا رو از این حرف‌ها فراتر گذاشته. اون از
  821. 49:00ما می‌خواد جلوی اون به سجده درافتیم. نه
  822. 49:03تنها ما که حتی اون توقع داره پدر و مادر
  823. 49:07هم جلوش سجده کنن. من که حاضرم جلوی پدر و
  824. 49:12مادرم سجده کنم اما جلوی یوسف هرگز.
  825. 49:17برادران یوسف با هم قرار گذاشتن تا یک روز
  826. 49:21همه با هم در جایی جمع شن و چاره‌ای
  827. 49:25بیاندیشن.
  828. 49:26سرانجام برادران یوسف یک روز در بیابان
  829. 49:30گرده هم اومدن تا به چاره‌ای برای رهایی
  830. 49:34از دست یوسف بیاندیشند.
  831. 49:38یهودا که بیش از همه به یوسف حسادت
  832. 49:41می‌ورزید گفت: ما باید اون رو بکشیم. چرا
  833. 49:45که با کشتنش تونستیم دشمنمون رو از سر راه
  834. 49:50برداریم و هیچ‌کسم از این ماجرا باخبر
  835. 49:53نخواهد شد. یکی از برادران گفت مگر یوسف
  836. 49:58چه گناهی کرده که بخوایم خونش رو بریزیم؟
  837. 50:03خونریزی گناه بزرگیه. بهتره اون رو در
  838. 50:07بیابان‌های دوردست رها کنیم تا از گرسنگی
  839. 50:11و تشنگی بمیره یا طعمه گرگ‌ها و شغال‌ها
  840. 50:15شه. در این صورت ما خون اون رو نریختیم.
  841. 50:21یکی از برادران که لاوی نام داشت و
  842. 50:24عاقل‌تر از بقیه بود رو به دیگران کرد و
  843. 50:27گفت اگر یوسف رو با یک خنجر بکشیم و
  844. 50:31یکباره جونش رو بگیریم بهتر از اینه که از
  845. 50:35گرسنگی و تشنگی بمیره یا طعمه حیوانات
  846. 50:40دررنده شه و بعد گفت من چاره بهتری دارم
  847. 50:45یهودا پرسیدفکر تو چیه؟ لاوی جواب دادبره
  848. 50:50اون رو در چاهی بندازیم. در این صورت
  849. 50:54کاروانی که از اون چاه می‌گذره یوسف رو
  850. 50:57بیرون خواهد آورد و اون رو به فرزندی یا
  851. 51:01غلامی می‌گیره. در این صورت بدون خونریزی
  852. 51:05از خود دورش می‌کنیم. اون شب برادران نزد
  853. 51:10پدرشان یعقوب رفتن تا اجازه بده یوسف رو
  854. 51:14با خودشون به صحرا ببرن. اونا گفتای پدر
  855. 51:19یوسف کم سن و ساله و همیشه در خونه بوده
  856. 51:24اجازه بده با ما به صحرا بیاد و کوه و دشت
  857. 51:27رو ببینه یعقوب گفت نمی‌تونم اجازه بدم با
  858. 51:32شما به صحرا بیاد برادران پرسیدن آخر چرا
  859. 51:37یعقوب گفتهم
  860. 51:39طاقت دوری اون رو ندارم و هم می‌ترسم از
  861. 51:43اون غافل شید و در صحرا گم شه یا طعمه
  862. 51:47گرگشه از آن ترسم ک از آن غافل نشینید ز
  863. 51:52غفلت صورت حالش نبینید در این دیرین دشت
  864. 51:57محنت‌انگیز
  865. 51:59کهن گرگی بر او دندان کند تیز برادران که
  866. 52:04انتظار شنیدن چنین سخنانی رو نداشتند
  867. 52:08گفتند ای پدر یعنی شما گمان می‌کنید ما
  868. 52:12انسان‌های سستی هستیم که نمی‌تونیم از
  869. 52:16یوسف نگهداری کنیم. گمان می‌کنید که ما
  870. 52:19نمی‌تونیم با گرگ مقابله کنیم. گرگ که
  871. 52:23سهله. اگر گله‌ای شیر مردم‌خوار هم در
  872. 52:27مقابل ما باشه، اون گله رو با پنجه‌های
  873. 52:31قدرتمند خودمون نابود می‌کنیم.
  874. 52:35یعقوب وقتی اصرار فرزنداشو دید بالاخره
  875. 52:39خواسته اون‌ها رو پذیرفت و اجازه داد یوسف
  876. 52:43هم با اونا به صحرا بره.
  877. 52:46روز بعد آفتاب هنوز طلوع نکرده بود که
  878. 52:50فرزندان یعقوب عاظم صحرا شدند. یعقوب نیز
  879. 52:54یوسف رو به اون‌ها سپرد و اندکی از مسیر
  880. 52:58رو همراهیشون کرد. تا وقتی پدر همراه
  881. 53:02اون‌ها بود فرزنداش یوسف رو در آغوش
  882. 53:06می‌گرفتن و با اون مهربان بودن. گاهی هم
  883. 53:10اون رو بر دوش می‌گرفتن و با اون بازی و
  884. 53:13شوخی می‌کردن تا اینکه یعقوب بازگشت.
  885. 53:17برادران تا چشم پدر رو دور دیدن یوسف رو
  886. 53:22بر زمین گذاشتن. کفش‌هاشو پاره کردن و دور
  887. 53:26انداختن.
  888. 53:27اون نیز ناراحت شد و با پای برهنه بر
  889. 53:31خارها و سنگ‌ها قدم برمی‌داشت.
  890. 53:35به همین خاطر پاهاش زخمی شد و به سمت یکی
  891. 53:39از برادراش رفت تا اون رو در آغوش بگیره.
  892. 53:43اما برادر گوش رو پیچوند و از خود دورش
  893. 53:48کرد. اشک از چشمان یوسف جاری شد و به سوی
  894. 53:53برادر دیگرش رفت و خودش رو در آغوش
  895. 53:57انداخت. اما اون نیز سیلی محکمی به صورت
  896. 54:01یوسف زد و دورش کرد.
  897. 54:05یوسف به سوی برادر دیگری رفت اما اون هم
  898. 54:08با لگد به پهلوش زد و به زمینش انداخت.
  899. 54:12وقتی دید از محبت برادران ناامید شده،
  900. 54:17شروع به گریه کرد و خواست به سوی پدر خودش
  901. 54:21برگرده. کجایی ای پدر؟ آخر کجایی؟ ز حال
  902. 54:26من چنین غافل چرایی؟
  903. 54:29اون‌ها تا چند فرسنگ همین‌گونه رفتن و
  904. 54:33یوسف رو آزار دادن تا اینکه به چاه آبی
  905. 54:37رسیدن. [موسیقی] سپس پیراهن یوسف رو از
  906. 54:40تنش درآوردن و طنابی به کمر و پهلوش بستن
  907. 54:45و اون رو داخل چاه انداختن.
  908. 54:48از غذا در داخل چاه تخت سنگی بود که روی
  909. 54:53اون نشست. در اون چاه تنگ و تاریک چیزی رو
  910. 54:57نمی‌دید و فقط گریه می‌کرد تا اینکه
  911. 55:00[موسیقی] یک نفر رو دید که داره با اون
  912. 55:03حرف می‌زنه ازش پرسید توو کیستی؟ پاسخ
  913. 55:07شنید من جبرئیل فرشته خدا هستم ای یوسف
  914. 55:12اندوهگین مباش که خدا با توست یوسف وقتی
  915. 55:17سخنان فرشته خدا رو شنید آروم شد و دیگه
  916. 55:21گریه نکرد
  917. 55:24از آن سو برادران یوسف هم پیراهنش رو به
  918. 55:28خون گوسفند یاغشتند و اون رو نزد یعقوب
  919. 55:31بردن و گفتنگر گرگ یوسف رو خورده و ما هم
  920. 55:36جز این پیراهن چیز دیگری از اون نیافتیم.
  921. 55:40یعقوب شروع به گریستن کرد. چیزی نگفت و به
  922. 55:45گوشه‌ای رفت و نشست. از آن پس کار یعقوب
  923. 55:49شبانه روز گریستن برای یوسف بود. و اما از
  924. 55:55آنور ماجرا کاروانی چند روز پیاپی در راه
  925. 55:59بود. مسافران کاروان تشنه بودن و به دنبال
  926. 56:04چاه آبی می‌گشتن تا هم از اون آب بنوشن و
  927. 56:08هم مشک‌های خودشون رو پر کنن تا اینکه اون
  928. 56:13کاروان به همان چاهی رسید که یوسف در آن
  929. 56:17بود. یوسف ۳ روز در اون چاه بود. روز
  930. 56:21چهارم کاروان به اون چاه رسید و مردی به
  931. 56:25نام مالک سطلی به تنا بست و اون رو در چاه
  932. 56:30انداخت تا آب بیاره. یوسف که خسته و
  933. 56:34بی‌حال در ته چاه بود وقتی سطل رو دید در
  934. 56:38اون نشست. مالک هم سطل رو بالا کشید اما
  935. 56:43احساس کرد که سطل خیلی سنگینه. با خودش
  936. 56:46گفتین سطل بسیار سنگین شده. به گمانم جز
  937. 56:51آب چیز دیگری هم درون هست. مالک وقتی سطل
  938. 56:57رو بالا آورد خیلی تعجب کرد. تا اون موقع
  939. 57:01چهره‌ای به اون زیبایی ندیده بود. اون
  940. 57:05یوسف رو پنهانی به سوی یاران و نزدیکان
  941. 57:09خودش برد و از اون‌ها خواست پنهانش کنن تا
  942. 57:13دیگر مسافران کاروان اون رو نبینند.
  943. 57:18کاروان به راه افتاد و رفتند تا به روستا
  944. 57:22رسیدند.
  945. 57:23چند تن از برادران یوسف هم که از ورود اون
  946. 57:27کاروان آگاه شده بودند پنهانی مالک رو زیر
  947. 57:32نظر داشتن تا ببینن عاقبت ماجرا چی میشه و
  948. 57:37مقصد مالک کجاست. اون‌ها به سوی اون رفتن
  949. 57:41و از مالک یوسف رو خواستند.
  950. 57:45مالک در ابتدا منکر شد که اون رو از چاه
  951. 57:48بیرون کشیده. اما وقتی فهمید که در آن
  952. 57:52هنگام اون رو دیدند گفت:ری
  953. 57:55من کودکی از شاه بیرون آوردم اما شما بگید
  954. 58:00کیستید و اون طفل رو از کجا می‌شناسید؟
  955. 58:04برادران یوسف گفتند اون طفل غلام خانهزاد
  956. 58:09ماست اما چون سرکش بود و به حرفمون گوش
  957. 58:13نمی‌کرد تصمیم گرفتیم اون رو بفروشیم یا
  958. 58:17رهاش کنیم تا از گرسنگی و تشنگی بمیره
  959. 58:22اکنون هم بگید که مقصد کاروان شما کجاست
  960. 58:27شاید راضی شدیم این کودک رو به شما
  961. 58:30بفروشیم مالک گفت مخص مقصد این کاروان
  962. 58:35مصره و من حاضرم این کودک رو از شما بخرم
  963. 58:39به شرط اینکه کسی از ماجرا باخبر نشه.
  964. 58:45برادران یوسف وقتی فهمیدند که مقصد کاروان
  965. 58:49مصره خوشحال شدن که دیگه اون رو نخواهند
  966. 58:53دید. پس برادر خودشون رو به چند سکه
  967. 58:58بی‌ارزش فروختن و به سوی خانه رفتند.
  968. 59:03کاروان چند روز در راه بود تا اینکه بعد
  969. 59:08از مدتی به نزدیکی مصر رسید. در مصر خبر
  970. 59:13پیچیده بود که مالک غلام زیبارویی رو
  971. 59:17خریده و با خودش میاره. خبر به پادشاه مصر
  972. 59:22هم رسیده بود. پادشاه عزیز مصر رو به
  973. 59:27استقبال از مالک فرستاد تا یوسف رو به قصر
  974. 59:31پادشاه بیاره. [موسیقی]
  975. 59:33عزیز مصر هم رفت و مالک رو به همراه یوسف
  976. 59:37به قصر پادشاه آورد.
  977. 59:41وقتی یوسف به قصر اومد همگان گرداگرد اون
  978. 59:45رو فرا گرفته بودن و سر صدا می‌کردن.
  979. 59:49زلیخا از دور ازدحام رو دید و از کنیزان
  980. 59:53پرسید آنجا چه خبره؟ یکی از کنیزان
  981. 59:57گفتغلامی رو به قصر آوردن که میگن بسیار
  982. 1:00:02زیباست. ثروتمندان نیز گرداگرد اون جمع
  983. 1:00:07شدن تا به بالاترین قیمت اون رو بخرن.
  984. 1:00:11زلیخا کنجکاف شد و خواست اون غلام رو
  985. 1:00:15ببینه. به سمت جمعیت رفت. دیگران وقتی
  986. 1:00:20زلیخا رو دیدن کنار رفتن. زلیخا نزدیک شد
  987. 1:00:24و یوسف رو دید و بی‌درنگ اون رو شناخت.
  988. 1:00:28یوسف همان کسی بود که زلیخا ۳ بار اون رو
  989. 1:00:32در خواب دیده بود و به خاطرش به سرزمین
  990. 1:00:35مصر سفر کرده بود. زلیخا وقتی یوسف رو دید
  991. 1:00:40بیهوش شد. کنیزان اون رو بلند کردن و به
  992. 1:00:44خانه بردن.
  993. 1:00:45مدتی در خواب بود تا اینکه از خواب
  994. 1:00:48برخواست و دایه خودش رو دید. دایه از اون
  995. 1:00:52پرسید دخترکم چه شد که از هوش رفتی؟ زلیخا
  996. 1:00:57گفتای مهربان‌تر از مادرم چه بگویم که
  997. 1:01:02هرچه بگویم آفت زندگیم خواهد شد؟ دایه
  998. 1:01:06پرسید مگر چه شده چه دیدی که اینگونه
  999. 1:01:10می‌گویی؟ زلیخا شروع به گریه کرد و گفت آن
  1000. 1:01:14زیبایی که سه بار در خواب دیدم و به خاطرش
  1001. 1:01:19شهر و دیار خودم رو ترک کردم و به مصر
  1002. 1:01:22اومدم همین غلام بود. من این غلام رو در
  1003. 1:01:27خواب دیده بودم. دای وقتی از ماجرا آگاه
  1004. 1:01:31شد نتونست جلوی خودش رو بگیره و شروع به
  1005. 1:01:36گریه کرد و گفتنون
  1006. 1:01:38دیگر کار از کار گذشته. دیگر هیچ جا این
  1007. 1:01:42حرف رو نزن و صبر کن تا ببینیم چه می‌شود.
  1008. 1:01:48و اما بزرگان و ثروتمندان همه گرداگرد
  1009. 1:01:52یوسف جمع شده بودن و روی اون قیمت
  1010. 1:01:55می‌ذاشتن.
  1011. 1:01:57یکی ۱۰۰ سکه طلا، یکی ۱۰۰ سکه. یکی دیگر
  1012. 1:02:02هم می‌گفت که حاضره به اندازه وزن یوسف
  1013. 1:02:06طلا بده.
  1014. 1:02:08خبر به گوش زلیخا رسید. زلیخا به همسرش
  1015. 1:02:13یعنی عزیز مصر گفتین نکورک نزد مالک برو
  1016. 1:02:19دو برابر بالاترین قیمت رو به اون بپرداز
  1017. 1:02:23و اون غلام نوجوان رو بخر عزیز مصر گفتای
  1018. 1:02:28زن اگر تمام داراییم رو هم جمع کنم به
  1019. 1:02:32اندازه‌ای که تو میگی نمیشه
  1020. 1:02:36زلیخال لبخندی زد و گفتپدرم
  1021. 1:02:40وقتی من رو به مصر فرستاد. طلا و جواهرات
  1022. 1:02:44بسیاری هم به من هدیه داد و من همون‌ها رو
  1023. 1:02:48با خودم به مصر آوردم. همه اون جواهرات رو
  1024. 1:02:53حاضرم در بهای اون نوجوان بپردازم.
  1025. 1:02:57عزیز گفت آخر قرار است پادشاه اون غلام رو
  1026. 1:03:01بخره. زلیخا گفتخب نزد پادشاه برو و ابتدا
  1027. 1:03:07از اون اجازه بگیر.
  1028. 1:03:10عزیز مصر به فکر فرو رفت و گفتصلاً
  1029. 1:03:14چرا این غلام اینقدر برات ارزشمنده؟
  1030. 1:03:18زلیخواه که نمی‌خواست راز خودش رو آشکار
  1031. 1:03:22کنه گفتما که فرزندی نداریم من به این
  1032. 1:03:26پسربچه دلخوشم و دوست دارم اون رو به
  1033. 1:03:30فرزندی قبول کنم عزیز مصر هم سرانجام قانع
  1034. 1:03:35شد
  1035. 1:03:37پس به سوی پادشاه رفت و موضوع رو به اون
  1036. 1:03:40گفت پادشاه هم پذیرفت و عزیز مصر یوسف رو
  1037. 1:03:46دو برابر بالاترین قیمت خرید.
  1038. 1:03:50وقتی زلیخا یوسف رو به قیمت بالایی خرید و
  1039. 1:03:54اون رو به سرای خودش برد، از اون پس چشم
  1040. 1:03:58از اون برنداشت و شب و روز در کنارش بود و
  1041. 1:04:02از اون نگهداری می‌کرد.
  1042. 1:04:05یوسف در خردسالی مدام در کنار زلیخا بود.
  1043. 1:04:10اما هرچه بزرگتر می‌شد از زلیخا دورتر و
  1044. 1:04:15دورتر می‌شد تا اینکه به جوانی رسید. یوسف
  1045. 1:04:20بسیار متین و باوقار بود و در برخورد با
  1046. 1:04:25زنان بسیار خوددار بود تا جایی که به
  1047. 1:04:29زلیخا حتی نگاه هم نمی‌کرد. زلیخا که
  1048. 1:04:34سال‌ها یوسف رو در کنار خودش داشت و بابت
  1049. 1:04:38اون پول زیادی هم پرداخته بود، نمی‌تونست
  1050. 1:04:42بی‌اعتنایی‌هاش رو تحمل کنه. از این رو در
  1051. 1:04:46درونش می‌سوخت و حرفی نمی‌زد. هیچ‌کسم از
  1052. 1:04:51دل زلیخا خبر نداشت و تنها کسی که
  1053. 1:04:55ناراحتیشو فهمیده بود دایش بود.
  1054. 1:05:00روزی دایه پیش زلیخا رفت تا با اون حرف
  1055. 1:05:03بزنه بهش گفتتو به خاطر یوسف به سرزمین
  1056. 1:05:07مصر اومدی اکنون نیز سال‌هاست که اون رو
  1057. 1:05:11در کنار خودت داری تو به اینجا اومدی به
  1058. 1:05:14این امید که اون شاه و سرور تو باشه اکنون
  1059. 1:05:18که اون غلام و بنده توئه و همیشه اون رو
  1060. 1:05:21در کنار خودت داری دیگه از چی ناراحتی
  1061. 1:05:25زلیخا که دایشو تنها همراز خودش می‌دید
  1062. 1:05:30سرش رو روی پای دایه گذاشت و شروع به
  1063. 1:05:33گریستن کرد و گفتخر
  1064. 1:05:36تو چه می‌دانی که یوسف به من چه می‌کند؟
  1065. 1:05:40دایه گفت بهه من بگو شاید بتونم کمکت کنم.
  1066. 1:05:45زلیخا گفتون [موسیقی] در کنار منه اما حتی
  1067. 1:05:49به من نگاه نمی‌کنه. دیگر اعتنایی به من
  1068. 1:05:53نداره. اگرچه به من خدمت می‌کنه اما همیشه
  1069. 1:05:57می‌خواد از من فرار کنه. زلیخا می‌گریست.
  1070. 1:06:02دای هم هرچه دلداریش می‌داد فایده نداشت.
  1071. 1:06:07اما سرانجام دایه گفت من پیش یوسف میرم تا
  1072. 1:06:12علت بی‌اعتنایشو بپرسم.
  1073. 1:06:15دای نزد یوسف رفت و گفتتای یوسف زلیخا
  1074. 1:06:20اگرچه دل ربای زیبایی‌ست اسیر نگاه‌های
  1075. 1:06:25توست. او از زمانی که تو طفلی بیش نبودی
  1076. 1:06:29دوستت می‌داشته و حتی سال‌ها پیش که در
  1077. 1:06:33خانه پدریش بوده سه بار تو رو در خواب
  1078. 1:06:36دیده و از آن موقع داغت را در سینه دارد.
  1079. 1:06:42او به خاطر تو به سرزمین مصر اومده و همسر
  1080. 1:06:46عزیز مصر شده. اکنون چه شده که او را
  1081. 1:06:50می‌آزاری و به اون بی‌اعتنایی می‌کنی؟
  1082. 1:06:54یوسف سرش رو پایین انداخت و گفت من غلام
  1083. 1:06:58زرخرید زلیخا هستم و از ایشان و عزیز مصر
  1084. 1:07:03عنایت‌های بسیاری دیدم اما نمی‌تونم از
  1085. 1:07:08فرمان خداوند سرپیچی کنم. دایه گفتو
  1086. 1:07:12[موسیقی]
  1087. 1:07:12در آن خانه بزرگ شدی. زلیخا بزرگت کرده
  1088. 1:07:17باید گوش به فرمانش باشی. یوسف گفتآن مرا
  1089. 1:07:22به فرزندی پذیرفتند و امین خانه خود
  1090. 1:07:26دانستند. من هرگز به صاحب این خانه خیانت
  1091. 1:07:31نخواهم کرد. مرا با بی‌حرمتی کاری نیست.
  1092. 1:07:36من از تبار یعقوب و اسحاق و ابراهیم هستم
  1093. 1:07:40و کاری نمی‌کنم که شرمنده خدای خود شوم.
  1094. 1:07:45دای بر زمین نشست و پرسیدپس سلیخا را چه
  1095. 1:07:49کنم؟ یوسف گفتبه او بگو از این هوس دور
  1096. 1:07:54باشد و دلش را از من دور کند.
  1097. 1:07:59دای نزد زلیخا بازگشت و همه چیز رو براش
  1098. 1:08:03گفت. زلیخا این بار خودش نزد یوسف رفت و
  1099. 1:08:08گفت که نمی‌تواند از عشق او دست بکشد. اما
  1100. 1:08:14باز هم یوسف گفت: حااضر نیستم به عزیز مصر
  1101. 1:08:18خیانت و از فرمان خدا سرپیچی کنم.
  1102. 1:08:23زلیخا گریان و ناامید به سرای خود بازگشت
  1103. 1:08:27و به خلوتگاه خود رفت و شروع به گریه کرد.
  1104. 1:08:33اما دیگر چیزی نگفت و منتظر ماند تا ببینه
  1105. 1:08:37که چی میشه.
  1106. 1:08:39یوسف از زلیخا خواست تا اون رو به جایی
  1107. 1:08:43دور بفرسته شاید جدایی زلیخا رو اندکی به
  1108. 1:08:48خود آورد زلیخا نیز پذیرفت و یوسف رو به
  1109. 1:08:53باقی فرستاد و کنیزان بسیاری رو هم به
  1110. 1:08:57خدمت اون گماشت
  1111. 1:09:00یوسف باز هم در اون باغ به کنیزان نگاه
  1112. 1:09:04نمی‌کرد و هرگاه آن زیبارویان به اون
  1113. 1:09:07نزدیک می‌شدند
  1114. 1:09:09آنان رو به بندگی خدای یکتا دعوت می‌کرد و
  1115. 1:09:13به آنان دین ابراهیم را می‌آموخت. مدتی
  1116. 1:09:17گذشت اما با دوری یوسف زلیخا نه تنها از
  1117. 1:09:22فکر اون درنیامد بلکه آتش عشق در وجودش
  1118. 1:09:27شعله برتر شد. زلیخا همچنان شب و روز
  1119. 1:09:32غمگین بود و از داغ یوسف می‌گریست. دایه
  1120. 1:09:35هم که طاقت دیدن اندوه زلیخا رو نداشت،
  1121. 1:09:39پیشنهادی به اون داد و گفت:تنها [موسیقی]
  1122. 1:09:42راه توجه یوسف به تو این است که خانه‌ای
  1123. 1:09:46پر از آینه‌های بزرگ بسازی و دیوارهای اون
  1124. 1:09:50رو پر از نقاشی کنی. نقاشی‌هایی که تو رو
  1125. 1:09:54در کنار یوسف نشان میده. [موسیقی] سپس
  1126. 1:09:58خودت هم به اونجا بری و یوسف را به درون
  1127. 1:10:01بخوانی. اینگونه به هر سو که بنگرد یا
  1128. 1:10:06نقاشی تو را بر دیوار خواهد دید و یا در
  1129. 1:10:10آینه تصویرت را می‌بیند. در این صورت آتش
  1130. 1:10:14عشقت در وجودش شعله‌ور خواهد شد و به سوی
  1131. 1:10:19تو خواهد آمد.
  1132. 1:10:21زلیخا نیز چنین کرد و سرایی ساخت که دایه
  1133. 1:10:26گفته بود. سپس یوسف را به آن سرا
  1134. 1:10:30فراخواند. یوسف وقتی به آن خانه وارد شد
  1135. 1:10:35پایین بود و جایی رو نگاه نمی‌کرد.
  1136. 1:10:39وقتی زلیخا اون رو صدا کرد، یوسف نگاهی به
  1137. 1:10:43زلیخا انداخت. سپس برگشت تا بیرون بره.
  1138. 1:10:48اما هر جا رو نگاه می‌کرد، تصویر خودش و
  1139. 1:10:53زلیخا رو می‌دید. زلیخا نیز به دنبال اون
  1140. 1:10:57می‌دوید و صداش می‌کرد. اما یوسف توجهی
  1141. 1:11:00نداشت. از در که خواست بیرون بره، زلیخا
  1142. 1:11:05پیراهن اون رو از پشت گرفت و کشید. پیراهن
  1143. 1:11:09یوسف از پشت پاره شد اما باز هم حاضر نشد
  1144. 1:11:14حتی پشت سرش رو نگاه کنه و گفت: من هرگز
  1145. 1:11:19به صاحب این خانه خیانت نمی‌کنم. سپس از
  1146. 1:11:24آن سرا خارج شد.
  1147. 1:11:27پس از خارج شدن یوسف از خانه، عزیز مصر
  1148. 1:11:31اون رو دید و پرسید: چرا پریشان یوسف؟
  1149. 1:11:35یوسف با ادب تمام پاسخ داد: چیزی نیست
  1150. 1:11:39اندکی ناخوشم. می‌روم استراحت کنم تا شاید
  1151. 1:11:44حالم بهتر شود. اما عزیز دست او را گرفت و
  1152. 1:11:48گفت: من هم خسته‌ام. بیا با هم برویم و
  1153. 1:11:52چیزی بخوریم.
  1154. 1:11:54در این هنگام زلیخا از سرا بیرون آمد و آن
  1155. 1:11:59دو را دست در دست یکدیگر دید [موسیقی]
  1156. 1:12:02و گمان کرد یوسف همه چیز را به عزیز مصر
  1157. 1:12:06گفته و به این گمان فریاد برداشت ای
  1158. 1:12:10بزرگوار سزاوار نیست که با ناهلی همچنین
  1159. 1:12:14غلام اینگونه رفتار کنی عزیز از اون پرسید
  1160. 1:12:19چه شده مگر یوسف چه کرده زلیخا
  1161. 1:12:24ادامه داد در خلوتگاه خودم خفته بودم که
  1162. 1:12:28این غلام بر بالینم آمد و خواست به من دست
  1163. 1:12:32بزند اما وقتی از خواب بیدار شدم هراسان
  1164. 1:12:36شد و فرار کرد وقتی لباس‌های خودم را
  1165. 1:12:41پوشیدم و به سوی اون دویدم دستانش را در
  1166. 1:12:45دست تو دیدم عزیز مصر وقتی این حرف‌ها رو
  1167. 1:12:49شنید دست یوسف رو رها کرد. می‌خواست با
  1168. 1:12:54شمشیر یوسف رو بکشه. اما یوسف گفت:«ای
  1169. 1:12:59بزرگوار اینطور نیست. من هرگز به شما
  1170. 1:13:03خیانت نکردم و حتی خیال چنین کاری را نیز
  1171. 1:13:07در سر نداشتم. عزیز از یک سو می‌دانست که
  1172. 1:13:12یوسف دروغ نمی‌گوید و از سوی دیگر سخنان
  1173. 1:13:17زلیخا آشفته‌اش کرده بود.
  1174. 1:13:20پس به مأموران دستور داد دستگیرش کنن تا
  1175. 1:13:24به موقع محاکمهش کنند.
  1176. 1:13:28روز بعد عزیز مصر و زلیخا در جمعی نشسته
  1177. 1:13:32بودند که عزیز دستور داد یوسف رو دست بسته
  1178. 1:13:37بیارن. یوسف وارد مجلس شد اما چیزی نگفت.
  1179. 1:13:43سپس عزیز فریاد برآورد که ای یوسف اکنون
  1180. 1:13:47چگونه می‌خوای بی‌گناهیت رو ثابت کنی؟
  1181. 1:13:52یوسف سرش رو پایین انداخت و حرفی نزد.
  1182. 1:13:56اتفاقاً در اون جمع زنی از اقوام زلیخا
  1183. 1:14:00بود که نوزادی ۳ ماهه رو در آغوش داشت.
  1184. 1:14:05عزیز دوباره با صدای بلندتر از اون خواست
  1185. 1:14:08تا حرفی بزنه. اما یوسف به آن نوزاد ۳
  1186. 1:14:13ماهه اشاره کرد و گفت از این طفل ۳ ماهه
  1187. 1:14:17بپرسید اون به شما خواهد گفت که من
  1188. 1:14:21گناهکار هستم یا نیستم
  1189. 1:14:25حاضرین از این حرف یوسف خندیدن عزیز پرسید
  1190. 1:14:29آخر مگر نوزادی به این کوچکی می‌تواند حرف
  1191. 1:14:33بزند
  1192. 1:14:35ناگهان آن نوزاد شروع به حرف زدن کرد و
  1193. 1:14:39گفتتای عزی عزیز مصر آهسته‌تر سخن بگوی
  1194. 1:14:44اگر می‌خواهی حقیقت را بدانی در حال یوسف
  1195. 1:14:48نظاره کن و پیراهنش را بنگر
  1196. 1:14:52پیراهن از جلو پاره شده بدان گناهکار
  1197. 1:14:57اما اگر از پشت سر پاره شده بدان او
  1198. 1:15:01بی‌گناه و زلیخا گناهکار
  1199. 1:15:05عزیز نزد یوسف رفت و وقتی دید پیراهن اون
  1200. 1:15:09از پشت پاره شده دانست که بی‌گناه است.
  1201. 1:15:14سپس رو به زلیخا کرد و گفت:«ای زلیخا چرا
  1202. 1:15:19این تهمت را به یوسف بستی؟ زلیخا شرمگین
  1203. 1:15:23شد و از اونجا بیرون رفت. عزیز هم پشت سر
  1204. 1:15:28اون از خانه بیرون رفت و از یوسف خواست
  1205. 1:15:32زلیخا رو ببخشه.
  1206. 1:15:34سپس دستور داد تا دستان یوسف رو باز کنند.
  1207. 1:15:40خبر رسوایی زلیخا در شهر پیچید و زنان مصر
  1208. 1:15:45هرگاه به زلیخا می‌رسیدند ملامتش می‌کردند
  1209. 1:15:50که چرا شیفته غلام خود شده. زلیخا که تحمل
  1210. 1:15:55این همه طعنه رو نداشت، روزی زنان شهر رو
  1211. 1:16:00به خونهش دعوت کرد و به اون‌ها یک کارد و
  1212. 1:16:03یک ترنج داد. سپس یوسف رو به مجلس
  1213. 1:16:08فراخواند. وقتی یوسف وارد شد، زنان مصر
  1214. 1:16:13مبحوت زیبایی و جمالش شدن و به جای آنکه
  1215. 1:16:18پوست میوه رو بکنند با چاقو دستان خود را
  1216. 1:16:22بریدند.
  1217. 1:16:24سپس زلیخا از یوسف خواست تا بیرون بره. در
  1218. 1:16:28آن موقع بود که زنان فهمیدند به جای میوه
  1219. 1:16:32دستان خود را بریدند. آنان به زلیخا گفتند
  1220. 1:16:37جوان بسیار زیبایی بود. زلیخا گفتین همان
  1221. 1:16:42غلامیست که مرا شیفته خود کرده [موسیقی] و
  1222. 1:16:46شما هم به خاطر عشق به او سرزنشم
  1223. 1:16:49می‌کردید.
  1224. 1:16:51زنان از آن مجلس بیرون رفتن در حالی که
  1225. 1:16:55دیگر زلیخا را سرزنش نمی‌کردند.
  1226. 1:17:00اما زلیخا همچنان ناراحت بود که چرا یوسف
  1227. 1:17:04دیگر حتی به اون نگاه هم نمی‌کند.
  1228. 1:17:09مدتی گذشت و یوسف همچنان به زلیخا
  1229. 1:17:13بی‌اعتنا بود. تا اینکه سرانجام شبی زلیخا
  1230. 1:17:17به همسرش عزیز مصر گفت زنان در شهر از من
  1231. 1:17:22و یوسف افسانه‌ها می‌بافند.
  1232. 1:17:25بهتر است زندانیش کنیم تا همگان بدانند که
  1233. 1:17:29بین من و او چیزی نیست. عزیز مصر هم
  1234. 1:17:33پذیرفت و فردای اون روز دستور داد یوسف را
  1235. 1:17:38زندانی کنند. یوسف به زندان رفت و اندوه
  1236. 1:17:43زلیخا هم بیشتر شد زیرا پشیمان بود که چرا
  1237. 1:17:48یوسف را به زندان انداخته و با این کار
  1238. 1:17:52خودش را از دیدن جمال وی محروم کرده است.
  1239. 1:17:57اما پشیمانی دیگر سودی نداشت و نمی‌تونست
  1240. 1:18:01از عزیز بخواد تا یوسف رو آزاد کنه. در
  1241. 1:18:05عوض [موسیقی]
  1242. 1:18:05یوسف در زندان از اینکه از هوس‌های زنان
  1243. 1:18:09رهایی یافته خوشحال و خندان بود. یوسف در
  1244. 1:18:15زندان به گرفتاران و بیماران کمک می‌کرد و
  1245. 1:18:19اهل زندان رو به پرستش خدای یگانه فرا
  1246. 1:18:24می‌خواد.
  1247. 1:18:25زندانیان و زندانبان‌ها نیز بسیار دوستش
  1248. 1:18:29می‌داشتند و از اینکه در کنار آنهاست
  1249. 1:18:33شادمان بودند. شبی دو نفر از زندانیان نزد
  1250. 1:18:38یوسف اومدند و گفتند که خواب عجیبی
  1251. 1:18:41دیده‌اند. یوسف هم به آنها گفت که
  1252. 1:18:44می‌تواند خوابشان را تعبیر کند و خواست تا
  1253. 1:18:49خوابشان را تعریف کند. یکی گفت در خواب
  1254. 1:18:53دیدم که برای پادشاه انگور برای نوشیدنی
  1255. 1:18:58می‌فشارم. دیگری هم گفت من در خواب دیدم
  1256. 1:19:03بر سر طبقی از نان می‌برم و مرغان هوا از
  1257. 1:19:08آن می‌خورند.
  1258. 1:19:10یوسف به اولی گفتتعبیر
  1259. 1:19:13خواب تو این است که آزاد می‌شوی و در
  1260. 1:19:16دربار کار می‌کنی. اما به دومی با ناراحتی
  1261. 1:19:22گفت را بردار خواهندویخت
  1262. 1:19:25و آنقدر بردار خواهی ماند که مغز سرت طعمه
  1263. 1:19:30مرغان هوا خواهد شد.
  1264. 1:19:34فردای اون روز حکم آن دو جوان را آوردند و
  1265. 1:19:38همانگونه که یوسف گفته بود اولی آزاد شد و
  1266. 1:19:43دومی را نیز به دارا آویختند.
  1267. 1:19:47سپس یوسف از آن جوانی که آزاد شده بود
  1268. 1:19:50خواست وقتی نزد پادشاه می‌رود به او بگوید
  1269. 1:19:55که یوسف بی‌گناه است و او نیز پذیرفت.
  1270. 1:20:01آن جوان که یوسف مژده رهاییش‌اش را داده
  1271. 1:20:04بود از زندان آزاد شد و در دربار کار کرد
  1272. 1:20:09اما یوسف و درخواست او را فراموش کرد.
  1273. 1:20:14سال‌ها گذشت و یوسف در زندان بود تا اینکه
  1274. 1:20:19اتفاقی عجیب افتاد.
  1275. 1:20:22شبی پادشاه مصر خوابی دید عجیب. اون در
  1276. 1:20:26خواب دید هفتو لاغر از رود نیل بیرون
  1277. 1:20:31اومدند و هفت گاو چاق را خوردند.
  1278. 1:20:35سپس خواب دید هفت خوشه خشک گندم به دور
  1279. 1:20:40هفت خوشه سبز پیچیدند و آن را خشک کردند.
  1280. 1:20:46روز بعد پادشاه خوابگذاران رو فراخواند و
  1281. 1:20:50از اون‌ها تعبیر خواب رو پرسید.
  1282. 1:20:54کاهنان و معبران گفتندین از خواب‌های
  1283. 1:20:58آشفته است و ما تعبیرش را نمی‌دانیم.
  1284. 1:21:02پادشاه از سخن آنان ناراحت شد و به دیگران
  1285. 1:21:07گفت:«ین کاهنان چیزی از تعبیر خواب
  1286. 1:21:11نمی‌دانند
  1287. 1:21:12اما به هر کس که بتواند خواب مرا درست
  1288. 1:21:16تعبیر کند پاداش بزرگی خواهم داد. در همین
  1289. 1:21:21هنگام همان مردی که پادشاه سال‌ها پیش از
  1290. 1:21:25زندان آزادش کرده بود یوسف را به خاطر
  1291. 1:21:29آورد و به پادشاه گفت سرورم من کسی را
  1292. 1:21:34می‌شناسم که می‌تواند خواب شما را به
  1293. 1:21:37درستی تعبیر کند پادشاه پرسید او کیست؟
  1294. 1:21:42مرد گفتو اکنون در زندان است. من نزد او
  1295. 1:21:47خواهم رفت و خوابتان را برایش تعریف خواهم
  1296. 1:21:51کرد.
  1297. 1:21:53مرد به زندان نزد یوسف رفت و ماجرای خواب
  1298. 1:21:57رو براش تعریف کرد و تعبیرش رو از اون
  1299. 1:22:01پرسید. یوسف هم گفت
  1300. 1:22:05سال باران خوبی خواهد بارید و کشت و کار و
  1301. 1:22:09کشاورزی رونق خواهد داشت و پس از آن هفت
  1302. 1:22:14سال خشکسالی خواهد شد به گونه‌ای که نه
  1303. 1:22:19قطره‌ای باران از آسمان خواهد بارید و نه
  1304. 1:22:22گیاهی در دشت‌ها خواهد رویید پس باید در
  1305. 1:22:28هفت سال بارانی گندم کافی را برای هفت سال
  1306. 1:22:33خشکالی ذخیره کنید.
  1307. 1:22:36مرد نزد پادشاه رفت و تعبیر یوسف رو برای
  1308. 1:22:41اون گفت. پادشاه گفترحبا
  1309. 1:22:45همانا این تعبیر درست است. سپس از مرد
  1310. 1:22:50خواست تا یوسف را نزد اون بیاره. مرد نیز
  1311. 1:22:54دوباره به زندان رفت و درخواست پادشاه را
  1312. 1:22:58به یوسف گفت.
  1313. 1:23:00اما یوسف نپذیرفت و گفتد پادشاه و عزیز
  1314. 1:23:06مصر برو و از آنان بپرس که زنان مصر چرا
  1315. 1:23:11دستان خود را بریدند از آنها بپرس که به
  1316. 1:23:15چه گناهی مرا در زندان انداختند
  1317. 1:23:19ساقی دوباره نزد پادشاه و عزیز مصر رفت و
  1318. 1:23:24پیام یوسف را به آنان رساند در این هنگام
  1319. 1:23:29زنان مصر گفتند حاشا که ما هیچ‌گونه بدیی
  1320. 1:23:34از یوسف ندیدیم و او پاک دامن است. زلیخا
  1321. 1:23:39نیز گفت: اکنون حق آشکار گشت و بی‌گناهی
  1322. 1:23:44یوسف ثابت شد. پس بدانید من شیفته یوسف
  1323. 1:23:49بودم اما او پاک‌نژاد بود و از من دوری
  1324. 1:23:54کرد.
  1325. 1:23:56پادشاه وقتی این حرف‌ها رو شنید همچون گل
  1326. 1:24:00شکفت و شروع به خندیدن کرد. سپس دستور داد
  1327. 1:24:06یوسف را از زندان آزاد کنند و او را به
  1328. 1:24:09کاخ شاه بیارند.
  1329. 1:24:12یوسف به کاخ نزد پادشاه آمد و پادشاه او
  1330. 1:24:18را از نزدیکان خود قرار داد.
  1331. 1:24:21مدتی پس از آزاد شدن او از زندان نیز عزیز
  1332. 1:24:26مصر از دنیا رفت و پادشاه یوسف را عزیز
  1333. 1:24:31مصر معرفی کرد و از آن پس تمام جاه و جلال
  1334. 1:24:37مصر را به یوسف سپرد. زلیخا هم که پس از
  1335. 1:24:42مرگ همسرش تمام مقام و ثروت خودش رو از
  1336. 1:24:46دست داده بود در خانه‌اش تک و تنها فقط به
  1337. 1:24:50یوسف فکر می‌کرد و اشک می‌ریخت.
  1338. 1:24:54او آنقدر در تنهایی اشک ریخت تا چشمانش
  1339. 1:24:59کمسو شد و زیباییش رو هم از دست داد. دیگر
  1340. 1:25:04نه دایه‌اش بود که حرف‌های دلش را با او
  1341. 1:25:07بگوید و نه همسرش بود که در سایه او باشد.
  1342. 1:25:12حتی کنیزان و خدمتکارانش نیز یکی‌ یکی
  1343. 1:25:17تنهاییش گذاشتند.
  1344. 1:25:20زلیخا روزها بر سر راه‌ها می‌نشست تا شاید
  1345. 1:25:25یوسف با سپاهش از اونجا بگذرد و او دوباره
  1346. 1:25:29بتواند او را ببیند. اما یوسف از آنجا رد
  1347. 1:25:34نمی‌شد یا اگر هم رد می‌شد مردم آنقدر
  1348. 1:25:39گرداگرد او را فرا می‌گرفتند که دیگر
  1349. 1:25:43زلیخا نمی‌توانست با چشمان ضعیفش او را
  1350. 1:25:48ببیند. زلیخا مدت‌ها با این وضعیت زندگی
  1351. 1:25:52می‌کرد و در فراغ یوسف اشک می‌ریخت. روزها
  1352. 1:25:58منتظر یوسف بود و شب‌ها در بتکده خانه‌اش
  1353. 1:26:03با خدایان و بت‌ها راز و نیاز می‌کرد و
  1354. 1:26:07یوسف را از آنها می‌خواست. او در این زمان
  1355. 1:26:12خیلی بیشتر به یوسف فکر می‌کرد بهخصوص به
  1356. 1:26:16حرف‌های یوسف و به خدایی که او می‌پرستید.
  1357. 1:26:21یوسف همیشه از خدایی حرف می‌زد که زلیخا
  1358. 1:26:25او را نمی‌شناخت. خدایی که همه موجودات را
  1359. 1:26:29آفریده قابل دیدن نیست صدای بندگانش را
  1360. 1:26:34می‌شنود و دعایشان را اجابت می‌کند. زلیخا
  1361. 1:26:40خدای یوسف را نمی‌شناخت اما می‌دانست
  1362. 1:26:44خدایی قدرتمند است که به یک غلام اینچنین
  1363. 1:26:48مقام و ثروتی بخشیده.
  1364. 1:26:51زلیخا دوست داشت همچون یوسف خدای یکتا را
  1365. 1:26:56بپرستد
  1366. 1:26:57او ناگهان در قلبش امیدی احساس کرد و
  1367. 1:27:02دانست که این نور امید از جانب خدای
  1368. 1:27:05یکتاست
  1369. 1:27:07پس بی‌درنگ تمام بت‌های خانه را شکست و در
  1370. 1:27:12برابر خدای یکتا سجده کرد و یوسف را از او
  1371. 1:27:16خواست فردای اون روز یوسف با سپا هاهش در
  1372. 1:27:22حال گذر از شهر بودند. [موسیقی] زلیخا نیز
  1373. 1:27:26مثل همیشه بر سر راه یوسف رفت و صدایش
  1374. 1:27:30می‌کرد. اما در آن جمعیت و شلوغی یوسف
  1375. 1:27:35صدای زلیخا را نمی‌شنید. در این هنگام
  1376. 1:27:40زلیخا خدای یکتا را به خاطر آورد و یوسف
  1377. 1:27:44را با نام ابرانیش صدا کرد و فریاد زد پاک
  1378. 1:27:49و بزرگ است خدای یکتا که شاهزاده را عاجز
  1379. 1:27:54و ناتوان ساخت و غلام شاهزاده را بزرگی و
  1380. 1:27:59سروری بخشید با آنکه شلوغی و سر صدا در
  1381. 1:28:04اونجا حاکم بود و فاصله یوسف هم از ذلیخا
  1382. 1:28:08بسیار زیاد بود. یوسف به اذن خدا صدای
  1383. 1:28:12زلیخا رو شنید و از هیبت آن صدا از هوش
  1384. 1:28:16رفت. سپس وقتی به هوش آمد از حاجب خواست
  1385. 1:28:22تا صاحب اون صدا رو نزد اون بیاره.
  1386. 1:28:25[موسیقی] یعنی همون کسی که یوسف رو با نام
  1387. 1:28:29ابرانیش فریاد زد. حاجب نیز به میان جمعیت
  1388. 1:28:34رفت و گفت چه کسی یوسف را با نام ابرانیش
  1389. 1:28:39صدا کرده؟ حاجب پس از جستجوی بسیار
  1390. 1:28:43سرانجام زلیخا را یافت اما چهره اون آنقدر
  1391. 1:28:49تغییر کرده بود که کسی نشناخت که اون همان
  1392. 1:28:53همسر عزیز سابق مصر است. حاجب زلیخا رو
  1393. 1:28:59نزد یوسف آورد و یوسف از دور دید که حاجب
  1394. 1:29:04با پیرزنی می‌آید. از این رو به درون قصر
  1395. 1:29:08رفت و حاجب هم از ذلیخا خواست تا بیرون
  1396. 1:29:12بنشیند.
  1397. 1:29:14سپس خودش وارد قصر شد و نزد یوسف رفت و به
  1398. 1:29:18اون گفت: آن پیرزنی که شما را با نام
  1399. 1:29:22ابرانی صدا کرده بود یافتم و آوردم. یوسف
  1400. 1:29:27گفت:«اگر
  1401. 1:29:28نیازمند است کمکی به او کنید و راهیش کنید
  1402. 1:29:33تا برود. حاجب گفتاما
  1403. 1:29:37آن پیرزن چیزی به من نمی‌گوید بلکه فقط
  1404. 1:29:41می‌گوید که می‌خواهد شما را ببیند.
  1405. 1:29:45یوسف وقتی از اسرار پیرزن آگاه شد گفت: را
  1406. 1:29:51پیش من بیاورید.
  1407. 1:29:53حاجب زلیخا را به درون قصر فراخواند و پیش
  1408. 1:29:58یوسف برد.
  1409. 1:30:00اما چشمان زلیخا به خوبی یوسف را نمی‌دید.
  1410. 1:30:05یوسف از زلیخا پرسید با من چهکار دارید؟
  1411. 1:30:10نام ابرانی مرا از کجا می‌دانید؟ اصلاً
  1412. 1:30:13شما کیستید؟ زلیخا وقتی صدای یوسف رو شنید
  1413. 1:30:19خنده بر لبانش نقش بست و اشک از چشمانش
  1414. 1:30:23جاری شد و گفت من همانم که وقتی در خواب
  1415. 1:30:28دیدمت از تمام دنیا فقط تو را خواستم
  1416. 1:30:33وقتی تو را یافتم گنج و گوهر بسیاری در
  1417. 1:30:37بیت پرداختم
  1418. 1:30:39جوانیا را در غم وصال تو گذراندم و امروز
  1419. 1:30:44روز به این پیری که می‌بینی رسیدم. یوسف
  1420. 1:30:48که این حرف‌ها رو شنید او را شناخت و
  1421. 1:30:52دانست آن پیرزن همان زلیخاست.
  1422. 1:30:56یوسف با دیدن حال زلیخا بسیار ناراحت شد و
  1423. 1:31:02شروع به گریه کرد. یوسف به درگاه خدا دعا
  1424. 1:31:07کرد و زلیخا بینایی و جوانی و زیباییش‌اش
  1425. 1:31:12را دوباره به دست آورد. سپس به دستور خدای
  1426. 1:31:17متعال یوسف با زلیخا ازدواج کرد و سال‌های
  1427. 1:31:22طولانی رنج و غم زلیخا در وصال یوسف به
  1428. 1:31:27پایان رسید.
  1429. 1:31:30زخا پس ازدواج با یوسف عبادتخانه‌ای برای
  1430. 1:31:35خود ساخت و در آنجا همیشه به راز و نیاز
  1431. 1:31:39با خدای یکتا می‌پرداخت.
  1432. 1:31:43این هم از پایان داستان مشهور یوسف و
  1433. 1:31:47زلیخا. امیدوارم که لذت برده باشید. نظرات
  1434. 1:31:52خودتون رو درباره این داستان در بخش
  1435. 1:31:54کامنت‌ها برامون بنویسید. شاد و پیروز
  1436. 1:31:58باشید. قاضی تمکار
  1437. 1:32:01در زمان‌های قدیم دو برادر بودن. یکی از
  1438. 1:32:04اون دو ثروت زیادی داشت و دیگری هم برعکس
  1439. 1:32:08برادرش آدم بدبختی بود. حتی برای گرم کردن
  1440. 1:32:13جایی که در اون زندگی می‌کرد هیز نداشت.
  1441. 1:32:16در یکی از سال‌ها سرما و یخبندان زیاد شده
  1442. 1:32:20بود. ناچار تصمیم گرفت به جنگل بره و هیز
  1443. 1:32:24تهیه کنه. اما چون اسب نداشت نمی‌دونست با
  1444. 1:32:28چه وسیله‌ای باید هیزوم‌ها رو حمل کنه. با
  1445. 1:32:31خودش گفت بهتره پیش برادرش بره و اسب اون
  1446. 1:32:35رو قرض کنه. البته برادر ثروتمند اسب خودش
  1447. 1:32:40رو به اون داد اما گفت اسب رو به تو میدم
  1448. 1:32:44ولی سعی کن تا بار اون زیاد نباشه و خسته
  1449. 1:32:47و فرسوده نشه. به علاوه تا حالا با روحیات
  1450. 1:32:51یکدیگر خوب آشنا شدیم. تو نباید به من
  1451. 1:32:54اعتماد داشته باشی و هر روز چیزی از من
  1452. 1:32:57بخوای. من اسبم رو امروز تا فردا به تو
  1453. 1:33:00قرض میدم ولی بعدها سعی کن پیش من نیای.
  1454. 1:33:04[صدای بند آمدن نفس] برادر بدبخت به منزل
  1455. 1:33:06رفت اما ناگهان به یادش اومد که برای اسب
  1456. 1:33:10تسمی تهیه نکرده. با خودش گفت چرا زودتر
  1457. 1:33:14به یادم نیومد تا از برادرم بگیرم؟ ولی
  1458. 1:33:17رفتن پیش برادر نتیجه‌ای نداشت چون برادرش
  1459. 1:33:21به اون تسمی نمی‌داد.
  1460. 1:33:23ناچار سورتمشو به دم اسب محکم بست و به
  1461. 1:33:27راه افتاد. موقعی که به طرف منزل می‌رفت،
  1462. 1:33:31سورتمش به تنه درختی گیر کرد و بی آنکه به
  1463. 1:33:35این جریان توجه کنه، اسب رو به شدت شلاق
  1464. 1:33:38زد. اسب هم سرکش بود و با یک جهش خیز
  1465. 1:33:42برداشت و دمش از جا کنده شد.
  1466. 1:33:45خلاصه برادر ثروتمند وقتی دید که اسب دم
  1467. 1:33:49نداره بنای داد و فریاد رو گذاشت و گفتتو
  1468. 1:33:54اسبمو ناقص کردی و باید خسارت اون رو
  1469. 1:33:57بپردازی.
  1470. 1:33:59ناچار هر دو برادر به سوی شهر حرکت کردن
  1471. 1:34:03تا پیش قاضی برن. موقعی که به شهر می‌رفتن
  1472. 1:34:07برادر بیچاره به فکر فرو رفت و با خودش
  1473. 1:34:10گفت من که تاکنون پا به دادگاه نداشتم.
  1474. 1:34:14ولی مثلی معروف هست که میگهاگر ضعیف هستی
  1475. 1:34:19با آدم قوی درنیفت و اگر آدم بدبختی با
  1476. 1:34:23آدم ثروتمند دعوا نکن بدون شک برادرم من
  1477. 1:34:28رو محکوم می‌کنه سپس هر دو برادر از روی
  1478. 1:34:32پلی که نرده داشت عبور کردن ناگهان برادر
  1479. 1:34:36بیچاره پاش لغزید و از روی پل به زمین
  1480. 1:34:39سقوط کرد در زیر پل مردی با سورتمه‌ای
  1481. 1:34:43حرکت می‌کرد و پدر پیرش رو برای معالجه به
  1482. 1:34:47شهر می‌برد. برادر بیچاره روی سورتمه
  1483. 1:34:50افتاد. البته به خود اون صدمه‌ای نرسید
  1484. 1:34:54ولی پیرمرد مسافر از حال رفت و بلافاصله
  1485. 1:34:59مرد. راننده سورتمه گفتباید پیش قاضی
  1486. 1:35:03بریم. ناچار هر سه نفر به سوی شهر حرکت
  1487. 1:35:07کردن. مرد بیچاره کاملاً ناامید شده بود.
  1488. 1:35:11با خودش گفتبه این ترتیب محکومیت من
  1489. 1:35:15حتمیه. ناچار در وسط راه سنگ بزرگی رو از
  1490. 1:35:19روی زمین برداشت و زیر لباسش مخفی کرد و
  1491. 1:35:23باز هم به خودش گفتم موقعی که محکوم شدم
  1492. 1:35:27این سنگ تنها چاره کاره. اگر قاضی من رو
  1493. 1:35:31کمک نکنه و بخواد محکومم کنه اون رو با
  1494. 1:35:34همین سنگ خواهم کشت. به این ترتیب به
  1495. 1:35:38دعوای اولی دعوای دومی اضافه شد.
  1496. 1:35:41قاضی به داوری پرداخت و از اون‌ها سؤالاتی
  1497. 1:35:45کرد. مرد بیچاره به قاضی نگاه کرد و سنگ
  1498. 1:35:49رو از زیر لباسش به اون نشون داد و آهسته
  1499. 1:35:53و آروم به قاضی فهماند تا قبل از قضاوت
  1500. 1:35:57نگاه کنه و ببینه چه چیزی به همراه داره.
  1501. 1:36:00سه بار سنگ رو از زیر لباس نشون داد. قاضی
  1502. 1:36:04پس از نگاه کردن به فکر فرو رفت و با خودش
  1503. 1:36:08گفت:عنی چه زیر لباسش چه چیزی رو مخفی
  1504. 1:36:12کرده؟ طلا یا پول؟ دوباره نگاهش کرد و با
  1505. 1:36:17خودش اندیشید و گفت:گر پوله بدون شک مبلغ
  1506. 1:36:21اون باید خیلی زیاد باشه. بنابراین حکمش
  1507. 1:36:25رو اینطور صادر کرد. مرد بیچاره باید اسب
  1508. 1:36:29رو اونقدر پیش خودش نگه داره تا دم اسب
  1509. 1:36:32دوباره رشد کنه و به شکل اول ظاهر شه. به
  1510. 1:36:37سورتمران هم گفت چون مرد بیچاره از روی پل
  1511. 1:36:40لغزید و سقوط اون باعث مرگ پدرش شد اون هم
  1512. 1:36:44باید از روی پل سقوط کنه و مرد بیچاره رو
  1513. 1:36:48بکشه.
  1514. 1:36:49داوری به همین ترتیب خاتمه یافت. وقتی
  1515. 1:36:52قاضی حکمشو صادر کرد، برادر ثروتمند گفت:
  1516. 1:36:57عجب چقدر بد شد. حالا که اینطوره من اسبم
  1517. 1:37:01رو به همین شکلی که هست قبول می‌کنم و از
  1518. 1:37:04شکایت خودمم صرف نظر می‌کنم. ولی برادر
  1519. 1:37:08بدبخت گفت: نه برادر، همون طور که قاضی
  1520. 1:37:12دستور داد باید عمل کرد و اسب رو اونقدر
  1521. 1:37:15نگه می‌دارم تا دمش دوباره بلند شه و رشد
  1522. 1:37:19کنه.
  1523. 1:37:20برادر ثروتمند التماسکنان گفتپس من ۳۰
  1524. 1:37:25روبل به تو میدم و اسبم رو به همین شکلی
  1525. 1:37:28که هست از تو پس می‌گیرم.
  1526. 1:37:31برادر بدبخت گفت در این صورت من هم
  1527. 1:37:34موافقم. برادر ثروتمند ۳۰ روبل به اون داد
  1528. 1:37:38و اسفش رو پس گرفت.
  1529. 1:37:41شاکی دوم هم به اون مرد بیچاره گفتگو کن
  1530. 1:37:45من هم تو رو می‌بخشم چون هرقدر فکر می‌کنم
  1531. 1:37:48تو نمی‌تونی پدرم رو زنده کنی. مرد بیچاره
  1532. 1:37:52گفتبه هیچ وجه هرطور که قاضی دستور داد
  1533. 1:37:56باید عمل کرد. لازمه خودت رو از بالای پل
  1534. 1:38:00به زمین پرت کنی. اون مرد گفت من نمی‌خوام
  1535. 1:38:04تو رو بکشم. بهتره با هم صلح کنیم و برای
  1536. 1:38:07این کار ۱۰۰ روبل به تو میدم.
  1537. 1:38:11مرد بیچاره ۱۰۰ روبل هم از اون گرفت و
  1538. 1:38:14رضایت خودش رو اعلام کرد. هنگامی که
  1539. 1:38:17می‌خواست حرکت کنه قاضی اون رو خواست و
  1540. 1:38:20گفت:حالا آنچه رو که در زیر لباس به من
  1541. 1:38:23نشون داده بودی تحویل بده.
  1542. 1:38:26مرد بیچاره سنگ رو از زیر لباسش درآورد و
  1543. 1:38:30اون رو به قاضی نشون داد و گفتین همون
  1544. 1:38:34چیزیه که قبلاً به تو نشون دادم و در همون
  1545. 1:38:37زمان به تو فهموندم تا پیش از حکم و قضاوت
  1546. 1:38:41به این چیزی که زیر لباس منه نگاه کنی اما
  1547. 1:38:45اگر من رو محکوم می‌کردی من تو رو با همین
  1548. 1:38:48سنگ می‌کشتم اون وقت قاضی فکری کرد و با
  1549. 1:38:52خودش گفت بدون شک کار خوبی انجام دادم چون
  1550. 1:38:57اگر اون رو محکوم می‌کردم الان زنده
  1551. 1:38:59نمی‌موندم.
  1552. 1:39:01مرد بیچاره هم با خوشحالی پول‌ها رو
  1553. 1:39:04برداشت و در حالی که آواز می‌خوند و سوت
  1554. 1:39:06می‌زد به سوی خونه‌ش حرکت کرد.
  1555. 1:39:11خب دوستان بریم سراغ داستان بعدیمون. هرکس
  1556. 1:39:15به سزای اعمالش خواهد رسید. عصر یکی از
  1557. 1:39:20روزها در یکی از جاده‌ها پیرمرد بیچاره‌ای
  1558. 1:39:23در حال حرکت بود.
  1559. 1:39:26آفتاب غروب می‌کرد و تاریکی شب همه جا رو
  1560. 1:39:29فرا می‌گرفت. مرد بیچاره تصمیم گرفت در
  1561. 1:39:33یکی از خونه‌های اون حوالی رو به صدا
  1562. 1:39:36دربیاره و با اجازه صاحبخانه شب رو در
  1563. 1:39:39اونجا بخوابه. بنابراین پنجره یکی از
  1564. 1:39:43خونه‌های بزرگ رو به صدا درآورد و گفتجازه
  1565. 1:39:47میدید امشب در خونه شما باشم؟ ناگهان
  1566. 1:39:51صاحبخانه ثروتمند از خانه خارج شد و با
  1567. 1:39:54خشم فوق‌العاده‌ای بنای داد و فریاد رو
  1568. 1:39:58گذاشت و گفت:همین حالا سگ‌ها رو می‌فرستم
  1569. 1:40:02تا به تو بفهمونن چه جای خوبی برای تو در
  1570. 1:40:05نظر گرفتم. زود باش از اینجا دور شو. عابر
  1571. 1:40:09بیچاره ناچار از اونجا گذشت و به جای دوری
  1572. 1:40:13رفت و در مقابل خانه کوچکی قرار گرفت و
  1573. 1:40:17پنجره اون رو به صدا درآورد و گفت اجازه
  1574. 1:40:21میدید امشب در خانه شما باشم؟
  1575. 1:40:24صاحبخانه با مهربانی جواب داد: بفرمایید
  1576. 1:40:28امشب پیش ما بمونید. البته باید ببخشید که
  1577. 1:40:31خونه ما کوچک و فاقد وسایله. عابر داخل
  1578. 1:40:36خونه شد و اون رو کوچیک و محقر دید و
  1579. 1:40:39لباس‌هایی رو که بچه‌ها به تن داشتن
  1580. 1:40:42فوق‌العاده زشت و پاره یافت. اون وقت
  1581. 1:40:45پرسید چرا لباس بچه‌های شما اینقدر پاره
  1582. 1:40:49است؟ چرا برای اون‌ها پیراهن‌های تازه‌ای
  1583. 1:40:52تهیه نمی‌کنید؟ صاحبخونه جواب داد:چطور
  1584. 1:40:56می‌تونم چنین کاری بکنم؟ شوهرم فوت کرده و
  1585. 1:41:00من رو تنها گذاشته. من که قدرت اون رو
  1586. 1:41:03ندارم غذای بچه‌هام رو تأمین کنم. چطور
  1587. 1:41:06می‌تونم پیراهن‌های تازه‌ای برای اون‌ها
  1588. 1:41:09تهیه کنم؟ آبر حرف‌هاش رو به دقت گوش داد.
  1589. 1:41:13حتی یک کلمه هم حرف نزد.
  1590. 1:41:17صاحبخانه غذا تهیه کرد و عابر رو به خوردن
  1591. 1:41:20شام دعوت کرد و گفتبیا با هم غذا بخوریم.
  1592. 1:41:25عابر جواب داد: نه متشکرم گرسنه نیستم
  1593. 1:41:29خیلی غذا خوردم. اون وقت ساکش رو باز کرد
  1594. 1:41:32و چیزهایی رو که داخل اون بود برداشت و به
  1595. 1:41:36بچه‌ها بخشید و گوشه‌ای دراز کشید و به
  1596. 1:41:39خواب رفت.
  1597. 1:41:40فردای اون روز پیرمرد صبح خیلی زود از
  1598. 1:41:44خواب برخواست و از صاحبخانه صمیمانه تشکر
  1599. 1:41:47کرد و ضمن خداحافظی گفت انشاءالله هر کاری
  1600. 1:41:52که امروز شروع کردی تا هنگام شب ادامه
  1601. 1:41:55پیدا کنه. زن عبارت عابر رو نفهمید و به
  1602. 1:41:59دعای اون توجهی ننمود بلکه اون را تا در
  1603. 1:42:03باغ بدرقه کرد و به خونه‌اش برگشت. با
  1604. 1:42:06خودش گفتاگر لباس‌های پاره بچه‌های من این
  1605. 1:42:11پیرمرد رو تا این اندازه ناراحت کرده، پس
  1606. 1:42:14دیگران از این موضوع چقدر ناراحت خواهند
  1607. 1:42:16شد. بنابراین تصمیم گرفت با قطع پارچه‌ای
  1608. 1:42:21که در گنجه داشت برای یکی از بچه‌های خود
  1609. 1:42:24پیراهن درست کنه. پیش همسایه ثروتمند رفت
  1610. 1:42:28و از اون مصر خواست تا پارچه رو اندازه
  1611. 1:42:31بگیره. زن بیچاره وقتی به خونهش برگشت
  1612. 1:42:35پارچه رو از میان گنجه برداشت و به اندازه
  1613. 1:42:38گرفتن پرداخت. هرقدر اندازه می‌گرفت همون
  1614. 1:42:42اندازه پارچه درازتر می‌شد و انتهای اون
  1615. 1:42:46به چشم نمی‌خورد. اون در تمام روز پارچه
  1616. 1:42:50رو اندازه گرفت و اندازه‌گیری پارچه تا شب
  1617. 1:42:54ادامه داشت. اونوقت متوجه شد که پارچه
  1618. 1:42:57زیادی در اختیار داره به طوری که می‌تونه
  1619. 1:43:00در تمام سال‌های زندگی از اون پارچه‌ها
  1620. 1:43:04برای خودش و بچه‌هاش لباس تهیه کنه. تازه
  1621. 1:43:08اون وقت به دعا و منظور عابر که گفته
  1622. 1:43:11بودانشاالله هر کاری که امروز شروع کردی
  1623. 1:43:14تا شب ادامه پیدا کنه پی برد. هنگام شب
  1624. 1:43:19متر رو به همسایه ثروتمندش پس داد و بی
  1625. 1:43:23آنکه کمترین چیزی رو از اون مخفی کنه تمام
  1626. 1:43:27جریان رو براش نقل کرد و به اون گفتبا لطف
  1627. 1:43:30و عنایت عابر گنجش پر از پارچه شده همسایه
  1628. 1:43:35ثروتمند از این خبر خیلی ناراحت شد و به
  1629. 1:43:39خودش گفتچرا اجازه ندادم پیرمرد عابر شب
  1630. 1:43:43رو در خونم استراحت کنه اون وقت رو به
  1631. 1:43:46خدمت‌گزار کرد و گفت فوراً اسب رو به گاری
  1632. 1:43:50ببند و دنبال عابر برو و اون رو به هر
  1633. 1:43:53قیمتی که هست اینجا بیار. من که بارها به
  1634. 1:43:57تو گفتم باید به بیچارگان و درماندگان کمک
  1635. 1:44:00کرد. خدمتگزار بلافاصله دنبال پیرمرد حرکت
  1636. 1:44:04کرد و روز بعد با اون روبهرو شد. ولی
  1637. 1:44:08پیرمرد از اومدن به خونه زن ثروتمند امتنا
  1638. 1:44:12داشت. خدمت‌گزار ناراحت شد و گفت:«اگر به
  1639. 1:44:16همراه من نیای بدبخت میشم و اربابم بی
  1640. 1:44:20آنکه حقوقم رو بده من رو از خونهش بیرون
  1641. 1:44:23می‌کنه. پیرمرد جواب داد: پسر من ناراحت
  1642. 1:44:27نباش. حالا که اینطوره با تو خواهم اومد.
  1643. 1:44:31هر دو درگاری نشستن و حرکت کردن. زن
  1644. 1:44:34ثروتمند کنار در بود و با بی‌صبری انتظار
  1645. 1:44:38اون‌ها رو می‌کشید. پیرمرد را با احترام
  1646. 1:44:42فراوانی پذیرایی کرد و با خوشرویی اون رو
  1647. 1:44:45داخل خونهش برد و به اون خوراک لذیذ و
  1648. 1:44:48آشامیدنی زیاد داد و رخت خواب تمیزی رو در
  1649. 1:44:52اختیارش گذاشت و گفتبخواب پدر عزیزم هرقدر
  1650. 1:44:57می‌تونی استراحت کن پیرمرد چند روزی پیش
  1651. 1:45:01زن ثروتمند موند مرتباً می‌خورد و
  1652. 1:45:04می‌نوشید و پیپ می‌کشید صاحبخانه گرچه
  1653. 1:45:08وسائل مورد نیاز عابر رو از هر لحاظ فراهم
  1654. 1:45:11می‌ساخت و نسبت به اون محبت می‌نمود ولی
  1655. 1:45:15ناراحت بود و به خودش می‌گفت چه وقت این
  1656. 1:45:19پیرمرد متقلب از اینجا خواهد رفت؟ اون
  1657. 1:45:22جرأت نداشت پیرمرد را از خونهش بیرون کنه
  1658. 1:45:25چون می‌ترسید اگر عذر اون رو بخواد اونوقت
  1659. 1:45:29آنچه را که آرزو می‌کرد به دستش نرسه و
  1660. 1:45:32برای همیشه ناراحت شه. صبح روز چهارم
  1661. 1:45:36پیرمرد با خوشرویی حرکت خودش رو اعلام
  1662. 1:45:39کرد. زن ثروتمند به دنبالش راه افتاد و
  1663. 1:45:43اون رو بدرقه کرد. پیرمرد بی‌سر و صدا به
  1664. 1:45:47سوی در رفت و بی آنکه صدایی به زبان بیاره
  1665. 1:45:51از خونه خارج گشت. زن با ناراحتی
  1666. 1:45:54پرسیدداحالا بگو ببینم امروز چهکار باید
  1667. 1:45:57بکنم؟ پیرمرد عابر به دقت نگاهش کرد و
  1668. 1:46:01گفتانشاالله
  1669. 1:46:03هر کاری که امروز شروع کردی تا شب هنگام
  1670. 1:46:07ادامه پیدا کنه. زن ثروتمند فوراً به خانه
  1671. 1:46:11برگشت و مت رو در دست گرفت و به اندازه
  1672. 1:46:15گرفتن پارچه پرداخت. اما ناگهان عدسه پرسر
  1673. 1:46:20و صدایی زد به طوری که تمام مرغ‌های حیا
  1674. 1:46:24ترسیدن و از جا پریدن. زن ثروتمند تمام
  1675. 1:46:29روز پشت سر هم با صدای بلندی عدسه می‌زد.
  1676. 1:46:33نه می‌تونست چیزی بخوره و نه می‌تونست
  1677. 1:46:36چیزی بیاشونه و نه استراحت کنه. حتی عدسه
  1678. 1:46:40مجال نمی‌داد تا به سؤالات شوهرش جواب
  1679. 1:46:43بده. به هر حال جز صدای عدسه چیز دیگری به
  1680. 1:46:48گوش افراد خانواده نرسید. تنها هنگام شب
  1681. 1:46:52بود که عدسش قطع کردید و تونست استراحت
  1682. 1:46:56کنه. دهان بسته عیاران کسانی بودند که حق
  1683. 1:47:02فقیران و ستم دیدگان رو از ثروتمندان و
  1684. 1:47:05زورگویان می‌گرفتن و به فقیران پس
  1685. 1:47:08می‌دادن. روزی مأموران شاه عیاری رو دست و
  1686. 1:47:13پا بسته بودن و خواستند در میدان اصلی شهر
  1687. 1:47:17شلاقش بزنن. مردم جمع شدن و پرسیدن جرم
  1688. 1:47:21اون مرد چیه؟ مأموران گفتن اون از خزانه
  1689. 1:47:26شاه سکه‌های طلا دزدیده.
  1690. 1:47:29عیار در مقابل مأموران شاه حرف نمی‌زد.
  1691. 1:47:35مأموران شروع به شلاق زدن اون کردن. عیار
  1692. 1:47:39همچنان ساکت بود و دهان خودش رو بسته بود
  1693. 1:47:43و آه و ناله هم نمی‌کرد.
  1694. 1:47:47مأموران شاه که شلاق زدنشان تمام شده بود
  1695. 1:47:51از اونجا رفتند و دوستان عیار دست و پای
  1696. 1:47:55اون را گوشند و به خونه بردن سپس ازش
  1697. 1:48:00پرسیدن توو چرا امروز هیچ نگفتی و آه و
  1698. 1:48:04ناله هم نکردی؟
  1699. 1:48:06عیار هم دهان خودش رو باز کرد و چند سکه
  1700. 1:48:11طلا رو که خرد شده بود از دهانش بیرون
  1701. 1:48:15آورد و گفتبه خاطر این سکه‌های طلا دهانم
  1702. 1:48:20را نمی‌توانستم باز کنم. دوستانش پرسیدن
  1703. 1:48:25این طلاها در دهان تو چه می‌کند؟ عیار
  1704. 1:48:29گفتین‌ها
  1705. 1:48:31تنها دارایی چند فقیر بود که مأموران شاه
  1706. 1:48:35به زور غصب کرده بودند. من هم رفتم و آنها
  1707. 1:48:39را پس گرفتم تا به صاحبانش
  1708. 1:48:43بازگردانم.
  1709. 1:48:47همسر از خود راضی مرد کوری خواست تا زن
  1710. 1:48:51بگیره اما هیچ دختری حاضر نمیشد باهاش
  1711. 1:48:54ازدواج کنه. در نهایت زنی زشتروی و زشتخوی
  1712. 1:48:59حاضر شد با اون زندگی کنه. اطرافیان کور
  1713. 1:49:03هم می‌گفتنین مرد که نابیناست پس چه فرقی
  1714. 1:49:07برای اون داره که زنش چه شکلیه؟
  1715. 1:49:10پس اون دو رو به وصلت هم درآوردن.
  1716. 1:49:14چند ماهی اون‌ها با هم زندگی می‌کردن و
  1717. 1:49:18اون زن آرام آرام اخلاق زشت و بدزبانی
  1718. 1:49:22خودش رو هم آشکار کرد. مرد نابینا در
  1719. 1:49:27ابتدا چیزی نمی‌گفت اما اندک اندک صبرش به
  1720. 1:49:31سر اومد. یک شب منتظر بود تا اون زن حرفی
  1721. 1:49:36بزنه تا جوابشو بده. دوباره اون زن شروع
  1722. 1:49:40به غر زدن کرد و گفتاگر چشم داشتی می‌دیدی
  1723. 1:49:46که زیبارویی چون من با تو ازدواج کرده
  1724. 1:49:49[موسیقی] چشمان زیبا و پیشانی بلند و
  1725. 1:49:53گونه‌های لطیف حیف از من که زن چون تویی
  1726. 1:49:57شدم مرد کور وقتی افسانه‌های اون رو شنید
  1727. 1:50:03صبر کرد تا حرفاش تموم شه اما زن ساکت
  1728. 1:50:07نمیشد و ادامه می‌داد. عاقبت مرد فریاد
  1729. 1:50:11زدساکت باش. تو اگر اینگونه که می‌گویی
  1730. 1:50:15بودی دیگر زن من نمی‌شدی.
  1731. 1:50:18آنگاه بی‌شک خواستگاران دیگری هم داشتی که
  1732. 1:50:23بهترینشان را انتخاب می‌کردی. من هم اگر
  1733. 1:50:27کور نبودم هیچوقت تو را به زنی نمی‌گرفتم.
  1734. 1:50:32اکنون که صورت زیبایی نداری پس دست کم
  1735. 1:50:37اخلاقت را درست کن.
  1736. 1:50:40سلام دوستان اینجا قصه‌ها و رازهاست و من
  1737. 1:50:43ارقوان هستم. امروز چندین داستان کوتاه و
  1738. 1:50:47بلند از حکایت‌های جامی رو با همدیگه
  1739. 1:50:51می‌شنویم. تا پایان داستان‌های امروز با
  1740. 1:50:54من همراه باشید و مثل همیشه برای حمایت
  1741. 1:50:57بیشتر از همین ابتدا ویدیو رو لایک کنید.
  1742. 1:51:00متشکرم. بریم سراغ داستان بعدی. رنگرض
  1743. 1:51:05وزیر.
  1744. 1:51:07مردی رنگ‌رز در فقر و سختی زندگی می‌کرد.
  1745. 1:51:11اون بیشتر وقت خودش رو یا در کارگاه
  1746. 1:51:14رنگ‌رضی می‌گذروند یا در مسجد مشغول عبادت
  1747. 1:51:19و راز و نیاز بود. اون همیشه از خدا
  1748. 1:51:22می‌خواست که ثروتمند شه تا بتونه به فقرا
  1749. 1:51:26و مستمندان کمک کنه.
  1750. 1:51:29از غذا به دربار پادشاه راه یافت و پس از
  1751. 1:51:33مدت کوتاهی پادشاه اون رو به مقام وزارت
  1752. 1:51:38برگزید.
  1753. 1:51:40مرد رنگز که دیگه وزیر شده بود و قدرت و
  1754. 1:51:44ثروت زیادی داشت فراموش کرد که با خدا چه
  1755. 1:51:48عهدی بسته. سوار اسبی زیبا می‌شد و به
  1756. 1:51:52همراه سربازان از این شهر به اون شهر
  1757. 1:51:55می‌رفت.
  1758. 1:51:57روزی اون با جاه و جلال به محله قدیمی
  1759. 1:52:00خودش می‌رفت. برخی اقوام و دوستان قدیمی
  1760. 1:52:05رنگرز وقتی شکوه و عظمتش رو دیدن بسیار
  1761. 1:52:10تعجب کردن و به مقامش قبطه خوردن. بعضی
  1762. 1:52:14دیگر هم اصلاً اون رو نشناختن.
  1763. 1:52:18رنگ‌رز با افتخار در کوچه‌ها می‌گذشت تا
  1764. 1:52:22اینکه ساده لوحی فریاد زدین مرد کیست که
  1765. 1:52:26آنقدر زیبایی و شوکت دارد؟ پیرزنی در
  1766. 1:52:30اونجا بود که از مدت‌ها قبل رنگز و
  1767. 1:52:34می‌شناخت. از این رو با صدای بلند گفت:ین
  1768. 1:52:39مرد رانده‌ای از حرم غرب خداست که فریفته
  1769. 1:52:43دنیا و مقامش شده.
  1770. 1:52:46رنگرز صدای اون پیرزن رو شنید اما چیزی
  1771. 1:52:51نگفت.
  1772. 1:52:52وقتی به قصر شاه بازگشت به گوشه‌ای رفت و
  1773. 1:52:56فکر کرد. اون گذشته خودش رو به یاد آورد و
  1774. 1:53:01راز و نیازهایی که با خدا داشت در ذهنش
  1775. 1:53:04زنده شد. فردای اون روز به همان مسجد محله
  1776. 1:53:09خودش رفت و شروع به عبادت کرد و از آن پس
  1777. 1:53:14همیشه به فقیران کمک می‌کرد.
  1778. 1:53:18بله مسلماً هیچ آدمی نباید فراموش کنه که
  1779. 1:53:22از کجا به کجا رسیده.
  1780. 1:53:25بریم سراغ داستان بعدی به اسم غذای درویش.
  1781. 1:53:30تاجری ثروتمند با درویشی همنشین شد.
  1782. 1:53:35تاجر اون رو به سفره خویش دعوت کرد اما
  1783. 1:53:39درویش هیچ نخورد و گفت از حلال بودن این
  1784. 1:53:43غذاها آگاه نیستم پس نمی‌خورم.
  1785. 1:53:48تاجر در ابتدا ناراحت شد اما پیش خودش
  1786. 1:53:52گفتون درویشه و اگر هم جز این بگوید باید
  1787. 1:53:57تعجب کرد.
  1788. 1:53:59چند روز بعد دوباره اون رو بر سر سفره
  1789. 1:54:02خودش دعوت کرد و گفت:«ای درویش والا مقام!
  1790. 1:54:07این بار غذایی آوردم که مطمئن باش حلال
  1791. 1:54:11است و هیچ‌کس از آن ناراضی نیست. درویش
  1792. 1:54:15پرسید آن چه غذایی‌ست؟
  1793. 1:54:18تاجر گوشت پرنده‌ای بریان را جلوی اون
  1794. 1:54:21گذاشت و گفت:دیروز
  1795. 1:54:24که به شکار رفته بودم باز را رها کردم.
  1796. 1:54:28باز به پرواز دراومد و این مرغابی رو از
  1797. 1:54:32آسمون شکار کرد و برام آورد. بخور و مطمئن
  1798. 1:54:37باش که لقمه‌ای پاک است. درویش گفتاما من
  1799. 1:54:41از این غذا نمی‌خورم. تاجر با تعجب پرسید
  1800. 1:54:45آخر چرا؟ درویش گفتین اسب که با آن به
  1801. 1:54:49شکار رفتی از سهم فقیران جو خورده. پس این
  1802. 1:54:54غذا هم حق فقیران و بیوه زنان است.
  1803. 1:54:59افتادن در چاه عالمی بزرگوار درس معرفت به
  1804. 1:55:04پیروانش می‌داد. شاگردان بسیاری نیز
  1805. 1:55:08گرداگرد اون می‌نشستند تا از دانش و معرفت
  1806. 1:55:12اون عالم بهره‌ای ببرند.
  1807. 1:55:15روزی عالم در راهی می‌رفت. جلوی راهش چاهی
  1808. 1:55:20بود که اون رو ندید و درون اون افتاد.
  1809. 1:55:23هرچه تلاش کرد نتونست از اون چاه بیرون
  1810. 1:55:27بره. پس همون جا منتظر موند تا کسی رد شه
  1811. 1:55:32و عارف از اون کمک بخواد.
  1812. 1:55:35ساعت‌ها منتظر بود تا اینکه سایه رهگذری
  1813. 1:55:40رو دید که از کنار چاه گذشت.
  1814. 1:55:44عالم بلند شد و فریاد برآورد و کمک خواست.
  1815. 1:55:49رهگذر بالای چاه اومد و عالم رو دید. سپس
  1816. 1:55:53دستش رو دراز کرد و گفتای استاد دست من رو
  1817. 1:55:57بگیر و بالا بیا عالم پرسیدت تو من رو
  1818. 1:56:01می‌شناسی؟ رهگذر گفت آری من یکی از
  1819. 1:56:05شاگردان شما هستم که همیشه پای درس‌هایتان
  1820. 1:56:10می‌نشینم.
  1821. 1:56:12عالم نشست و گفتشا که من دست به دست تو
  1822. 1:56:16بدم و از این چاه بیرون بیام. شاگرد پرسید
  1823. 1:56:19آخه چرا؟ عالم گفت:ش من برای درس و تعلیم
  1824. 1:56:25به خاطر آن است که به دنبال رضای خدا
  1825. 1:56:28هستم. نمی‌خوام مغرور باشم که تو به خاطر
  1826. 1:56:32این به من کمک کردی که شاگردم بودی. پس من
  1827. 1:56:37همین جا می‌نشینم تا کس دیگری به کمکم
  1828. 1:56:41بیاد یا اینکه به غرور خودم چیره شوم تا
  1829. 1:56:45بی‌غرض دست تو را بگیرم.
  1830. 1:56:49بسیار هم زیبا و آموزنده
  1831. 1:56:52زندگی در قبرستان
  1832. 1:56:55زاهدی زنده دل به قبرستان رفته بود و شب و
  1833. 1:56:58روز در همون جا می‌گذروند و به شهر
  1834. 1:57:01نمیومد.
  1835. 1:57:03مردم شهر تعجب کرده بودن که علت این رفتار
  1836. 1:57:07اون ظاهر چیه.
  1837. 1:57:10روزی طبیبی به سر خاک یکی از اقوام خودش
  1838. 1:57:13در قبرستان اومده بود. طبیب زاهد رو دید و
  1839. 1:57:18به سمت اون رفت و با اون شروع به گفتگو
  1840. 1:57:21کرد. از زاهد پرسید برای چه از شهر و
  1841. 1:57:25زندگی خودت دست کشیدی و به سوی مردگان
  1842. 1:57:29اومدی؟ زاهد پاسخ داد در این گورستان
  1843. 1:57:34پاک‌نهادانی آرام گرفتان که مردم آنها را
  1844. 1:57:38فراموش کردند. از سوی دیگر مردمی که در
  1845. 1:57:42شهرند اگرچه جانشان زنده است دلشان مرده
  1846. 1:57:47است و این مردگان اگرچه جسمشان مرده است
  1847. 1:57:51همدم شدن با اون‌ها بهتر از همدمی با
  1848. 1:57:55زندگان است.
  1849. 1:57:58مرده دلانند به روی زمین بهره چه با مرده
  1850. 1:58:02شوم همنشین
  1851. 1:58:05داستان بعدی
  1852. 1:58:07عارف شب زنده‌دار
  1853. 1:58:11عارفی هر شب که سر روی بالش می‌ذاشت به
  1854. 1:58:14خواب عمیق فرو می‌رفت و با برآمدن آفتاب
  1855. 1:58:18از خواب برمی‌خواست.
  1856. 1:58:21یک روز حکیمی از شب زنده‌داری حرف می‌زد و
  1857. 1:58:24می‌گفت: خداوند جهان هر شب منتظره که
  1858. 1:58:29بندگانش از آنچه در طول روز گناه کرده‌اند
  1859. 1:58:33در تاریکی شب استغفار بجویند و سپس به
  1860. 1:58:37خواب بروند.
  1861. 1:58:39عارف وقتی این سخنان رو شنید در اندیشه‌ای
  1862. 1:58:43عمیق فرو رفت.
  1863. 1:58:46شب در همین فکر بود و شب که می‌خواست
  1864. 1:58:49بخوابه باز هم این فکر دست از سرش
  1865. 1:58:52برنمیداشت.
  1866. 1:58:54بنابراین عارف تا صبح بیدار بود و به
  1867. 1:58:58استغفار از گناهان و نیایش خداوند
  1868. 1:59:01می‌پرداخت و ناله وزاری می‌کرد.
  1869. 1:59:05شب‌های بعد هم عارف همین گونه بود. به
  1870. 1:59:09گونه‌ای که دیگر همه مردم این رو
  1871. 1:59:12می‌دونستن و اون رو عارف شب زنده‌دار لقب
  1872. 1:59:16داده بودن.
  1873. 1:59:18روزی فضولی از اون پرسید ای عارف چرا زحمت
  1874. 1:59:22بیهوده به خودت میدی؟ چرا شب رو راحت
  1875. 1:59:25نمی‌خوابی؟ این همه رنج و سختی برای چیه؟
  1876. 1:59:30عارف پاسخ داد وقتی پروردگارم
  1877. 1:59:34منت بر سرم می‌ذاره که این همه نعمت به من
  1878. 1:59:38داده و از من می‌خواد که شب رو بیدار باشم
  1879. 1:59:41و به نیایش و استغفار بپردازم پس من چرا
  1880. 1:59:46باید به فکر راحتی خود باشم؟ چرا از این
  1881. 1:59:51فرصت استفاده نکنم تا خدا هم خطاهایم را
  1882. 1:59:56ببخشد؟
  1883. 1:59:58بریم سراغ داستان بعدی سخن سر وقت
  1884. 2:00:03سلطان شهر مردی تمعکار بود و با اینکه
  1885. 2:00:07خزانهش پر از طلا و ثروت بود باز هم از
  1886. 2:00:11مردم باج می‌گرفت و اون‌ها رو اذیت
  1887. 2:00:13می‌کرد.
  1888. 2:00:15سلطان تک‌تک ثروتمندان شهررو دستگیر
  1889. 2:00:19می‌کرد و به اون‌ها تهمت می‌زد و اعدامشون
  1890. 2:00:22می‌کرد. بعد هم طلا و ثروت اون‌ها رو صاحب
  1891. 2:00:27می‌شد.
  1892. 2:00:29روزی خواجه بی‌گناهی رو دستگیر کرد و به
  1893. 2:00:32اون تهمتی ناروا زد. مأموران سلطان خواجه
  1894. 2:00:36رو دست و پا بسته به قصر آوردن تا در حضور
  1895. 2:00:41همه محاکمه و اعدام شه. خواجه هم که
  1896. 2:00:45می‌دونست نمی‌تونه از خودش دفاع کنه
  1897. 2:00:48چاره‌ای اندیشید.
  1898. 2:00:50وقتی سلطان دستور اعدام رو صادر کرد خواجه
  1899. 2:00:54گفتای سلطان عرضی دارم سلطان گفتبگو که
  1900. 2:01:00این حرف‌های آخرت است.
  1901. 2:01:03گفت:«ای سلطان من یک بی‌خرد نادانم که
  1902. 2:01:08نیکی کردن یاد نگرفتم.
  1903. 2:01:11اما تو سلطان هستی و باید بخشنده و کریم
  1904. 2:01:15باشی و اگر در حق من کرم و بخشش نداشته
  1905. 2:01:19باشی، پس گناهکاری.
  1906. 2:01:23از گنهگرچه بدی شیوه ماست، ترک احسان ز تو
  1907. 2:01:28هم عین خطاست.
  1908. 2:01:31اطرافیان سلطان هم حرف خواجه رو تأیید
  1909. 2:01:35کردن و به اون آفرین گفتن. سلطان هم
  1910. 2:01:39چاره‌ای نیافت جز اینکه خواجه رو آزاد
  1911. 2:01:43کنه.
  1912. 2:01:45بریم و داستان بعدی رو بشنویم. حسادت
  1913. 2:01:49طبیبان.
  1914. 2:01:51پادشاهی به بالین خود دو طبیب ماهر و
  1915. 2:01:55زبردست داشت که با گرفتن نبض یک نفر
  1916. 2:01:59می‌تونستن بیماریشو تشخیص بدن و درمانش
  1917. 2:02:03کنن.
  1918. 2:02:04اما چون اون دو طبیب همیشه در کنار هم
  1919. 2:02:08بودن و با هم کار می‌کردن، اندک اندک
  1920. 2:02:12رقابت بین اون‌ها زیاد شد و رقابت تبدیل
  1921. 2:02:17به حسادت شد. تا [صدای خرناس] جایی که سعی
  1922. 2:02:20می‌کردن بینی یکدیگر رو به خاک بمالن.
  1923. 2:02:24روزی پادشاه به شدت بیمار شد. دو طبیب
  1924. 2:02:29بالای سر اون اومدن و نبزشو گرفتن. یکیشون
  1925. 2:02:33بیماری شاه رو یه چیز تشخیص داد اما اون
  1926. 2:02:37یکی تشخیص دیگری داشت. اون یکی دارویی
  1927. 2:02:42برای شاه آورد اما این یکی گفت که دارو
  1928. 2:02:45برای شاه ضرر داره و دستمال خیس به سر شاه
  1929. 2:02:49بست. اون یکی هم دستمال رو از سر شاه باز
  1930. 2:02:54کرد و گفتیمماری شاه فقط با دارو بهبود
  1931. 2:02:58می‌یابد.
  1932. 2:02:59چند روز گذشت و حال پادشاه بدتر شد.
  1933. 2:03:04دو طبیب هم به جای اینکه به فکر سلامتی
  1934. 2:03:08شاه باشن با یکدیگر لجبازی می‌کردند تا
  1935. 2:03:12اینکه وزیر چاره‌ای اندیشید.
  1936. 2:03:16وزیر یکی از طبیبان رو به شهر دیگری
  1937. 2:03:19فرستاد و طبیب دیگر رو به بالین شاه آورد.
  1938. 2:03:24طبیب که حالا خودش رو بدون رقیب دید با
  1939. 2:03:28آرامش پادشاه رو معالجه کرد و پس از چند
  1940. 2:03:32روز پادشاه به طور کامل بهبود یافت.
  1941. 2:03:37ماهی و غورباغه
  1942. 2:03:40دو ماهی خاکستری در دریا به لب ساحل اومده
  1943. 2:03:44بودن بر لب ساحل روی صخره‌ای غورباغ‌ای از
  1944. 2:03:50دریا تعریف می‌کرد و می‌گفتما در دریا به
  1945. 2:03:53وجود اومدیم و همه چیز ما به دریا بستگی
  1946. 2:03:57داره. زندگی و خوشبختی در دریاست و آنکه
  1947. 2:04:02دریا را ندیده باشد بوی از خوشبختی نبرده
  1948. 2:04:08گفتی از بحر پدید آمده‌ایم زود درین گفت و
  1949. 2:04:12شنید آمده‌ایم هر کجا می‌نگرم اوست همه هر
  1950. 2:04:17طرف می‌گذرم اوست همه
  1951. 2:04:21آن دو ماهی که تا اون موقع نام دریا رو
  1952. 2:04:24نشنیده بودن و نمی‌دونستن دریا چیه
  1953. 2:04:28تصمیم گرفتن به دنبال دریا بگردن و به
  1954. 2:04:32اونجا برن تا خوشبخت بشن.
  1955. 2:04:36اون‌ها به جستجو پرداختن تا دریا رو پیدا
  1956. 2:04:40کنن. به اعماق آب‌ها می‌رفتن و به روی آب
  1957. 2:04:44میومدن. به درون صدف می‌رفتن و لب ساحل
  1958. 2:04:48برمی‌گشتن. اما هیچ نشانی از دریا
  1959. 2:04:53نمی‌فتند.
  1960. 2:04:55روزی ماهی‌گیری به دریا رفته بود. تور
  1961. 2:04:58خودش رو به دریا انداخت و ماهیان بسیاری
  1962. 2:05:02رو سید کرد. این دو ماهی هم در دام
  1963. 2:05:05ماهی‌گیر افتادند. ماهی‌گیر ماهی‌ها رو به
  1964. 2:05:09خشکی برد و در گوشه‌ای نهاد و دوباره به
  1965. 2:05:13دریا برگشت تا ماهیان دیگری سید کنند.
  1966. 2:05:18ماهی‌های سید شده در خشکی و روی شن‌های
  1967. 2:05:21ساحل بالا و پایین می‌پریدند.
  1968. 2:05:25یکی از ماهی‌ها که از همه داناتر بود
  1969. 2:05:28گفتتلاش بیهوده مکنید که تنها راه نجات ما
  1970. 2:05:32این است که دوباره به دریا بازگردیم.
  1971. 2:05:36دو ماهی خاکستری از ماهی دانا پرسیدن این
  1972. 2:05:41دریا که میگی کجاست؟ آیا نزدیکه؟ ماهی
  1973. 2:05:45دانا که می‌دونست اون‌ها نمی‌دونن دریا
  1974. 2:05:48چیه گفت: دریا همان جا بود که ما در آن به
  1975. 2:05:53دنیا اومدیم و زندگی کردیم. اکنون نیز هر
  1976. 2:05:57کدومتون می‌خواد نجات پیدا کنه به دنبال
  1977. 2:06:01من بیاد. دو ماهی خاکستری و چند ماهی دیگر
  1978. 2:06:06که از همه قوی‌تر بودن آرام آرام به دنبال
  1979. 2:06:10ماهی دانا روی شن‌ها غلطیدن و به سوی دریا
  1980. 2:06:15رفتن. دو ماهی خاکستری وقتی به دریا
  1981. 2:06:19رسیدند به مفهوم خوشبختی که آن غورباغه
  1982. 2:06:23می‌گفت رسیدند.
  1983. 2:06:27دوستانی که همچنان همراهمون
  1984. 2:06:28[گلویش را صاف می‌کند] هستید لطف کنید و
  1985. 2:06:30کامنت هم بذارید. بی‌نهایت متشکرم. بریم
  1986. 2:06:34داستان بعدی رو بشنویم. بنده خدا.
  1987. 2:06:39مردی خداپرست از راهی می‌گذشت. صومعهی دید
  1988. 2:06:43وارد اون شد. دید همگان به عبادت خدا و
  1989. 2:06:48خدمت و کار و تلاش مشغولن. اما یه نفر در
  1990. 2:06:52گوشه‌ای دراز کشیده و خوابیده. خادمان
  1991. 2:06:56سومعه وقتی مرد خداپرست رو دیدن رفتن و
  1992. 2:07:01اون مردو بیدار کردن تا مبادا از
  1993. 2:07:04بی‌احترامی اون مرد ناراحت شه.
  1994. 2:07:09مرد لحظه‌ای چشمان خودش رو گشود و
  1995. 2:07:12گفتبگذارید
  1996. 2:07:13بخوابم که مرا با خلق جهان کاری نیست. من
  1997. 2:07:18در این گوشه خوابیدم و کاری به شما ندارم.
  1998. 2:07:21پس شما هم کاری به من نداشته باشید.
  1999. 2:07:25مرد خداپرست وقتی حرف‌های اون مردو شنید
  2000. 2:07:29به اطرافیانش گفتبگذارید
  2001. 2:07:32این مرد بخوابد و کاری به کارش نداشته
  2002. 2:07:36باشید. آن مرد وقتی در سومعه خوابیده و
  2003. 2:07:40بنده شما نیست پس بنده خداست. [موسیقی]
  2004. 2:07:45ناراحتی از مشکلات.
  2005. 2:07:49حکیمی دانشمند لب ساحل قدم می‌زد. آشنایی
  2006. 2:07:53رو دید که بر لب ساحل نشسته و با حالتی
  2007. 2:07:58غمگین به دریا نگاه می‌کنه. حکیم پیش اون
  2008. 2:08:02رفت و احوالشو پرسید. دوستش از مشکلات
  2009. 2:08:06زندگی خودش گفت: [صدای خرناس] از
  2010. 2:08:09ناسازگاری روزگار، از تنهایی، از فقر و از
  2011. 2:08:14ناکامی‌های خود می‌گفت و می‌نالید.
  2012. 2:08:17حکیم هم دست به شانه اون نهاد و گفتاین‌ها
  2013. 2:08:22دلیل بر ناامیدی نمی‌شود. [موسیقی] آیا
  2014. 2:08:26دوست داری که یک کشتی پر از طلا داشته
  2015. 2:08:29باشی اما طوفان کشتیت را غرق کند و تو نیز
  2016. 2:08:34در دریا در حال غرق شدن باشی؟ دوستش گفتنه
  2017. 2:08:40دوست ندارم. حکیم ادامه داد آیا دوست داری
  2018. 2:08:44در زمین پادشاه باشی؟ اما دشمنان به کاخت
  2019. 2:08:49حمله کرده باشند و بخوان سر از بدن تو جدا
  2020. 2:08:53کنند. دوستش گفت:معلوم است که دوست ندارم.
  2021. 2:08:58حکیم گفت:پس [موسیقی]
  2022. 2:09:00برخیز و ناراحت نباش که سرمایه تو همین
  2023. 2:09:05تندرستی و آسودگی خاطر است.
  2024. 2:09:09دوستش هم بلند شد و خدا را شکر کرد که
  2025. 2:09:13بدنی سالم دارد. سپس از حکیم تشکر کرد و
  2026. 2:09:18به سوی شهر رفت.
  2027. 2:09:21بریم و آخرین داستان از حکایت‌های جامی رو
  2028. 2:09:24با همدیگه بشنویم به اسم حاجی گم کرده را.
  2029. 2:09:30مردی با غافله به سفر حج رفته بود. اون
  2030. 2:09:34خرش رو هم با خود به سفر برده بود و بر
  2031. 2:09:38اون سوار می‌شد. در راه برگشت از حج در
  2032. 2:09:42میانه راه خرش بیمار شد و مرد به همین جهت
  2033. 2:09:47از غافله عقب موند و مجبور شد مابقی راه
  2034. 2:09:51رو تنها و با پای پیاده به خونه برگرده
  2035. 2:09:56اما پس از چند روز راه رو گم کرد حاجی
  2036. 2:10:02روزی از دور غریبه‌ای رو دید که به سرعت
  2037. 2:10:05به اون نزدیک می‌شد در حالی که چهرهش
  2038. 2:10:09بسیار محیب و ترسناک بود. حاجی ازش
  2039. 2:10:13پرسید:تو کیستی و از من چی می‌خوای؟ غریبه
  2040. 2:10:17گفت: من که با تو کاری ندارم. چرا از من
  2041. 2:10:22می‌ترسی؟
  2042. 2:10:23حاجی با ترس و لرز به عقب رفت و گفت:همچون
  2043. 2:10:27[موسیقی]
  2044. 2:10:28دزدان و غارت‌گران بر سر راه من ظاهر
  2045. 2:10:32می‌شوی و می‌خواهی که از تو نترسم؟ یا بگو
  2046. 2:10:37کیستی یا از اینجا دور شو. غریبه گفت من
  2047. 2:10:42آدم نیستم بلکه جن هستم. حالا تو بگو
  2048. 2:10:47کیستی و اینجا چیکار می‌کنی؟ مرد گفت من
  2049. 2:10:52زائر خانه خدا هستم و از سفر حج
  2050. 2:10:56برمی‌گردم.
  2051. 2:10:58جن گفت پس شرم بر تو باد که به زبان
  2052. 2:11:02می‌گویی به خدا ایمان داری. اما در دل از
  2053. 2:11:07غیر خدا می‌ترسی.
  2054. 2:11:10سپس راه رو به حاجی نشون داد و ناپدید شد.
  2055. 2:11:15خب عزیزان و همراهان امیدوارم که لذت برده
  2056. 2:11:19باشید. ممنونم که تا به اینجا همراه من
  2057. 2:11:22بودید. همون طور که می‌دونید ما هر شب رأس
  2058. 2:11:26ساعت ۹ با داستان‌هایی از سرتاسر جهان در
  2059. 2:11:30خدمت شما دوستداران این کانال هستیم. برای
  2060. 2:11:34حمایت بیشتر همیشه لایک کنید و کامنت
  2061. 2:11:37بذارید که این به ما هم خیلی انگیزه میده.
  2062. 2:11:40توبه گرگ مرگ است. روباهی با گرگی درون
  2063. 2:11:45غاری با هم زندگی می‌کردن. اما آقا گرگه
  2064. 2:11:49بیچاره روباهه رو خیلی اذیت و آزار می‌کرد
  2065. 2:11:52و هرچی که روباهه برای قوت روزانهش شکار
  2066. 2:11:55می‌کرد، اول از دستش می‌گرفت و جاهای خوب
  2067. 2:11:58و قابل استفادهشو می‌خورد و پسمانده خودش
  2068. 2:12:01رو جلوی روباه می‌نداخت.
  2069. 2:12:04روباه بدبخته از ترس اون جرأت نفس کشیدن
  2070. 2:12:07نداشت. مدتی گذشت تا یک روز که دیگر کارت
  2071. 2:12:12به استخونش رسیده بود. دل به دریا زد و رو
  2072. 2:12:16کرد به آقا گرگه و گفتیخواستم به تو بگم
  2073. 2:12:19که خداوند عالم از تو بی‌انصاف و بی‌رحم
  2074. 2:12:22که انقدر به من ضعیف ظلم و ستم می‌کنی
  2075. 2:12:26هرگز نخواهد گذشت و به همین زودیا
  2076. 2:12:29آدمی‌زاد رو به تو مسلط خواهد کرد تا دمار
  2077. 2:12:33از روزگارت درآورد و سزای این بدی‌ها و
  2078. 2:12:36زشتی‌هایت را بدهد. آقا گرگه که انتظار
  2079. 2:12:40چنین جسارتی رو از روباه ضعیف نداشت، سخت
  2080. 2:12:44غضبناک شده و نعره کشید و گفت: چه غلط‌های
  2081. 2:12:48زیادی! تو از کجا اومدی که به بزرگتر از
  2082. 2:12:52خودت نصیحت می‌کنی؟ این رو گفت و بلند شد
  2083. 2:12:55و یک کشیده قایم توی گوش روباه بدبخت زد
  2084. 2:13:00که برق از چشمش پرید و از گفته خودش
  2085. 2:13:03پشیمان شد و شروع به عذرخواهی کرد و از
  2086. 2:13:06شدت درد اشک از چشماش سرازیر شد. آقا گرگه
  2087. 2:13:11که فهمید روباه از فضولی کردن پشیمان شده
  2088. 2:13:14گفت:ین دفعه به همین یک کشیده قناعت کردم
  2089. 2:13:19اما اگر دفعه دیگه در کار من فضولی کردی
  2090. 2:13:22بدان که حقت را کف دستت می‌ذارم. روبا از
  2091. 2:13:26ترس به گوشه‌ای خزید و سرش رو روی دستاش
  2092. 2:13:30گذاشت و خوابید. اما به خودش دلداری
  2093. 2:13:33می‌داد و می‌گفتخداوند هیچ ستمگری رو بدون
  2094. 2:13:37مجازات نخواهد گذاشت و این ظالم و ناجنس
  2095. 2:13:41هم به زودی به مکافات اعمالش می‌رسه.
  2096. 2:13:45سلام بر همراهان عزیزم در قصه‌ها و
  2097. 2:13:48راس‌ها. ارقوان هستم. با همدیگه چند
  2098. 2:13:51داستان زیبا رو می‌شنویم. حتماً حتماً
  2099. 2:13:55ویدیو رو لایک کنید و مثل توصیه‌های همیشه
  2100. 2:13:58برامون کامنت‌های انگلیسی بذارید.
  2101. 2:14:00بی‌نهایت ممنونم. بریم سراغ ادامه این
  2102. 2:14:04داستان زیبا.
  2103. 2:14:06روزها به دنبال هم می‌گذشت و روباه هرچه
  2104. 2:14:10از دست ستم گرگ می‌کشید اصلاً به روی خودش
  2105. 2:14:14نمی‌آورد و منتظر فرصت بود تا اینکه یک
  2106. 2:14:17روزگذارش به باغ انگوری افتاد و در کنار
  2107. 2:14:21دیوار شکافی دید و خواست از اون شکاف داخل
  2108. 2:14:25باغشه. ولی با خودش گفتشکی نیست که این
  2109. 2:14:29شکاف رو بی‌جهت در این دیوار نذاشتن و
  2110. 2:14:32باید حتماً علتی داشته باشه. خوبه اول با
  2111. 2:14:36دقت اون طرف دیوار هم نگاه کنم.
  2112. 2:14:40چون روباه از بالای دیوار به آن سو
  2113. 2:14:43انداخت، گودال عمیقی را دید که صاحب باغ
  2114. 2:14:47روی اون رو با پرده نازکی پوشونده تا از
  2115. 2:14:50دید جانوران پنهان باشه و هرگاه جانوری
  2116. 2:14:54بی‌خیال از اون شکاف به درون آید بلافاصله
  2117. 2:14:58در اون گودال بیفتد و صاحب باغ هم اون رو
  2118. 2:15:01گرفته و بکشه.
  2119. 2:15:03روباه شکر خدا رو به جای آورد که سرزده
  2120. 2:15:06وارد نشده تا در اون دام گرفتار شه. ضمناً
  2121. 2:15:11در دل آرزو کرد که اون دام نصیب دشمنش
  2122. 2:15:14یعنی آقا گرگشه.
  2123. 2:15:17با این خیال به خانه برگشت و به گرگ
  2124. 2:15:19گفت:چه نشسته‌ای که در همین نزدیکی‌ها باغ
  2125. 2:15:23انگوری پیدا کردم که خوشه‌های انگور اون
  2126. 2:15:26از سر دیوار مثل چراغ می‌درخشند؟ یقین
  2127. 2:15:30دارم که بخت و اقبال به ما روی آورده و
  2128. 2:15:33روزی بی‌زحمت و دردسر نصیبمون شده. چون از
  2129. 2:15:37قرار معلوم این باغ پر از میوه صاحبی
  2130. 2:15:40نداره. چون من ساعت‌ها در اون گردش
  2131. 2:15:43می‌کردم و انگور می‌خوردم و هیچ‌کس جلوی
  2132. 2:15:46من رو نگرفت و من هم با خیال آسوده تا
  2133. 2:15:49تونستم انگور نوش جان کردم و شکمی از
  2134. 2:15:52عذام.
  2135. 2:15:55آقا گرگه که از تعریف‌های روباه دهنش آب
  2136. 2:15:58افتاده بود بلند شد و به راهنمای روباه به
  2137. 2:16:02طرف باغ انگور روان گردید. همین که به
  2138. 2:16:05شکاف رسیدن روباه دور از شکاف ایستاد و
  2139. 2:16:09تعارف کرد و گفتشط ادب نیست که من قبل از
  2140. 2:16:12شما داخل باغ شوم بهتره شما تشریف ببرید
  2141. 2:16:17آقا گرگه با فیس و افاده تمام قدم به درون
  2142. 2:16:21باغ گذاشت ولی هنوز دو قدم جلو نرفته بود
  2143. 2:16:25که با سر به درون گودال افتاد و آه از
  2144. 2:16:28نهادش برآمد و فهمید که در چه دام حولناکی
  2145. 2:16:32گرفتار شده پس اشک از چشمانش جاری گشت و
  2146. 2:16:36در دل به روباه مکار نفرین و لعنت فرستاد.
  2147. 2:16:41روباه سرشو از شکاف دیوار داخل کرد و
  2148. 2:16:44نگاهی به گرگ انداخت و گفت:«ای داد بیداد!
  2149. 2:16:49تو با اون همه شجاعت چرا باید گریه کنی؟
  2150. 2:16:52تو که هیچ‌وقت عاجز نمی‌شدی. حالا بگو از
  2151. 2:16:55دست من چه کاری ساخته است و چه خاکی باید
  2152. 2:16:58به سر کنم؟ سپس از شدت شغل اشک در چشمانش
  2153. 2:17:03پر شد. وقتی گرگ سر بالا کرد و چشم پر از
  2154. 2:17:07اشک روباه رو دید گفت:«ای رفیق شفیق
  2155. 2:17:10پیداست که تو از افتادن من در این گودال
  2156. 2:17:13خیلی متأثر شدی. من خودم می‌دانستم که
  2157. 2:17:17چقدر به من علاقه داری. روباه گفت: اشتباه
  2158. 2:17:21می‌کنی. این اشک من از تأثر و دلسوزی نیست
  2159. 2:17:25بلکه برای آن است که چرا تا حالا زنده
  2160. 2:17:27مانده‌ای و چرا زودتر به این دام بلا
  2161. 2:17:30نیفتادی تا شرت را از سر بندگان خدا کم
  2162. 2:17:34کنی؟ ای کاش قبل از آشنایی با من توی این
  2163. 2:17:38تله افتاده بودی و حالا من آسوده و راحت
  2164. 2:17:41بودم و چنین مونس و همدم وحشتناکی نداشتم.
  2165. 2:17:46گر گفتحالا که من رو توی این دام بلا
  2166. 2:17:49انداختی اقلاً برو و به مادرم بگو شاید
  2167. 2:17:52برای خلاصی من چاره‌ای بکنه و من رو از
  2168. 2:17:55این بند نجات بده. روباه گفت:تو از زیادی
  2169. 2:17:59حرص و تمع بدون اینکه به اطرافت نگاه کنی
  2170. 2:18:02خودت رو توی این گودال انداختی با این وصف
  2171. 2:18:05دیگر امید خلاصی نباید داشته باشی. گرگ
  2172. 2:18:09گفتی روبا عزیز مگر من همیشه حامی و پناه
  2173. 2:18:13تو نبودم؟ درست است که گاهی تو را می‌زدم
  2174. 2:18:17و اذیت می‌کردم ولی این کار فقط برای
  2175. 2:18:20تربیت و راهنمایی تو بوده و مانند پدری که
  2176. 2:18:24فرزندش رو تنبیه کنه تو نباید بدی‌های مرا
  2177. 2:18:27به حساب کینه و عداوت بذاری و بخوای بدی
  2178. 2:18:31رو با بدی تلافی کنی مگه نشنیدی که گفتن
  2179. 2:18:34هر کس که توانایی داشته باشه و به شخص
  2180. 2:18:37ضعیف و افتاده کمک کنه و در موقع بدبختی
  2181. 2:18:41به دادش برسه خداوند در هنگام سختی اون رو
  2182. 2:18:44کمک و یاری می‌کنه. رباه گفت:واقعاً که
  2183. 2:18:49خیلی بی‌شعور و احمق هستی و ظلم‌هایی که
  2184. 2:18:52به من بیچاره و گوسفندان زبان بسته
  2185. 2:18:54کرده‌ای و به خاطر نداری و باز هم خودت رو
  2186. 2:18:58ضعیف و بیچاره می‌دانی. حالا باید اینقدر
  2187. 2:19:01اینجا بمانی تا صاحب باغ بیاد و زنده زنده
  2188. 2:19:04پوست از تنت بکنه و به سزای اعمالت
  2189. 2:19:08برسونه.
  2190. 2:19:09گرگ به گریه افتاد و گفت:«ای دوست چندین
  2191. 2:19:13ساله، هیچ فکر نمی‌کردم که تو انقدر سنگدل
  2192. 2:19:16و بی‌وفا باشی و ببینی که من در این گودال
  2193. 2:19:19وحشتناک افتاده‌ام و دست کمک و یاری به
  2194. 2:19:22طرفم دراز نکنی. روباه گفت:«ای دشمن
  2195. 2:19:26نادان، چطور شد که بعد از آن همه تکبر و
  2196. 2:19:29ستم‌گری حالا خودت را انقدر ذلیل و بیچاره
  2197. 2:19:32می‌بینی؟ تو خیال کردی که من با رضا و
  2198. 2:19:35رغبت با تو دوست شدم؟ نه عزیزم اشتباه
  2199. 2:19:38کردی. من از ترس ظلم و ستم و بی‌رحمی تو
  2200. 2:19:42از ناچاری صدام درنمیومد و از دستورهای تو
  2201. 2:19:45اطاعت می‌کردم. خدا رو شکر که گرفتار محنت
  2202. 2:19:49و بدبختی شدی تا مزه ذلت رو بچشی. گرگ
  2203. 2:19:54گفت:«ای جوان مرد فهمیده بیا و از گذشته
  2204. 2:19:58حرف نزن و من را به چشم دشمن نگاه نکن.
  2205. 2:20:02بلند شو و تا صاحب باغسر نرسیده تنا
  2206. 2:20:05بی‌فراهم آور و یکسران را به آن درخت محکم
  2207. 2:20:09ببند و سر دیگرش را به گودال آویزان نما
  2208. 2:20:14بگیرم و خود را کنم. به تو قول شرف میدم
  2209. 2:20:18که وقتی بیرون اومدم هرچی از مال دنیا
  2210. 2:20:21دارم به تو ببخشم. روباه گفت:«این فکر رو
  2211. 2:20:25که من وسائل خلاصی تو را فراهم سازم از
  2212. 2:20:29سرت به در کن و از من چنین انتظاری نداشته
  2213. 2:20:33باش. گرگ گفت:بیا و کینه مرا از دل خودت
  2214. 2:20:37بیرون کن و این را بدان که هرکس شخصی را
  2215. 2:20:41از مرگ نجات دهد مثل آن است که جان
  2216. 2:20:44تازه‌ای به او بخشیده باشد. روباه گفت:«ای
  2217. 2:20:48بدبخت‌ترین درندگان، من اخلاق تو را در
  2218. 2:20:52خوبی ظاهر و بدی باطن به باز تشبیه کردم
  2219. 2:20:56که با کعب کیله کرد. گر گفت:خواهش می‌کنم
  2220. 2:21:00این حکایت رو برام نقل کن تا من هم یاد
  2221. 2:21:03بگیرم. روباه گفت: یک روز به انگورستان
  2222. 2:21:07بزرگی رفتم تا از انگورهای آنجا بخورم.
  2223. 2:21:11ناگهان بازی را دیدم که به طرف کبکی هجوم
  2224. 2:21:15آورده و می‌خواست اون رو بکشه. کبک فرار
  2225. 2:21:19کرد و به لانه خود رفت و پنهان شد. باز تا
  2226. 2:21:23در لانه کبک رفت اون را صدا کرد و گفتعجب
  2227. 2:21:27پرنده نادانی هستی. من خیال کردم تو گرسنه
  2228. 2:21:31می‌باشی. دلم به حالت سوخت و با زحمت
  2229. 2:21:34بسیار مقداری دانه‌های خوشمزه فراهم آوردم
  2230. 2:21:38و می‌خواستم به تو بدم که بخوری و سیر شی.
  2231. 2:21:41حالا توی احمق و بی‌شعور از چنین دوست
  2232. 2:21:44مهربانی می‌گریزی؟ ای پرنده نادان اقلاً
  2233. 2:21:48برای یک لحظه هم که شده از لعنهت قدم
  2234. 2:21:51بیرون بگذار و از این دانه‌های خوشرنگ و
  2235. 2:21:54بو بخور. اون وقت به لعنت برگرد. کبک ساده
  2236. 2:21:58لوح سخنان باز رو باور کرد و از آشیانه
  2237. 2:22:02خود بیرون آمد. باز هم به او مهلت فکر
  2238. 2:22:05کردن نداد و پرید و چنگال‌های تیز خود را
  2239. 2:22:09در بدن کبک فرو کرد و سفت و سخت او را زیر
  2240. 2:22:13تنه خود نگاه داشت تا سر فرصت بخورد. کبک
  2241. 2:22:18بین‌نوا که مرگ را جلوی چشم خود دید
  2242. 2:22:21چشمانی اشکبار و حالی زار گفتین بود
  2243. 2:22:24دانه‌های خوشرنگ و بوی تو که از برای من
  2244. 2:22:27آورده بودی؟ چرا به من دروغ گفتی؟
  2245. 2:22:30امیدوارم آنچه که از گوشت من بخوری خداوند
  2246. 2:22:33آن را در شکم تو به زهر مبدل سازد. باز
  2247. 2:22:38خندید و گفت من فعلاً تو را می‌خورم. بذار
  2248. 2:22:41گوشت تو در شکم من بدل به زهر شود. پس
  2249. 2:22:46پروال کبک را کند و اون رو خورد. ولی از
  2250. 2:22:50آنجایی که کبک بی‌گناه از سوز دل و
  2251. 2:22:53بیچارگی این نفرین را کرده بود، تکه‌ای از
  2252. 2:22:56گوشتش راه گلوی باز را بست و او را خفه
  2253. 2:23:00کرد.
  2254. 2:23:02گرگ گفت:لی تو اشتباه می‌کنی چون نه من آن
  2255. 2:23:06باز دروغگو هستم و نه تو آن کبک بیچاره و
  2256. 2:23:09ضعیف و بی‌گناه. تو نزد من از برادر هم
  2257. 2:23:13عزیزتری و اگر مرا از اینجا خلاص کنی
  2258. 2:23:16علاوه بر آنکه تو را از مال دنیا بی‌نیاز
  2259. 2:23:19خواهم کرد راه‌هایی بلدم که به تو یاد
  2260. 2:23:22میدم تا بتونی به تمام باغ‌های خوب راه
  2261. 2:23:25پیدا کنی و از میوه‌های شیرین و لذیذ
  2262. 2:23:28اون‌ها بخوری. روبا خندید و گفتای حیوان
  2263. 2:23:32نادان و بیشعور تو اگر راه بلد بودی اول
  2264. 2:23:35خودت را از این دام خلاص می‌کردی. تو
  2265. 2:23:38فعلاً شباهت به مریضی داری که برای بیمار
  2266. 2:23:42دیگر طبابت می‌کند. اگر تو حیله‌ای بلدی
  2267. 2:23:46اول درباره خودت به کار برده از این
  2268. 2:23:49بدبختی نجات پیدا کن.
  2269. 2:23:51گرگ بنای گریه و زاری رو گذاشت و با صدای
  2270. 2:23:55لرزانی گفت:تا امروز من از مکر زمانه غافل
  2271. 2:23:59بودم ولی با خدای خودم عهد کردم که چنانچه
  2272. 2:24:03از این دام بلا خلاص شم توبه کنم که هرگز
  2273. 2:24:06به ضعیف‌تر از خودم آزار نرسانم جامع
  2274. 2:24:10پشیمانی بپوشم و در غار دوردستی منزل کنم
  2275. 2:24:13و از تمام حیوانات دوری نمایم و به محتاج
  2276. 2:24:17و درماندگان بخشش کنم و از خوف خداوند
  2277. 2:24:20همیشه گریان باشم. گرگین را بگفت و با
  2278. 2:24:25صدای بلند بنای گریستن را گذاشت تا جایی
  2279. 2:24:29که روباه دلش به حال او سوخت و از اینکه
  2280. 2:24:32واقعاً گرگ توبه کرده خیلی خوشحال شد.
  2281. 2:24:36بی‌تمل بلند شد و بر لب گودال آمد و دم
  2282. 2:24:39بلندش را درون گودال آویزان کرد و گفتنون
  2283. 2:24:44یقین دانستام که از کرده‌های خودت پشیمان
  2284. 2:24:48شده‌ای. حال دم مرا بگیر و خودت را از
  2285. 2:24:51گودال بالا بکش.
  2286. 2:24:54گر که دید روباه سخنانش را باور کرده، دم
  2287. 2:24:58او را گرفت و با قوت تمام به سوی خود
  2288. 2:25:01کشید. به طوری که روباه بی‌نوا معلق‌زنان
  2289. 2:25:05به درون گودال افتاد. گرگز خوشحالی
  2290. 2:25:08قهقهه‌ای زد و گفت:«ای بدبخت چرا زودتر به
  2291. 2:25:13دادم نرسیدی و با نیش زبانت تا توانستی
  2292. 2:25:16مرا آزار دادی؟ در حالی که من دوست و رفیق
  2293. 2:25:19چند ساله تو بودم. خدا رو شکر که تو هم
  2294. 2:25:22مثل من در این دام افتادی و سزای بدجنسی
  2295. 2:25:26خودت را دیدی. السائ تو را با بدترین وعزی
  2296. 2:25:30می‌کشم تا اگر صاحب باغ آمد و خواست مرا
  2297. 2:25:33بکشد تو شاهد مردن من نباشی.
  2298. 2:25:37رباه که دید با همه مکر و حیله‌اش توی بد
  2299. 2:25:40چاله‌ای افتاده با خود گفت من از دست این
  2300. 2:25:44گرگ ستمکار خلاص نمیشم. مگر آنکه هرچه مکر
  2301. 2:25:49و حیله بلدم به کار بزنم شاید او را از
  2302. 2:25:52کشتن خود بازدارم. پس با این فکر رو به گر
  2303. 2:25:56کرد و گفتی بزرگ‌ترین دررندگان من خیال
  2304. 2:26:00می‌کنم اگر تو در کشتن من عجله کنی حتماً
  2305. 2:26:04پشیمان خواهی شد. لیکن اگر به من مهلت
  2306. 2:26:07داده و به حرف‌هایم گوش کنی هر دوی ما از
  2307. 2:26:11این بند خلاص خواهیم شد. ولی اگر مرا بکشی
  2308. 2:26:14یقین خودت هم به سرنوشت من دچار میشی. گرگ
  2309. 2:26:19گفت:«ای مکار و حیله‌گر بگو ببینم راه
  2310. 2:26:22خلاصی ما چگونه است؟ روباه گفت: مگر تو با
  2311. 2:26:26خدای خودت عهد نکردی که با من و دیگر
  2312. 2:26:29حیوانات بدی نکنی و ضعیف‌تر از خودت را
  2313. 2:26:33نیازاری؟ هیچ‌وقت انگور و میوه‌های شیرین
  2314. 2:26:36نخوری. ناخن‌های تیز خودت را بگیری و
  2315. 2:26:39دندان‌هایت را بشکنی. لباس پشیمانی بپوشی
  2316. 2:26:43و همیشه خدا رو در نظر داشته باشی. من هم
  2317. 2:26:46چون توبه و عهد تو را شنیدم، وظیفه خود
  2318. 2:26:50دانستم که محض رضای خدا تو را نجات دهم.
  2319. 2:26:53به همین سبب بود که دم نازنین خود را
  2320. 2:26:56آویزان کردم تا بگیری و خودت را کنی. اما
  2321. 2:27:00تو چنان با زور و قوت دم مرا کشیدی که
  2322. 2:27:03دنیا پیش چشمم تیره و تار شد و طاقت
  2323. 2:27:07خودداری نداشتم و بدبختانه در گودال
  2324. 2:27:10افتادم. اما اگر واقعاً هنوز بر سر توبه
  2325. 2:27:13خود هستی فقط یک راه باقی مانده که هر دو
  2326. 2:27:17از اینجا خلاص شیم به شرط اینکه پس از
  2327. 2:27:20بیرون آمدن از اینجا شرطایی را که با خدا
  2328. 2:27:23کرده‌ای فراموش نکنی گرگ گفتخب
  2329. 2:27:27بگو ببینم آن راه کدام است روباه گفتتو
  2330. 2:27:31باید تمام قدر روی پای خود بایستی و من
  2331. 2:27:35روی دوش تو رفته به لب گودال نزدیک شده از
  2332. 2:27:38اونجا بیرون بپرم
  2333. 2:27:40اون وقت برم و طنابی فراهم کرده بیارم و
  2334. 2:27:44به گودال آویزان کنم و تو سر تناب رو
  2335. 2:27:47بگیری و من با زور تو را بیرون بکشم. گر
  2336. 2:27:51گفت بسیار خب اما من از کجا حرفهای تو رو
  2337. 2:27:55باور کنم؟ روباه گفتپس اگر خیال بد درباره
  2338. 2:27:59من می‌کنی بهتر است همین جا بمانیم تا
  2339. 2:28:02صاحب باغ بیاد و هر دو نفر ما رو یکجا
  2340. 2:28:05هلاک کنه.
  2341. 2:28:07گرگ ادامه داد خدا کنه که نیت بدی نداشته
  2342. 2:28:11باشی و اگر بخوای ناجوانمردی کرده و فقط
  2343. 2:28:14خودت رو خلاص کنی بدان که خداوند هرگز تو
  2344. 2:28:17را نخواهد بخشید
  2345. 2:28:20گرگین رو گفت و در میان گودال راست ایستاد
  2346. 2:28:24و روبا هم بلافاصله با چابکی روی دوش گرگ
  2347. 2:28:27رفت و به لب گودال رسید و با یک خیز خودش
  2348. 2:28:31را بیرون انداخت گرگ از میان گودال فریاد
  2349. 2:28:35زد و گفت:«ای دوست مهربان مبادا دیر کنی و
  2350. 2:28:39مرا در انتظار بذاری که می‌ترسم صاحب باغ
  2351. 2:28:42سر برسد و من رو بکشد.
  2352. 2:28:45روباه خنده بلندی کرد و گفت:«ای گرگ احمق!
  2353. 2:28:49آن دفعه که به تو رحم کردم و دم خود را به
  2354. 2:28:53گودال آویختم، تو از بدجنسی مرا کشیدی و
  2355. 2:28:56به گودال انداختی و بعد هم خواستی در کمال
  2356. 2:28:59بی‌رحمی من رو بکشی. راستی فراموش کردم
  2357. 2:29:03خوابی که چند شب قبل دیدم برات تعریف کنم.
  2358. 2:29:07گر گفت: انشاالله خیر است. بگو چه خوابی
  2359. 2:29:10دیدی؟ روباه گفت:خواب دیدم که تو عروسی
  2360. 2:29:14کرده‌ای و من دارم در مجلس جشن می‌رقصم.
  2361. 2:29:18وقتی خوابم را برای یک نفر تعریف کردم به
  2362. 2:29:21من گفت:تو در دام میفتی ولی به زودی خلاص
  2363. 2:29:24خواهی شد. اکنون که خلاص شدم و دشمن حقیقی
  2364. 2:29:28خودم رو شناختم کمال حماقت است که باز هم
  2365. 2:29:31دست کمک به طرف دشمن خودم دراز کنم. گرگ
  2366. 2:29:36پرسید دشمن تو کیست؟ روباه گفتت بهتر
  2367. 2:29:40می‌دانی که دشمن من و همجنسانم کسی جز تو
  2368. 2:29:44گرگ خونخوار نیست. گرگ گفت: شما طایفه
  2369. 2:29:48روباها، شیرین‌ زبان‌ترین وحشیان و
  2370. 2:29:52خوشروترین جانوران هستید و شوخی کردن را
  2371. 2:29:55خیلی دوست دارید. حالا هم من می‌دانم که
  2372. 2:29:58دلت می‌خواهد با من شوخی کنی. اما رفیق
  2373. 2:30:02عزیز حالا چه وقتی شوخی کردن است؟ روباه
  2374. 2:30:05گفت:ما تو خیال نکن بعد از خلاصی از چنگال
  2375. 2:30:09توی ستمکار باز همگول چرب‌زبانی‌های تو را
  2376. 2:30:13بخورم. گر گفت ولی تو وظیفه داری که به
  2377. 2:30:17برادر و دوست قدیمی خودت کمک کنی و هرطور
  2378. 2:30:20شده او را نجات دهی و بدان که هرگاه مرا
  2379. 2:30:24از این دام خلاص کنی من هم ناچارم که
  2380. 2:30:27تلافی محبت‌های تو را بنمایم.
  2381. 2:30:30روباه گفت:«اگر من تو را کنم سرنوشت من
  2382. 2:30:35مثل آن مردی خواهد شد که مار گزنده‌ای را
  2383. 2:30:38نجات داده بود. گر گفتمکن است آن حکایت را
  2384. 2:30:42برایم تعریف کنی؟ روباه گفتمار گزنده‌ای
  2385. 2:30:46داشت فرار می‌کرد و مرد ساده لوحی اون رو
  2386. 2:30:50دید که ترسان و هراسان می‌دوئه و می‌خواد
  2387. 2:30:53خودش رو پنهان کنه. از مار پرسید از چی
  2388. 2:30:56می‌ترسی و چرا اینطور فرار می‌کنی؟ مار
  2389. 2:30:59گفتمارگیری
  2390. 2:31:01خیال داره من رو بگیره و من می‌خوام خودم
  2391. 2:31:04رو جایی پنهان کنم. هرگاه تو بتونی من را
  2392. 2:31:08از دست اون خلاص کنی و در یکی از جیب‌هایت
  2393. 2:31:11پنهان‌سازی، پاداش خوبی به تو خواهم داد.
  2394. 2:31:15مرد ساده دل سخنان مار رو باور کرد و آن
  2395. 2:31:19حیوان موزی را گرفت و توی جیب خود جای
  2396. 2:31:22داد. وقتی مارگیر از اونجا گذشت، آن مرد
  2397. 2:31:25به مار گفت:حالا
  2398. 2:31:28که دشمن تو رفت و خطر از تو گذشت، بیرون
  2399. 2:31:31بیا و پاداش مرا بده. مار گفتب خب بگو
  2400. 2:31:36ببینم در عوض خوبی و محبتی که به من کردی
  2401. 2:31:39میل داری کدام یک از اعضای بدنت رو بگزم
  2402. 2:31:44مرد بخت برگشته در حالی که از کار خود سخت
  2403. 2:31:47پشیمان شده بود با حیرت به مار نگاه کرد و
  2404. 2:31:50چیزی نگفت و مار بی‌انصاف هم دستش را نیش
  2405. 2:31:54زد و اون را از پای درآورد و گفت پاداش من
  2406. 2:31:58به تو همین نیش زهرآلودم می‌باشد و بس
  2407. 2:32:02اکنون حکایت تو با من مثل حکایت آن مرد با
  2408. 2:32:06مار است. گر گفتگر تو نمی‌دانی که من در
  2409. 2:32:11زور و قوت از تمام همجنسانم پیشترم؟ مگر
  2410. 2:32:15ندیده‌ای که چگونه به مردم حمله کرده و
  2411. 2:32:18انگورستان‌های آنها را خراب ساختم؟ تو که
  2412. 2:32:22در مکر و حیله از همه پیشتری با من که
  2413. 2:32:25بزرگ و ولی نعمت تو هستم بایستی بهتر از
  2414. 2:32:29این‌ها رفتار کنی. روبا خنده‌ای کرد و
  2415. 2:32:32ادامه داد ای احمق بیشعور تو با من طوری
  2416. 2:32:35صحبت می‌کنی و دستور میدی که خیال می‌کنی
  2417. 2:32:38غلام و زرخرید تو هستم. حالا که اینطور شد
  2418. 2:32:42من هم بیش از این تو را در انتظار صاحب
  2419. 2:32:45باغ نمی‌ذارم. ولی صبر کن دم آخر این مطلب
  2420. 2:32:49رو به تو بگم که بزرگان گفتند توبه گرگ
  2421. 2:32:53مرگ است. این بگفت و به بالای تله خاکی
  2422. 2:32:57رفت و زوزه کشید و گفتای صاحب باغ بیا و
  2423. 2:33:01ببین چه شکاری در دامنت افتاده.
  2424. 2:33:04صاحب باغ که صدای روباه رو شنید با پسرها
  2425. 2:33:08و دخترها و زنش از خانه بیرون آمده به طرف
  2426. 2:33:12باغ رفتند و با چوب و سنگ و بیل به طرف
  2427. 2:33:15گودال حمله کردن و چون چشمشان به گرگ
  2428. 2:33:19افتاد به قدری سنگ و کلوخ بر سرش ریختن تا
  2429. 2:33:23در زیر آنها از نظر پنهان گردید و جان از
  2430. 2:33:27تن کثیفش به در رفت چون روباه از مرگ گرگ
  2431. 2:33:32خاطر جمع شد در حالی که زیر لب زمزمه
  2432. 2:33:35می‌کرد و می‌گفتوبه گرگ مرگ است با خیال
  2433. 2:33:39آسوده به طرف لانه خود حرکت کرد. آدمی‌زاد
  2434. 2:33:45هیله‌گر دو تاوس یکی نر و یکی ماده در
  2435. 2:33:49ساحل دریا با همدیگه زندگی می‌کردن. روزها
  2436. 2:33:52در جستجوی دانه به هر طرف می‌رفتن و شب‌ها
  2437. 2:33:56از ترس جانوران درنده روی درخت‌های بلند
  2438. 2:33:59می‌خوابیدند.
  2439. 2:34:01یک روز طاووس ماده به نر گفت:ین زندگی که
  2440. 2:34:05با ترس و دلهره همراهه به درد ما
  2441. 2:34:07نمی‌خوره. بهتره فکری کنیم و از اینجا به
  2442. 2:34:11جای دیگری که از حیث آب و دانه و خوابگاه
  2443. 2:34:14راحت‌تر باشیم بریم.
  2444. 2:34:16طاووس نر قبول کرد و پس از چند روز تلاش و
  2445. 2:34:20جستجو، جزیره‌ای قشنگ و خوش آب و هوا و
  2446. 2:34:24پرآب و علف با درخت‌های پر از میوه‌های
  2447. 2:34:27جورواجور پیدا کردند. طاووس ماده اونجا رو
  2448. 2:34:31پسندید و اون دو تصمیم گرفتن همون جا
  2449. 2:34:34بمونن و زندگی کنن. روزها در اطراف جزیره
  2450. 2:34:39می‌گشتن و از میوه‌های لذیذ می‌خوردن و از
  2451. 2:34:42آب چشمه‌های گوارا می‌نوشیدن و شب‌ها هم
  2452. 2:34:46در آشیانه قشنگی که با دست خودشون ساخته
  2453. 2:34:49بودن با خیال آسوده می‌خوابیدند.
  2454. 2:34:53سلام همراهان عزیز، خیلی خوش اومدید به
  2455. 2:34:56کانال قصه‌ها و رازها. ارقبان هستم. امروز
  2456. 2:34:59با همدیگه داستان زیبای آدمی‌زاد هیله‌گر
  2457. 2:35:02رو می‌شنویم. با من همراه باشید. ویدیو رو
  2458. 2:35:05لایک کنید و حتماً برامون کامنت بذارید
  2459. 2:35:08مثل همیشه. متشکرم.
  2460. 2:35:12روزی از روزها مرغابی خوشگلی با عجله و
  2461. 2:35:15ترس فراوان نزد اون دو تاووس اومد و تقاضا
  2462. 2:35:19کرد که اجازه بدن پیش اون‌ها بمونه. تاووس
  2463. 2:35:23پس از احوال پرسی از مرغابی علت ترسشو
  2464. 2:35:27جویا شد. مرغابی گفت من از ترس آدمی‌زاد
  2465. 2:35:31فرار کرده و از این جنس دو پا به شما پناه
  2466. 2:35:35آوردم. طاووس گفتحالا که پیش ما اومدی
  2467. 2:35:39دیگه از چه چیزی واهمه داری؟ من خیال
  2468. 2:35:42نمی‌کنم تاکنون پای آدمی‌زاد به این جزیره
  2469. 2:35:45رسیده باشه. تو از این به بعد می‌تونی با
  2470. 2:35:48خیال آسوده پیش ما زندگی کنی و از هیچ
  2471. 2:35:51چیزی باک نداشته باشی. مرغابی گفت:«ای
  2472. 2:35:56دوستان عزیز! من تمام عمرم رو بدون هیچ
  2473. 2:35:59ناخوشی با بدنی سالم و خیالی راحت در این
  2474. 2:36:03جزیره به سر آوردم. ولی چند شب پیش صورت
  2475. 2:36:07آدمی‌زاد رو در عالم خوابم دیدم و صدایی
  2476. 2:36:11شنیدم که می‌گفتا: مرغابی بیچاره از این
  2477. 2:36:14صورت قشنگی که می‌بینی هضر کن و هرگز گول
  2478. 2:36:18چرب‌زبانی اون رو نخور. این جنس دو پا که
  2479. 2:36:22آدمی‌زاد نام داره، ماهی‌های دریا و مرغان
  2480. 2:36:26هوا رو به دام می‌ندازه. حتی فیل به اون
  2481. 2:36:29عظمت رو هم به زنجیر می‌کشه و اون رو به
  2482. 2:36:32کار وا می‌داره. خلاصه هیچ جانداری از مکر
  2483. 2:36:36و حیله اون خلاصی نداره. من ترسان و
  2484. 2:36:40هراسان از خواب پریدم و مثل بید
  2485. 2:36:43می‌لرزیدم. یک شبانه روز از وحشت اون خواب
  2486. 2:36:47خوردن آب و دانه رو از یاد بردم. چون روز
  2487. 2:36:50دوم به حال ضعف افتاده‌ام ناچار برای کسب
  2488. 2:36:54روزی افان و خیزان از لانههم بیرون اومدم
  2489. 2:36:57تا پای کوه بلندی رسیدم یک وقت بچه شیری
  2490. 2:37:02رو دیدم که دهانه غار ایستاده همین که اون
  2491. 2:37:05حیوان منو دید خوشحال شد و من رو صدا کرد
  2492. 2:37:09که نزدیک‌تر برم وقتی مقابل بچه شیر رسیدم
  2493. 2:37:13از من پرسید اسمت چیه و از کدوم جنسی هستی
  2494. 2:37:17گفتم اسمم مرغابی یو و از جنس پرندگانم
  2495. 2:37:21حالا بگو بدونم تو چرا اینجا تنها نشستی
  2496. 2:37:25بچه شیر گفتپدرم که شیری دنیا دیده است
  2497. 2:37:29مدتی من رو از دست آدمی‌زاد می‌ترسونه
  2498. 2:37:32اتفاقاً شب گذشته هم صورت آدمی‌زاد رو در
  2499. 2:37:36خواب دیدم و با آنچه که برای من تعریف
  2500. 2:37:39کرده بود کمترین تفاوتی نداشت به اون گفتم
  2501. 2:37:43من خیال می‌کردم تو با این دل و جرأت از
  2502. 2:37:46آدمی‌زاد نمی‌ترسی و قدرت اون رو داری که
  2503. 2:37:49با یه حمله اون رو از هم پاره کنی و از
  2504. 2:37:52شهرش خلاص شی. من بس که بچه شیر رو به
  2505. 2:37:56کشتن آدمی‌زاد تشویق کردم، ناگهان از جای
  2506. 2:38:00برخواست، قرشی کرد و دمش رو راست نگه داشت
  2507. 2:38:04و به راه افتاد. من هم سیاهی به سیاهی بچه
  2508. 2:38:08شیر می‌رفتم. تا کنار جاده‌ای رسیدیم.
  2509. 2:38:13[موسیقی]
  2510. 2:38:13یک مرتبه از وسط جاده گرد و خاکی بلند شد
  2511. 2:38:17و الاغ برهنه‌ای در حالی که گاهی می‌جست و
  2512. 2:38:21زمانی به روی خاک می‌غلطید پدیدار گردید.
  2513. 2:38:26[صدای خرناس] وقتی بچه شیر اون الاغ رو
  2514. 2:38:27دید از اون پرسیدبگو ببینم تو از کدام جنس
  2515. 2:38:31هستی و برای چه اینجا اومدی؟ الاغ گفت من
  2516. 2:38:35از جنس درازگوشانم و از دست آدمی‌زاد فرار
  2517. 2:38:39کردم. بچه شیر پرسید آیا از آدمیزاد
  2518. 2:38:43می‌ترسی که تو رو گرفته و بکشه؟ الاغ
  2519. 2:38:46گفترس من از مردن نیست بلکه از آن جهت
  2520. 2:38:50می‌ترسم که آدمی‌زاد با هزار حیله و نیرنگ
  2521. 2:38:53من رو گرفته و از من کار می‌کشه. اون چیزی
  2522. 2:38:57به نام پالان ساخته که بر پشت من می‌ذاره
  2523. 2:39:00و چیز دیگری که تنگ نام داره بر شکم من
  2524. 2:39:03می‌بنده و ابزار دیگری که لگام نام داره
  2525. 2:39:07در دهان من می‌کنه و آهن نکتیزی رو به سر
  2526. 2:39:11چوب کرده به دست می‌گیره و با نوک اون
  2527. 2:39:14بدنم رو مجروح می‌کنه و کارهای بسیار سخت
  2528. 2:39:18و طاقت فرسا از من می‌کشه و هرگاه صدام
  2529. 2:39:22بلند شه به من فحش‌های بسیار بدی میده و
  2530. 2:39:25تا می‌تون تونه آزارم می‌کنه. وای از وقتی
  2531. 2:39:28که امثال من پیر شده و طاقت کشیدن بارهای
  2532. 2:39:32سنگین رو نداشته باشد. اون وقته که به زور
  2533. 2:39:35شلاق و چوب از طویله بیرونمون می‌کنه تا
  2534. 2:39:38در صحرا و بیابان در گرما و سرما بدون
  2535. 2:39:42پوشش و خوراک اونقدر بگردیم تا مرگ به
  2536. 2:39:46سراغمون اومده و از زندگی خلاص شیم. ولاشه
  2537. 2:39:49ما تعمه گرگ‌های گرسنه و سگ‌های ولگرد و
  2538. 2:39:53مرغای شکاریشه.
  2539. 2:39:56حالا حق ندارم با چنین سرنوشتی از دست
  2540. 2:39:59چنین موجود سنگدل و بی‌رحمی فرار کنم.
  2541. 2:40:03مرغابی گفت:وقتی سخنان درازگوش رو شنیدم
  2542. 2:40:07از ترس آدمی‌زاد سراپام به لرزه افتاد.
  2543. 2:40:11بچهش پرسیدتو آدمی‌زاد رو چه وقت دیدی؟
  2544. 2:40:15درازگوش جواب داد: هنگام طلوع آفتاب اون
  2545. 2:40:19رو از دور دیدم و پا به فرار گذاشتم تا
  2546. 2:40:22شاید پناهگاهی پیدا کرده و از دست
  2547. 2:40:25آدمی‌زاد خلاص شم. هنوز سخنان درازگوش
  2548. 2:40:30تمام نشده بود که اسبی دوان دوان از راه
  2549. 2:40:33رسید و به بچه شیر سلام کرد. بچه شیر از
  2550. 2:40:37اون پرسید ای حیوان بزرگ بگو ببینم تو
  2551. 2:40:41دیگه از کدوم جنس هستی و علت فرار کردن تو
  2552. 2:40:44چیه؟ اسب گفتنام من اسبه و از دست جور و
  2553. 2:40:48ستم آدمی‌زاد فرار می‌کنم. بچهشیر گفتعجب
  2554. 2:40:54است که تو با این هیکل درشت و قد بلند از
  2555. 2:40:57آدمی‌زاد می‌ترسی. من با این جسه کوچک
  2556. 2:41:00خیال داشتم که با آدمی‌زاد ملاقات نموده
  2557. 2:41:04به اون حمله کنم و اون رو پاره کنم. بخورم
  2558. 2:41:07تا دیگه امثال این مرغابی و درازگوش
  2559. 2:41:10بیچاره از اون وحشت نداشته باشن و مجبور
  2560. 2:41:13به جلای وطن نشن. اما اکنون که حرف‌های تو
  2561. 2:41:17رو شنیدم از تصمیم خودم پشیمان شدم. چون
  2562. 2:41:21هنوز نمی‌دونم که این آدمیزاد چه موجودیه
  2563. 2:41:24که می‌تونه حیوانی به بزرگی تو رو اسیر
  2564. 2:41:27کنه و از تو نترسه. در صورتی که اگر با
  2565. 2:41:31این پاهای قوی و سم‌های سختی که داری لگدی
  2566. 2:41:34به اون بزنی فوراً هلاک میشه.
  2567. 2:41:38[صدای بند آمدن نفس] اسب از این سخن شیر
  2568. 2:41:39خندهش گرفت گفتم معلوم میشه که تو این
  2569. 2:41:43آدمی‌زاد رو ندیدی و خوب نمی‌شناسی. تو
  2570. 2:41:46خبر نداری که این موجود دو پا چیزی ساخته
  2571. 2:41:49که پایبندش میگن. اون رو به دست و پای من
  2572. 2:41:53بی‌نوا می‌بنده و سر اون رو به میخ طویله
  2573. 2:41:57بلند و محکمی می‌پیچه. به طوری که دیگه من
  2574. 2:42:00نه می‌تونم بنشینم و نمی‌تونم بخوابم.
  2575. 2:42:04وقتی می‌خواد سوار من شه چیزی رو که زین
  2576. 2:42:06می‌نامند بر پشت من گذاشته و با دو تسمه
  2577. 2:42:10پهن که تنگ می‌نامند اون رو محکم زیر شکم
  2578. 2:42:14من می‌بنده و دهنه آهنی توی دهنم می‌ذاره
  2579. 2:42:18و اون وقت دو جای پای آهنی که اسمش رکابه
  2580. 2:42:22درد و طرفم می‌آویزد و اون وقت سوارم شده
  2581. 2:42:26و با رکاب و مهمیز تیز به پهلوهام می‌زنه
  2582. 2:42:30به طوری که خون از پوست بدنم جاری میشه. و
  2583. 2:42:33چنان تازیانه بر بدنم می‌زنه و دهانه رو
  2584. 2:42:37می‌کشه که چیزی نمونده پوست تنم بشکافه و
  2585. 2:42:41دهنم پاره شه. خلاصه مگو و مپرس که من از
  2586. 2:42:46دست آدمیزاد چه می‌کشم و چطور روزگارم
  2587. 2:42:49سیاه شده. بدتر از همه وقتی پیر و از کار
  2588. 2:42:53افتاده میشم و قدرت راه رفتن و سواری دادن
  2589. 2:42:57رو هم از دست میدم من رو به قیمت بسیار
  2590. 2:43:01نازلی به آسیابان می‌فروشه و من باید شب و
  2591. 2:43:05روز سنگ آسیاب رو بگردونم تا اینکه به کلی
  2592. 2:43:09از کار بازمانم اون وقت من رو به دباغ
  2593. 2:43:12می‌فروشه و اون هم من رو می‌کشه و از
  2594. 2:43:15پوستم چرم می‌سازه و گوشتم رو جلوی سگ‌های
  2595. 2:43:19گرسنه می‌ندازه.
  2596. 2:43:21چون سخنان اسب تمام شد بچه شیر از اون
  2597. 2:43:24پرسید چه وقت از آدمیزاد جدا شدی؟ اسب
  2598. 2:43:28جواب داد هنگام ظهر از اون جدا شدم لیکن
  2599. 2:43:32یقین دارم که به دنبال من خواهد اومد
  2600. 2:43:35هنوز سخنان اسب تمام نشده بود که شتری نعر
  2601. 2:43:40زنان و پایکوبان از راه رسید وقتی بچه شیر
  2602. 2:43:44اون رو بلندتر و بزرگتر از اسب دید خیال
  2603. 2:43:47کرد آدمی‌زاده و خواست که به روی اون جسته
  2604. 2:43:51و پاره پارهش کنه که من به اون گفتمای
  2605. 2:43:55ملک‌زاده وحوش این آدمی‌زاد نیست بلکه شتر
  2606. 2:43:59نام داره و خیال می‌کنم که اون هم از دست
  2607. 2:44:02ستم آدمی‌زاد گریخته باشه. بچه شیر از اون
  2608. 2:44:06پرسیدسبب آمدنت بدین مکان چیست؟ شتر جواب
  2609. 2:44:11داد: من بیچاره هم از دست آدمی‌زاد
  2610. 2:44:14گریخت‌ام.
  2611. 2:44:16بچهش شیر گفت:تو با این جسه بزرگ چطور از
  2612. 2:44:20آدمی‌زاد می‌ترسی؟ شتر گفت نه تنها من از
  2613. 2:44:24اون می‌ترسم بلکه تمام موجودات روی زمین
  2614. 2:44:28از آدمی‌زاد حساب می‌برند و هیچ چیزی غیر
  2615. 2:44:31از مرگ چاره اون را نمی‌کند. این موجود دو
  2616. 2:44:35پا مهاری در بینی من می‌کنه و افسار بر
  2617. 2:44:38سرم می‌ندازه و من رو به دست بچه کوچکی از
  2618. 2:44:42جنس خودش می‌سپاره و اون طفل من رو با این
  2619. 2:44:46هیکل بلند و درشت با اون افزار به هر جا
  2620. 2:44:49که بخواد می‌کشه.
  2621. 2:44:51آدمی‌زاد بارهای سنگینی روی من می‌ذاره و
  2622. 2:44:55به سفرهای دور و دراز می‌بره و شبانه روز
  2623. 2:44:58من رو به کارهای سخت وا می‌داره. چون پیر
  2624. 2:45:02و ناتوان گشتم یا استخوان دست و پایم
  2625. 2:45:05شکست، اونوقت من رو به دست قصاب می‌سپارن
  2626. 2:45:08و اون هم من رو می‌کشه و گوشتم رو
  2627. 2:45:11می‌فروشه و پوستم رو هم به دباغ میده تا
  2628. 2:45:14از اون چرم بسازه.
  2629. 2:45:17بچه شیر گفت:تو چه وقت از آدمیزاد جدا
  2630. 2:45:20شدی؟
  2631. 2:45:21شتر جواب داد: نزدیک یک ساعته که از اون
  2632. 2:45:24جدا شدم ولی اطمینان دارم که اون من رو
  2633. 2:45:27دنبال می‌کنه تا دستگیر کنه. ای ملک‌زاده
  2634. 2:45:31وحوش اجازه فرما من به وسط این بیابان‌ها
  2635. 2:45:35بگریزم تا آدمی‌زاد به من دسترسی پیدا
  2636. 2:45:38نکنه.
  2637. 2:45:40بچه شیر گفت:«ای شتر [موسیقی] اندکی اینجا
  2638. 2:45:43بمان تا با چشم خودت ببینی که چه بلایی به
  2639. 2:45:47سر آدمی‌زاد می‌آورم و چطور اون رو از هم
  2640. 2:45:51پاره خواهم کرد و گوشتشو می‌خورم و
  2641. 2:45:53استخوناشو می‌شکنم. و اما با تمام این‌ها
  2642. 2:45:58روزی بچه شیر با آدمی‌زادی روبهرو شد که
  2643. 2:46:02مردی نجار بود. نجار که آدمی‌زادی باهوش
  2644. 2:46:06بود با دیدن بچه شیر جلو رفت و گفتخواستم
  2645. 2:46:10از اینجا خدمت جناب پلنگ وزیر پدرت برم
  2646. 2:46:14چون اون از آمدن آدمی‌زاد به این سرزمین
  2647. 2:46:17خبردار شده و قاصدی نزد من فرستاده و
  2648. 2:46:21پیغام داده که هرچه زودتر پیش اون برم و
  2649. 2:46:25براش خانه‌ای از چوب بسازم که دست
  2650. 2:46:27آدمی‌زاد به اون نرسه. من همچون این پیام
  2651. 2:46:31رو شنیدم بی‌درنگ این تخته‌ها و ابزار
  2652. 2:46:34نجاری رو برداشتم و به راه افتادم و از
  2653. 2:46:38اینجا یک سرنزد پلنگ میرم تا دستوراتش رو
  2654. 2:46:41اجرا کنم.
  2655. 2:46:43وقتی بچه شیر این مطلب را از نجار شنید به
  2656. 2:46:47اون گفت:«بهتره اول بیای و با همین
  2657. 2:46:50تخته‌هایی که همراه داری برای من یک خانه
  2658. 2:46:53بسازی. آنگاه رفته و دستور پلنگ رو انجام
  2659. 2:46:57بدی.
  2660. 2:46:58نجار که چنین چیزی رو از خدا می‌خواست اول
  2661. 2:47:02اینطور وانمود کرد که از خشم و غضب پلنگ
  2662. 2:47:05خیلی می‌ترسه ولی بچه شیر به اون اطمینان
  2663. 2:47:08داد و گفتهرگاه
  2664. 2:47:10فرمان مرا مقدم بشماری هرگز پلنگ جرأت
  2665. 2:47:14نخواهد کرد یک مو ازر تو کم کند.
  2666. 2:47:19جار مشغول کار شد و تخته‌ها رو به یکدیگر
  2667. 2:47:22کوبید و سپس رو به بچه شیر کرد و گفتنون
  2668. 2:47:27برای امتحان داخل این خانه چوبی شوید تا
  2669. 2:47:30ببینم که اندازه آن خوب است یا خیر. بچه
  2670. 2:47:34شیر که از دیدن خانه چوبی خیلی خوشحال شده
  2671. 2:47:37بود قبول کرد و داخل جعبه شد. ولی وقتی
  2672. 2:47:41خوب درون آنجا گرفت احساس کرد کمی جایش
  2673. 2:47:45تنگه. پس رو به نجار کرد و گفت:خیال
  2674. 2:47:48نمی‌کنم این خانه به اندازه من باشد. نجار
  2675. 2:47:52گفت:قدری خودت را جمع و جور کن تا به
  2676. 2:47:56راحتی توی خونه جا بگیری. هرطور بود بچه
  2677. 2:47:59شیر خودش را جمع کرد که ناگهان نجار یک
  2678. 2:48:03تخته بزرگ برداشت و به در جعبه گذاشت و با
  2679. 2:48:07میخ‌های بلند مشغول کوبیدن شد. بعد ششیر
  2680. 2:48:11از درون صندوق فریاد زد ای نجار این خانه
  2681. 2:48:15تنگ چه بود که برایم ساختی؟ زود باش تخته
  2682. 2:48:19رو بردار و بذار از اینجا بیرون بیام.
  2683. 2:48:22نجار خنده بلندی کرد و گفتفعلاً همون جا
  2684. 2:48:27بمون که جای بسیار خوب و راحتی داریم. من
  2685. 2:48:31مخصوصاً این قفس رو تنگ ساختم تا تو قدرت
  2686. 2:48:35جنبن نداشته باشی. چون سزای حیوان درنده
  2687. 2:48:39زندانی شدن در قفسه و تو هم که در ردیف
  2688. 2:48:44خطرناک‌ترین دررنده‌ها هستی بهتره همیشه
  2689. 2:48:47در قفس بمونی
  2690. 2:48:50اکنون خوب گوشاتو باز کن و بدان که
  2691. 2:48:52آدمی‌زادی که این همه از اون می‌ترسیدی و
  2692. 2:48:56انتظار ملاقاتش رو داشتی خودم هستم.
  2693. 2:49:00مرغابی به دنبال این سخن گفت:«ای تاووس!
  2694. 2:49:04وقتی بچه شیر دانست که او همان آدمی‌زادیه
  2695. 2:49:08که صورتش رو در خواب دیده بود، به فکر فرو
  2696. 2:49:11رفت. من هم وقتی اون رو شناختم، خودم رو
  2697. 2:49:15کنار کشیدم تا ببینم سرنوشت بچه شیر چه
  2698. 2:49:19خواهد شد. نجار نزدیک قفسی که بچه شیر رو
  2699. 2:49:23در اونجا حبس کرده بود، مشغول کندن گودالی
  2700. 2:49:26شد. اون وقت مقداری خار و خاشاک و چوب خشک
  2701. 2:49:31جمع کرد و در گودار ریخت. سپس قفس رو به
  2702. 2:49:35زور روی هیز‌ها قرار داد و کبریتی از جیب
  2703. 2:49:38درآورد و هیز‌ها رو آتش زد و بچه شیر
  2704. 2:49:42بدبخت رو در حالی که از شدت ترس و گرمای
  2705. 2:49:45آتش نعره می‌کشید زنده زنده سوزوند.
  2706. 2:49:50من از دیدن اون منظره به قدری وحشت کردم
  2707. 2:49:54که بیهوش در گوشه‌ای افتادم و دیگه چیزی
  2708. 2:49:57نفهمیدم.
  2709. 2:49:59یه وقت چشم باز کردم و دیدم که هیچ‌کس
  2710. 2:50:01دورم نیست و غیر از مشتی خاکستر از بچه
  2711. 2:50:05شیر و قفس باقی نمونده. همچنین نفهمیدم که
  2712. 2:50:10بر سر سایر جونورا چی اومده. باری دو روز
  2713. 2:50:14و دو شب تمامه که از ترس آدمی‌زاد راه
  2714. 2:50:17میرم تا اینکه خودم رو نزد شما رسوندم.
  2715. 2:50:21تاوس که این حکایت رو شنید گفت:خدا رو شکر
  2716. 2:50:25که از شر آدمیزات خلاص شدی و به محل امنی
  2717. 2:50:29رسیدی. چون در این جزیره دست هیچ‌کس به تو
  2718. 2:50:32نخواهد رسید و ما با کمال آسایش خیال با
  2719. 2:50:36هم زندگی خواهیم کرد. مرغابی گفت:لی این
  2720. 2:50:40آدمی‌زادی رو که من دیدم می‌ترسم در این
  2721. 2:50:44جزیره دور افتاده هم از دستش خلاصی نداشته
  2722. 2:50:47باشیم. طاووس گفتبخود نترس و ناراحت نباش
  2723. 2:50:53چون آنچه که سرنوشت برای ما مقدر کرده
  2724. 2:50:56باشد همان خواهد شد.
  2725. 2:50:59در این گفتگو بودن که گردی برخواست و همین
  2726. 2:51:02که چشم مرغابی به گرد و خاک افتاد فریادی
  2727. 2:51:06از ترس کشید و خودش رو توی آب انداخت.
  2728. 2:51:10طاووس‌ها هم هراسان به گرد و خاک نگاه
  2729. 2:51:13می‌کردند که ناگهان آهویی نفسزنان از میان
  2730. 2:51:17گرد پدیدار شد. مرغ آبی که آهو رو دید
  2731. 2:51:21خیالش آسوده شد و از آب دراومد و نزدیک
  2732. 2:51:25آهو رفت و از اون احوال پرسی کرد. آهو پس
  2733. 2:51:29از تعارف با تاووس‌ها و مرغابی گفت:چون از
  2734. 2:51:32تنهایی رنج می‌بردم و شنیدم که شما در این
  2735. 2:51:36مکان زندگی می‌کنید، من هم پیش شما اومدم
  2736. 2:51:39تا اجازه بدید نزدیک شما باشم. طاووس‌ها و
  2737. 2:51:43مرغابی قبول کردن و آهو رو نزد خودشون نگه
  2738. 2:51:47داشتن.
  2739. 2:51:49روزها و ماه‌ها بدون اینکه اتفاق ناگواری
  2740. 2:51:53بیفته در کنار یکدیگر به سر بردن تا یک
  2741. 2:51:57روز از وسط دریای سفید بادبانی رو دیدن
  2742. 2:52:02مرغابی به دوستاش گفت زود باشید خودتون رو
  2743. 2:52:05پنهون کنید چون این حیولایی که می‌بینید
  2744. 2:52:08روی آب حرکت می‌کنه و نزدیک میشه ساخته
  2745. 2:52:12دست آدمی‌زاده و یقین به ساحل میاد تا ما
  2746. 2:52:16رو گرفتار کنه.
  2747. 2:52:18آهو با شتاب تمام به داخل جنگل گریخت.
  2748. 2:52:23طاووس‌ها هم بال گشودند و پروازکنان از
  2749. 2:52:26ساحل دور شدن. اما مرغابی از ترس و
  2750. 2:52:30عجله‌ای که داشت به عوض پرواز به آسمان
  2751. 2:52:34درون آب پرید. از غذای روزگار یکی از
  2752. 2:52:38ملاحان کشتی برای گرفتن ماهی توری به آب
  2753. 2:52:41پرتاب کرد و درست تور روی سر مرغا بیفتاد
  2754. 2:52:45و پرنده بخت برگشته گرفتار دام آدمی‌زاد
  2755. 2:52:50گردید و داستان زندگی کوتاهش همین جا
  2756. 2:52:55خاتمه یافت.
  2757. 2:52:57خب دوستان بریم و یه داستان کوتاه دیگر رو
  2758. 2:53:00هم در کنار هم بشنویم. سلطان محمود و مرد
  2759. 2:53:05تنداب
  2760. 2:53:06شبی از شب‌ها سلطان محمود غزنوی احساس کرد
  2761. 2:53:10که دلش سخت گرفته و ناراحته پس یکه و تنها
  2762. 2:53:15با لباس مبدل از قصر بیرون اومد و در کوی
  2763. 2:53:18و برزن به راه افتاد رفت و رفت تا نزدیک
  2764. 2:53:23تن حمامی رسید یعنی همون آتشخانه یا
  2765. 2:53:26گرمابه اتفاقاً در تنمام رو نیمه باز دید
  2766. 2:53:31و چون هوا هوا خیلی سرد پا به درون نهاد و
  2767. 2:53:35به سراغ مرد تنتاب رفت. آن مرد که مهمان
  2768. 2:53:39تازه واردی رو دید از جای برخواست و تعارف
  2769. 2:53:43کرد تا روی خاکستر گرم بنشینه. اونوقت
  2770. 2:53:47سفره‌ای نان خشک جلوی سلطان گذاشت و خودشم
  2771. 2:53:51به تابیدن کوره همام مشغول شد.
  2772. 2:53:54سلطان قدری از آن نان خوش خورد و با خود
  2773. 2:53:57گفت:«اگر این مرد برای بار دیگر مرا دعوت
  2774. 2:54:01نکند، فردا دستور میدم سر از تنش جدا
  2775. 2:54:05کند." مرد تنداب که مهمان خود را در فکر
  2776. 2:54:09دید گفت:«ای مرد که نمی‌دانم کیستی و
  2777. 2:54:12چهکاره‌ای. امشب بی‌خبر به منزل من
  2778. 2:54:15پانهادی. زندگیم را دیدی و از غذایم
  2779. 2:54:18خوردی. این را بدان که این مکان گرم و این
  2780. 2:54:22سفره نان همیشه آماده پذیرایی از تو
  2781. 2:54:25می‌باشد و هر وقت میل داشته باشی می‌توانی
  2782. 2:54:29منزل مرا به قدوم خودت مزین کنی. وقتی
  2783. 2:54:33سلطان محمود این سخن رو از اون مرد زحمتکش
  2784. 2:54:37شنید برخواست و از او ودا کرد. سلطان هفت
  2785. 2:54:42شب دیگر هم به سراغ اون مرد تنداب آمد و
  2786. 2:54:45هر بار با او ساعتی نشست و حرف زد و
  2787. 2:54:49مراجعت کرد. روز آخر به اون مرد گفت من
  2788. 2:54:53مردی ثروتمندم و نزد سلطان محمود صاحب
  2789. 2:54:57عنوان و اسم و رسم می‌باشم و میل دارم که
  2790. 2:55:01به پاس این پذیرایی‌ها از من چیزی بخوای
  2791. 2:55:04تا برای تو انجام بدم. اون مرد گفت:تنها
  2792. 2:55:08چیزی که از تو می‌خوام اینه که هر بار که
  2793. 2:55:11از این کوچه می‌گذری سری هم به من بزنی و
  2794. 2:55:14ساعتی مهمان من باشی و از پرتو وجود خودت
  2795. 2:55:18این کلبه فقیرانه مرا روشن کرده و صفا
  2796. 2:55:22ببخشی. چون ساعتی را که با تو می‌نشینم و
  2797. 2:55:26درد دل می‌کنم مثل آن است که تمامی دنیا
  2798. 2:55:29را به من بخشیده‌اند. سلطان محمود گفت:«ای
  2799. 2:55:33مردان که من خود سلطان محمود غزنوی هستم و
  2800. 2:55:38به دروغ به تو گفتم از نزدیکان اون
  2801. 2:55:40می‌باشم. اکنون هر حاجتی که داری بگو تا
  2802. 2:55:44روا سازم. آن مرد گفت:ت تنها حاجتی که از
  2803. 2:55:49سلطان مقتدری چون تو دارم آن است که
  2804. 2:55:52گاهگاهی به دیدن این بنده درگاه بیایی. چه
  2805. 2:55:56مشاهده جمال تو برای من از هر زر و سیمی
  2806. 2:56:00با ارزش‌تر و خاک پایت از هر تاجی بر فرق
  2807. 2:56:04من شایسته‌تر می‌باشد. هم‌صحبتی با تو را
  2808. 2:56:08به دو عالم نمی‌فروشم و خود را سزاوار مرگ
  2809. 2:56:12می‌دانم. هرگاه مصاحبت دیگری را بر تو
  2810. 2:56:16ترجیح دهم. سلطان که این بزرگواری را از
  2811. 2:56:19آن مرد فقیر دید، او را با خود به قصر
  2812. 2:56:23سلطنتی برد و تنتابی حمام اختصاصی قصر رو
  2813. 2:56:27به اون واگذار کرد. مرد تنتاب گفت: من این
  2814. 2:56:32شغل را به شرطی قبول می‌کنم که روزی یک
  2815. 2:56:35بار تشریف بیاری تا من جمال بی‌مثال تو را
  2816. 2:56:38از نزدیک ببینم و چند کلمه‌ای با تو صحبت
  2817. 2:56:42کنم. و خلاصه که سلطان هم به اون قول داد
  2818. 2:56:45و از همین قرار هم عمل کرد.
  2819. 2:56:51مهمان در زمان‌های قدیم پیرمردی زندگی
  2820. 2:56:55می‌کرد که خدای یکتا رو باور نداشت و بر
  2821. 2:56:59عقاید شرک و ستاره‌پرستی بود.
  2822. 2:57:03روزی مردی خداپرست یه مهمانی ترتیب داد و
  2823. 2:57:07سفره‌ای پهن کرد و افراد بسیاری از جمله
  2824. 2:57:12همون پیرمرد کافر بر سر سفره آمده بودند.
  2825. 2:57:16مرد خداپرست به اون نزدیک شد و پرسید: آیا
  2826. 2:57:20خدای یکتا رو می‌پرستی؟
  2827. 2:57:23پیرمرد گفت: نه من ستارگان آسمان رو
  2828. 2:57:27می‌پرستم.
  2829. 2:57:29مرد خداپرست ناراحت شد و گفتین سفره‌ایست
  2830. 2:57:34که برای یکتا پرستان پهن شده. اگر خدای
  2831. 2:57:38یکتا رو باور نداری بر سر آن منشین.
  2832. 2:57:43پیر مرد هم ناراحت شد. از سر سفره بلند شد
  2833. 2:57:48و بیرون رفت.
  2834. 2:57:50همان لحظه پیامی از طرف خدا اومد که ای
  2835. 2:57:54مرد عمر اون پیرمرد بیشتر از ۷۰ ساله و در
  2836. 2:58:00این مدت خداوند روزیشو به خاطر کفر قطع
  2837. 2:58:04نکرد اکنون تو چرا به خاطر کفرش اون رو از
  2838. 2:58:09سر سفره راندی به دنبال آن پیرمرد برو و
  2839. 2:58:14او را بر سر سفره بیاور که خداوند روزی او
  2840. 2:58:18را هم در آن سفره قرار داده.
  2841. 2:58:22مرد خداپرست هم بیرون رفت و در پی اون مرد
  2842. 2:58:26دوید. او را یافت و قصه رو براش تعریف
  2843. 2:58:30کرد. پیرمرد هم سرش رو پایین انداخت و گفت
  2844. 2:58:35من چرا باید ستارگان آسمان رو بپرستم که
  2845. 2:58:40تاکنون به من هیچ سود و زیانی نرسوندن و
  2846. 2:58:45روزی ندادن. چرا نباید خدای یکتا رو
  2847. 2:58:49بپرستم که ۷۰ سال به من روزی داد و
  2848. 2:58:53هیچ‌گاه فراموشم نکرده است؟
  2849. 2:58:58اون پیرمرد همانجا به خداوند ایمان آورد و
  2850. 2:59:02از دوستان اون مرد خداپرست شد. سلام
  2851. 2:59:07عزیزان به قصه‌ها و رازها خوش اومدید.
  2852. 2:59:10ارقوان هستم و امروز چندین داستان زیبا از
  2853. 2:59:15حکایت‌های جامی رو با همدیگه می‌شنویم.
  2854. 2:59:19داستان‌هایی که از این به بعد می‌شنوید
  2855. 2:59:22بسیار کوتاه و زیبا هستند. تا پایان با من
  2856. 2:59:25همراه باشید و بریم سراغ بعدی. خاد از کار
  2857. 2:59:30افتاده.
  2858. 2:59:32یک خاد یعنی همون مرغ دریایی که با شکار
  2859. 2:59:35ماهی‌ها غذا به دست میاره پیر و ضعیف و از
  2860. 2:59:40کار افتاده شده بود و نمی‌تونست همچون
  2861. 2:59:43سابق بر فراز دریا به پرواز دربیاد و با
  2862. 2:59:48چالاکی ماهی‌ها رو شکار کنه.
  2863. 2:59:51روزی از گرسنگی به نزدیک آبگیری رفت و از
  2864. 2:59:56غذا غورباغ‌ای رو دید. خاد اون رو به
  2865. 3:00:00منقار گرفت تا بخوره.
  2866. 3:00:03باغ که خودش رو در آستانه خرد شدن می‌دید
  2867. 3:00:06فریاد برآورد که دست نگه دار. در خوردن من
  2868. 3:00:11شتاب نکن.
  2869. 3:00:13خاد هم صبر کرد که ببینه قورباغه چی میگه.
  2870. 3:00:17قورباغه ادامه داد من پوست و گوشتی تلخ
  2871. 3:00:21دارم. آزادم کن تای لذیذ‌تر به تو نشون
  2872. 3:00:26بدم. در ته این آبگیر ماهی‌ها و زالوها و
  2873. 3:00:31کرم‌هایی لذیذ هستند که از اون‌ها سیر
  2874. 3:00:35نمیشی. به جای اینکه من رو بخوری اون‌ها
  2875. 3:00:39رو بخور.
  2876. 3:00:41خاد وقتی این راز رو از غورباغه شنید، هوس
  2877. 3:00:45ماهی و زالو کرد و غورباغ از منغار اون
  2878. 3:00:49بیرون افتاد و گریخت. اون خا تا غروب در
  2879. 3:00:54اون آبگیر به دنبال ماهی و زالو گشت و
  2880. 3:00:57چیزی نیافت. اون نقد رو به امید نسیه از
  2881. 3:01:02دست داد و دوباره به گرسنگی افتاد.
  2882. 3:01:09داستان بعدی حکمت زیبا.
  2883. 3:01:13حکیمی چهره‌ای زیبا و دلپسند نداشت بلکه
  2884. 3:01:18صورتی زشت داشت و پاش هم می‌لنگید. در عوض
  2885. 3:01:22مغزش سرشار از حکمت‌ها و دانش‌ها بود. مرد
  2886. 3:01:28جاهل و فضول که چهره‌ای زیباو داشت روزی
  2887. 3:01:32به حکیم گفت:«ای حکیم! تو که شکل و قیافه
  2888. 3:01:36درست و حسابی نداری از حکمت لاف نزن. باطن
  2889. 3:01:42هرکس آن چیزیست که در ظاهر اوست. بدین شکل
  2890. 3:01:47ناخوش ز حکمت ملاف ندیده کس از تیر گل آب
  2891. 3:01:53صاف
  2892. 3:01:54حکیم لبخندی به اون زد و گفتصورت
  2893. 3:01:58من زیبایست اما مثل تو هم حرزگو نیستم
  2894. 3:02:04چهره من و تو دست خودمان نیست بلکه
  2895. 3:02:08پروردگار ما را این‌گونه آفریده
  2896. 3:02:12اگر هم بر چهره من ایراد می‌گیری در حقیقت
  2897. 3:02:16از خدا ایراد می‌گیری. با وجود این سخنان
  2898. 3:02:21و علم و دانش هر کس دست خودش است. پس عیب
  2899. 3:02:26و ایراد را باید از کسی گرفت که با
  2900. 3:02:30نادانیش دیگران را می‌آورد.
  2901. 3:02:34داستان بعدی آرزوی مرگ برای همسایه.
  2902. 3:02:40پیری در گورستان راه می‌رفت. جوانی رو دید
  2903. 3:02:45که بر سر قبری نشسته و گریه وزاری می‌کنه.
  2904. 3:02:50پیر از اون پرسید آیا عزیزت اینجا خفته
  2905. 3:02:53است؟ جوان گفت: نه. اتفاقاً اینجا قبر
  2906. 3:02:58همسایه من است که من را بسیار می‌آزرد و
  2907. 3:03:03من نیز هر روز آرزوی مرگش را می‌کردم.
  2908. 3:03:08پیر پرسیدتو که آرزوی مرگش را می‌کردی
  2909. 3:03:12اکنون چرا بر قبر اون گریه می‌کنی؟
  2910. 3:03:16جوان ابتدا سکوتی کرد و سپس گفتین
  2911. 3:03:21مرد دیروز با اسبش برای شکار به دشت رفت و
  2912. 3:03:26آهویی رو دید با کمان خود تیری به اون زد
  2913. 3:03:31تیر به پهلوی آهو خورد و نوک پیکان از آن
  2914. 3:03:36سوی بدن آهو بیرون زد آهو بر زمین افتاد و
  2915. 3:03:41نوک پیمان به سمت بالا بود مرد هم بالای
  2916. 3:03:45سر آهو رفت و اسب خود را به روی آهو
  2917. 3:03:49افکند.
  2918. 3:03:50از غذا نوک پیکان به سینه این مرد رفت و
  2919. 3:03:55او را در جا کشت.
  2920. 3:03:57من ابتدا از مرگ اون خوشحال شدم اما بالای
  2921. 3:04:02قبرش بر روی آن سنگ شعری نوشته که از
  2922. 3:04:06خوشحالی خود پشیمان شدم. چرا که من نیز
  2923. 3:04:11روزی خواهم مرد و زیر خاک خواهم رفت.
  2924. 3:04:16پیر بر آن سنگ نگاه کرد و شعر را خواند که
  2925. 3:04:21نوشته بود نوشته بر آن نکته جان گداز که
  2926. 3:04:25ای کوته اندیش دامند راز مکش دامن ناز بر
  2927. 3:04:31خاک ما به این خاک بین سینه چاک ما تو هم
  2928. 3:04:36روزی از خانه تنها شوی گرفتار این خانه
  2929. 3:04:41چون ما شو
  2930. 3:04:43پیر سر خود را پایین اندا انداخت و از
  2931. 3:04:46گورستان بیرون رفت و جوان را تنها گذاشت.
  2932. 3:04:52بله دوستان مسلماً عاقبت همه ما انسان‌ها
  2933. 3:04:56یکسانه.
  2934. 3:04:58بریم و داستان بعدی رو بشنویم.
  2935. 3:05:01پسر کدخدا در شهر.
  2936. 3:05:04پسر کدخدا هیچگاه از روستا بیرون نرفته
  2937. 3:05:09بود. مردم ده به کت خدا و پسرش احترام
  2938. 3:05:13می‌ذاشتن و پسر کت خدا نیز به همین خاطر
  2939. 3:05:17بسیار مغرور و جاهطلب بود. کد خدا روزی با
  2940. 3:05:23پسرش به شهر رفت. از غذا آن روز شهر بسیار
  2941. 3:05:28شلوغ بود. پسر کتخدا از اون همه شلوغی
  2942. 3:05:32حیرت زده بود. ناگهان از یکی از
  2943. 3:05:36گذرگاه‌های بزرگ شهر هزاران سوار با
  2944. 3:05:40کلاهخود و شمشیر و سپر با اسب‌هایی چالاک
  2945. 3:05:45عبور می‌کردند.
  2946. 3:05:47پیشاپیش همه اون‌ها افسری بود که تاجی از
  2947. 3:05:51طلا بر سر داشت و زین و زره و غلاف اون هم
  2948. 3:05:56زرین بود. پسر که تا آن روز مهتری با
  2949. 3:06:01شکوه‌تر از پدرش ندیده بود، با دیدن فر و
  2950. 3:06:05شکوه اون افسر و سپاهش به وجه اومد و
  2951. 3:06:09پرسید: آنکس که تاج زرین بر سر دارد کیست؟
  2952. 3:06:14به اون گفتن که اون شاه کشوره.
  2953. 3:06:18پسر آرام در گوش پدرش گفت:«اگر
  2954. 3:06:22این مهتر است من و تو گداهایی بیش نیستیم
  2955. 3:06:28گرین است اندازه مهتری بودکار ما و تو
  2956. 3:06:34لولی‌گری
  2957. 3:06:36بله دوستان ما هم می‌دونیم که توی این
  2958. 3:06:39دنیا دارایی آدم‌ها با هم متفاوته ولی خب
  2959. 3:06:45هر کس اندازه و شکوه و عظمت خودش رو داره.
  2960. 3:06:50بریم و داستان بعدی رو بشنویم.
  2961. 3:06:53پند روباه برای شتر.
  2962. 3:06:57مردی هر روز صبح بار سنگینی از نمک بر دوش
  2963. 3:07:01شترش می‌نهاد و به شهری دیگر می‌فرستاد.
  2964. 3:07:06شتر از بس بار سنگین جابهجا کرده بود.
  2965. 3:07:10ضعیف شده بود. مخصوصاً که بیماری هم به
  2966. 3:07:14سراغش اومده بود و تحمل اون بار گران رو
  2967. 3:07:18نداشت.
  2968. 3:07:20از غذا روزی روباهی با اون همنشین شد. شتر
  2969. 3:07:25از درد خود به روباه گفت.
  2970. 3:07:28رباه وقتی قصه شتر رو شنید برای رهاییش
  2971. 3:07:32حیله‌ای اندیشید و گفتبار تو نمکه. نمک هم
  2972. 3:07:37که در آب حل میشه. در مسیر تو هم که
  2973. 3:07:41رودخانه‌ایست.
  2974. 3:07:43صاحبت هم که با تو نمی‌آید. تو به جای
  2975. 3:07:47اینکه از روی پل بگذری باید از داخل
  2976. 3:07:51رودخانه عبور کنی و اندکی در آن بنشینی تا
  2977. 3:07:55نمک‌ها در آب حل شود و بارت که سبک شد
  2978. 3:08:00آنگاه برخیزی و به مسیرت ادامه دهی.
  2979. 3:08:05شتر یک روز این کار رو امتحان کرد و دید
  2980. 3:08:08راه خوبیه.
  2981. 3:08:10پس چند روز پشت سر همین کار رو کرد. صاحب
  2982. 3:08:16شتر وقتی فهمید بار شترش که به مقصد
  2983. 3:08:20می‌رسه هم کم میشه و هم خیس، روزی اون رو
  2984. 3:08:25تعقیب کرد و از ماجرا آگاه شد. روز بعد
  2985. 3:08:29صاحب شتر به جای نمک بر پشت اون نمد و
  2986. 3:08:34گلیم و پنبه بار کرد. شتر هم غافل از
  2987. 3:08:38اینکه بارش چیز دیگریست مثل روزهای قبل در
  2988. 3:08:43آب رودخانه نشست. گلیم‌ها و نمدها آب رو
  2989. 3:08:48به خود کشیدن و وزن نمد ۱۰ برابر شد.
  2990. 3:08:54شتر خواست بلند شه اما دیدارش بسیار سنگین
  2991. 3:08:58شده هرچه کرد نتونست از آب بیرون بیاد
  2992. 3:09:04اونجا بود که فهمید بارش به جای نمک گلیم
  2993. 3:09:08و نمده اون با خودش عهد کرد که اگر گلیم
  2994. 3:09:14خودش رو بتونه از آب بیرون بکشه دیگر هرگز
  2995. 3:09:19پی حقه بازی برای راحتی کارش
  2996. 3:09:23نره
  2997. 3:09:25گلیم خود از آب اگر برکشم ز شادی بر اوج
  2998. 3:09:29فلک سرکشم
  2999. 3:09:32اون با سختی بلند شد و از آب بیرون رفت و
  3000. 3:09:36با زحمت بار خودش رو به مقصد رسوند
  3001. 3:09:40از اون پس که صاحبش بار نمک به اون می‌زد
  3002. 3:09:44دیگر هیچوقت در آب نمی‌نشست
  3003. 3:09:49داستان بعدی مرغ ماهیگیر پیر
  3004. 3:09:53مرغ ماهی‌گیری پیر و فرتود شده بود و توان
  3005. 3:09:56ماهی‌گیری نداشت. به آبگیری نزدیک شد که
  3006. 3:10:00ماهیان زیادی در اونجا جست و خیز
  3007. 3:10:03می‌کردند. اما نمی‌تونست هیچ‌کدوم از اون
  3008. 3:10:07ماهیان رو شکار کنه. به همین خاطر همون جا
  3009. 3:10:11غمگین نشست.
  3010. 3:10:14از غذا یکی از اون ماهیان بزرگ به سوی مرغ
  3011. 3:10:18اومد و علت غمگینیشو ازش پرسید. مرغ که
  3012. 3:10:22دید فرصت خوبیه، حیله‌ای اندیشید و گفت:
  3013. 3:10:27اکنون پیر و درمانده شدم و دیگه نمی‌تونم
  3014. 3:10:30برای خود غذایی بیابم. به همین خاطر شاخه
  3015. 3:10:35گیاهان رو می‌خورم. اکنون نیز می‌خوام اون
  3016. 3:10:39شاخه‌ای رو که بر روی آبگیره بردارم اما
  3017. 3:10:43منقارم به اون نمی‌رسه. اگر به من کمک کنی
  3018. 3:10:47و اون شاخه رو جلوی منقارم بیاری از تو
  3019. 3:10:52سپاسگزار میشم. ماهی بیچاره نیز حرف مرغ
  3020. 3:10:57رو باور کرد. رفت و شاخه رو با دهانش
  3021. 3:11:01برداشت و به سوی مرغ آورد.
  3022. 3:11:05مرغ ماهی‌گیر منقار خودش رو پایین آورد تا
  3023. 3:11:09شاخه رو از دهان ماهی بگیره. وقتی ماهی
  3024. 3:11:14کاملاً به اون نزدیک شد، مرغ به جای اینکه
  3025. 3:11:18شاخه رو از اون بگیره، ماهی رو شکار کرد و
  3026. 3:11:23خورد.
  3027. 3:11:25ذات یک سریا هیچ‌وقت عوض نمیشه دوستان.
  3028. 3:11:29داستان بعدی سفره تاجر.
  3029. 3:11:34تاجر تازه به دوران رسیده‌ای سفره‌ای
  3030. 3:11:37انداخت و مردم رو دعوت کرد. اون که به
  3031. 3:11:41تازگی ثروت فراوانی رو به دست آورده بود
  3032. 3:11:45از انواع غذاها و نوشیدنی‌ها در ظرف‌ها و
  3033. 3:11:49جام‌های نقره و گرانبها در سفره گذاشته
  3034. 3:11:54بود. مردم هم بر اون سفره نشسته بودن و از
  3035. 3:11:58غذاهای لذیذ می‌خوردند.
  3036. 3:12:02تاجر در آن میانه‌ها با صدای بلند حرف
  3037. 3:12:06می‌زد و سخنرانی می‌کرد. اما حرفاش بی سر
  3038. 3:12:10ته بود و معنای خاصی نداشت. اتفاقاً در آن
  3039. 3:12:14میان حکیمی هم بود که از آن سفره چیزی
  3040. 3:12:18نخورده بود و از سخنان بیهوده تاجر هم به
  3041. 3:12:22سطوح اومده بود. اون برخواست و گفتی
  3042. 3:12:26[موسیقی] تاجر جوان تو که لباس‌های فاخر
  3043. 3:12:30پوشیده‌ای و سفره‌ای بیکم و کاست
  3044. 3:12:33انداخته‌ای درباره حرف‌هایی هم که می‌زنی
  3045. 3:12:37خوب فکر کن تا همچون لباس‌ها و سفرهت فاخر
  3046. 3:12:42و بی‌عیب و نقص باشد یا اینکه لباس‌هایت
  3047. 3:12:46را مثل سخنانت کن چو جام سخن بیکم و کاست
  3048. 3:12:52کن و یا جامعه را با سخن راست کن.
  3049. 3:12:58داستان بعدی ماهی برای خسرو پرویز.
  3050. 3:13:03روزی خسرو و شیرین در بیشه‌ای زیبا در
  3051. 3:13:07کنار رودخانه‌ای نشسته بودند که مردی به
  3052. 3:13:11اون‌ها نزدیک شد. نگهبانان جلوی اون مرد
  3053. 3:13:15رو گرفتن اما خسرو دستور داد اون مرد رو
  3054. 3:13:20نزدش بیارن. مرد که یه ماهی بزرگ و زیبا
  3055. 3:13:24در دست داشت به خسر و پرویز نزدیک شد.
  3056. 3:13:29ماهی هنوز زنده بود و در دستاش تکون
  3057. 3:13:32می‌خورد. مرد گفتای شاهنشاه بزرگ این ماهی
  3058. 3:13:38را همکنون از رودخانه سید کردم. خواستم تا
  3059. 3:13:42زمانی که تازه است آن را به شما تقدیم
  3060. 3:13:46کنم.
  3061. 3:13:48خسر و پرویز وقتی توجه و احترام اون مرد
  3062. 3:13:52رو دید خوشش اومد و هموزن اون ماهی به اون
  3063. 3:13:57سکه طلا داد. شیرین وقتی کرمگستری خسرو رو
  3064. 3:14:02دید گفتیک ماهی اینقدر ارزش نداشت که اون
  3065. 3:14:07همه پول به اون مرد بدی. شاه پرسیدپس تو
  3066. 3:14:12میگی باید چیکار می‌کردم؟ شیرین گفتو را
  3067. 3:14:16صدا کن و بپرس که این ماهی نر است یا
  3068. 3:14:20ماده؟ هر جوابی به تو داد بگو من اون رو
  3069. 3:14:25دوست ندارم و پول خود را پس بگیر.
  3070. 3:14:30بگفتا بپرسش که ای خودپرست شکار تو ماده
  3071. 3:14:34است یا خود نرست؟ به هر یک که گوید از این
  3072. 3:14:39دو جواب بگو نیست خوردن از آنم ثواب
  3073. 3:14:44خسر ماهی‌گیر رو صدا زد و ازش پرسید ماهی
  3074. 3:14:48تو نره یا ماده
  3075. 3:14:51ماهی‌فروش که از آن حیله آگاه شد پاسخ
  3076. 3:14:54دادنه نرست و نه ماده بلکه این ماهی خنسا
  3077. 3:15:00است خسر و پرویز خندید و به زیرکی اون مرد
  3078. 3:15:05آفرین گفت و کیسه بزرگ‌تری از طلا به اون
  3079. 3:15:10بخشید. مرد ماهی‌گیر خوشحال شد و کیسه رو
  3080. 3:15:14بر دوش خود انداخت و رفت. از غذا یک سکه
  3081. 3:15:20از اون بر زمین افتاد. اون مرد هم خیلی
  3082. 3:15:24سریع کیسه رو بر زمین گذاشت و سکه رو
  3083. 3:15:27برداشت و رفت. شیرین از بخل مرد عصبانی شد
  3084. 3:15:33و از خسرو خواست تا ماهیگیر رو تنبیه کنه.
  3085. 3:15:38خسرو هم اون رو به خاطر این کارش بازخواست
  3086. 3:15:41کرد. مرد هم زمین رو بوسید و گفتای شهریار
  3087. 3:15:47علت اینکه من خم شدم و اون سکه رو برداشتم
  3088. 3:15:51این بود که چون نام تو بر آن سکه بود
  3089. 3:15:55نمی‌خواستم که به آن بی‌احترام شه.
  3090. 3:15:59خسر و پرویز از حسن ادب و گفتار نقض اون
  3091. 3:16:03مرد به وجد اومد و کیسه‌ای دیگر از طلا به
  3092. 3:16:07اون داد. آنگاه گفت:ین
  3093. 3:16:11سخن را بین جهانیان فریاد بزنید که هرکس
  3094. 3:16:15به حرف زنان پیش برود پشت سر هم بر او
  3095. 3:16:19زیان خواهد آمد. از آن پس بگو که کارآگهان
  3096. 3:16:25منادی کنند این سخن در جهان که باشد به
  3097. 3:16:29فرموده زن عمل زیان بر زیان و خلل بر خلل
  3098. 3:16:37داستان بعدی حقیقت
  3099. 3:16:41ذلنون یکی از عارفان مشهور روزی نزد یکی
  3100. 3:16:45از مشایخ مغرب رفت شیخ از اون پرسید برای
  3101. 3:16:50چه به اینجا اومدی؟ ذوالنون گفت می‌خوام
  3102. 3:16:55مسئله‌ای رو بدونم. شیخ گفتاگر می‌خوای
  3103. 3:16:59علمی رو بیاموزی که کل اسرار جهان رو
  3104. 3:17:03بدونی، بدان اون رو فقط خدا می‌دونه. و
  3105. 3:17:07اگر آمده‌ای خدا را پیدا کنی، بدان خدا
  3106. 3:17:11درست در همان جایی‌ست که اولین قدمت را
  3107. 3:17:16برداشتی.
  3108. 3:17:18داستان بعدی دوستان واقعی پسری دچار جنون
  3109. 3:17:23شدیدی شد اون رو به تیمارستانی بردن و در
  3110. 3:17:27اونجا بستریش کردن تعدادی از دوستاشم برای
  3111. 3:17:32ملاقات نزدش رفتن
  3112. 3:17:35پسر با تعجب نگاهی به اون‌ها کرد و گفتشما
  3113. 3:17:39که هستید اون‌ها گفتندما دوستان تو هستیم
  3114. 3:17:45پسر تعدادی سنگ رو از روی زمین برداشت و
  3115. 3:17:49به سمت اون‌ها پرتاب کرد. دوستان که اوضاع
  3116. 3:17:53رو چنین دیدن پا به فرار گذاشتن.
  3117. 3:17:57پسر به اون‌ها خندید و فریاد زد شما چه
  3118. 3:18:01دوستانی هستید که از جفای دوستتان
  3119. 3:18:05می‌رنجید؟ دوستان نباید از جفای دوستانشان
  3120. 3:18:10ناراحت شوند. حتی اگر سنگی به سیشان پرتاب
  3121. 3:18:16شود.
  3122. 3:18:18بعدی سیاد خدا از یکی از عارفان پرسیدند
  3123. 3:18:24به چه کسی سفله میگن؟ عارف پاسخ داد سفله
  3124. 3:18:29یعنی کسی که خدا رو به خاطر ترس از جهنم و
  3125. 3:18:33امید به بهشت می‌پرستد.
  3126. 3:18:37مردم با تعجب گفتن خب همه باید از جهنم
  3127. 3:18:41بترسند و بهشت امید داشته باشن. مگر تو
  3128. 3:18:46خودت خدا را چگونه می‌پرستی؟
  3129. 3:18:49عارف گفت: من به خداوند عشق می‌ورزم و او
  3130. 3:18:54را با عشق ستایش می‌کنم نه از روی ترس یا
  3131. 3:18:59امید.
  3132. 3:19:00داستان بعدی طبیب یا بیمار.
  3133. 3:19:05روزی مردی خداپرست بیمار شد. خلیفه دستور
  3134. 3:19:10داد طبی نزد اون بره. از غذا طبیب آدم
  3135. 3:19:15کافری بود. وقتی نزد مرد خداپرست رفت تا
  3136. 3:19:20معاینهش کنه ازش پرسید اکنون دوست داری چه
  3137. 3:19:24چیز داشته باشی؟ خداپرست نگاهی به اون کرد
  3138. 3:19:28و گفتدلم می‌خواد که تو به خداوند یکتا
  3139. 3:19:33ایمان بیاری. طبیب پرسیداگر من به خدا
  3140. 3:19:38ایمان بیاورم تو خوب میشی؟
  3141. 3:19:41مرد گفتاری
  3142. 3:19:43طبیب همون لحظه یکتاپرست شد. مرد خداپرست
  3143. 3:19:49هم وقتی فهمید که اون واقعاً به خدا ایمان
  3144. 3:19:53آورده بلافاصله از بستر برخواست. طبیب از
  3145. 3:19:57اون پرسید آیا واقعاً خوب شدی؟ مرد گفتآری
  3146. 3:20:02هیچ مشکلی ندارم.
  3147. 3:20:05طبیب و مرد نزد خلیفه رفتند.
  3148. 3:20:10خلیفه وقتی ماجرای اون دو رو شنید گفت:
  3149. 3:20:14عجب من فکر می‌کردم که طبیب را نزد بیمار
  3150. 3:20:19فرستادم.
  3151. 3:20:21داستان بعدی اختیار درویشی نزد خواجه
  3152. 3:20:26عبدالخالق رفت و گفتای خواجه اگر خداوند
  3153. 3:20:31از من بخواد که میان دوزخ و بهشت یکی رو
  3154. 3:20:35اختیار کنم من دوزخ رو اختیار می‌کنم
  3155. 3:20:39حاضران از شنیدن این حرف تعجب کردند درویش
  3156. 3:20:44ادامه داد چون بهشت خواهش نفسانی منه و
  3157. 3:20:49دوزخ
  3158. 3:20:50مراد خداست برای من چرا که با گناهی که من
  3159. 3:20:55مرتکب شدم می‌دانم جایم بهشت نیست.
  3160. 3:21:01خواج عبدالخالق با عصبانیت به اون
  3161. 3:21:04گفتخاموش باش تو کیستی که در محضر خداوند
  3162. 3:21:09بخوای انتخاب داشته باشی؟
  3163. 3:21:12بنده هر جایی که خدایش او را فرستاده باید
  3164. 3:21:16برود در محضر پروردگار اختیار معنی ندارد
  3165. 3:21:23خب دوستان عزیزم بریم آخرین حکایت از جامی
  3166. 3:21:28رو بشنویم به اسم پندهای گوهربار
  3167. 3:21:34اسکندر رومی در جوانی خودش تصمیم گرفت دژی
  3168. 3:21:39مستحکم رو فتح کنه
  3169. 3:21:42اون روزهای طولانی با سپاهیانش تلاش کرد
  3170. 3:21:46تا اون دج رو فتح کنه و در نهایت هم موفق
  3171. 3:21:51شد.
  3172. 3:21:53سپس دستور داد تا اونجا رو خراب کنن.
  3173. 3:21:56[موسیقی] به اسکندر خبر دادن که درون آن
  3174. 3:22:00دژ مردی حکیم زندگی می‌کنه.
  3175. 3:22:04اسکندر هم که با حکیمان رابطه‌ای نیکو
  3176. 3:22:08داشت، دستور داد حکیم رو نزد اون بیارن.
  3177. 3:22:13وقتی حکیم رو حاضر کردن، اسکندر مردی
  3178. 3:22:17بسیار زشت رو در مقابل خودش دید و از دیدن
  3179. 3:22:22چهره‌ش روی در هم کشید و گفت:دیگر
  3180. 3:22:26زشت‌تر از این آدم نبود که نزد ما
  3181. 3:22:28بیاورید. این چه قیافه‌ای
  3182. 3:22:32حکیم؟ این سخنان رو شنید و به اسکندر چند
  3183. 3:22:38پند مهم داد از جمله اینکه گفت صورت من
  3184. 3:22:43مثل غلاف و جانم مثل شمشیر است. تو
  3185. 3:22:48جنگجویی بگو ببینم کار اصلی را غلاف
  3186. 3:22:53می‌کند یا شمشیر؟
  3187. 3:22:55اسکندر خاموش شد.
  3188. 3:22:58حکیم دوباره گفت: [موسیقی] کسی که اخلاق
  3189. 3:23:02خوبی دارد و چهره‌اش زیبایست مانند کسیست
  3190. 3:23:07که در زندان است. تو از کجا می‌دانی اخلاق
  3191. 3:23:11من چگونه است که انقدر زود قضاوت می‌کنی؟
  3192. 3:23:16حکیم پس از اون ساعتی سخن گفت و همه
  3193. 3:23:21سخنانش گواه آن بود که هم از دانش بالایی
  3194. 3:23:25برخوردار است و هم اخلاقی بسیار نیکو
  3195. 3:23:29دارد.
  3196. 3:23:31اسکندر حیران و انگشت به دهان مانده بود.
  3197. 3:23:35چرا که گمان نمی‌کرد آن حکیم اینقدر دانا
  3198. 3:23:39باشد.
  3199. 3:23:41اسکندر از رفتارش با اون ناراحت شد و
  3200. 3:23:45دستور داد او را با عزت و احترام به کاخش
  3201. 3:23:49ببرند و برای رفاه حالش هرچه می‌خواهد در
  3202. 3:23:54اختیارش بگذارند.
  3203. 3:23:58این هم از داستان‌های زیبایی که در کنار
  3204. 3:24:01هم شنیدیم. اگر لذت بردید کامنت بذارید و
  3205. 3:24:05ما رو سابسکرایب کنید.
  3206. 3:24:08موسی و مرد زیاد طلب در زمان حضرت موسی
  3207. 3:24:13علیه السلام شخصی بود که بسیار زیادهخواه
  3208. 3:24:16بود و دوست داشت هر آنچه که ندارد رو به
  3209. 3:24:20دست بیاره و آنچه رو که نمی‌دونه بدونه و
  3210. 3:24:23آنچه رو که نمی‌تونه انجام بده. این شخص
  3211. 3:24:27که مردی ثروتمند بود روزی از روزها پیش
  3212. 3:24:30حضرت موسی اومد و به اون حضرت گفتی پیامبر
  3213. 3:24:34خدا من از تو می‌خوام که به درگاه خداوند
  3214. 3:24:38دعا کنی تا خدا به من علم سخن گفتن با حیو
  3215. 3:24:42جانوران رو بیاموزه و همچنین از اون بخوای
  3216. 3:24:46که قدرت صحبت کردن با اون‌ها رو نیز به من
  3217. 3:24:48عطا کنه و من رو قادر کنه تا صحبت‌های
  3218. 3:24:52حیوونا و جونورها رو بفهمم و درک کنم و
  3219. 3:24:55بگو گونه‌ای که خودمون با همدیگه حرف
  3220. 3:24:57می‌زنیم با اون‌ها صحبت کنم و بتونم با
  3221. 3:25:01تمامی حیوانات ارتباط برقرار کنم و از
  3222. 3:25:04دنیای اون‌ها باخبر شم. موسی گفت:«ای مرد!
  3223. 3:25:09اینکه تو از من می‌خوای بسیار خطرناکه و
  3224. 3:25:13بدان که خداوند هر قدرتی رو به هر کسی
  3225. 3:25:16نمیده و تا به درجه‌ای از ایمان و تقوا و
  3226. 3:25:20علم و دانش نرسی، نمی‌تونی به قدرتی که
  3227. 3:25:24مورد نظرته دستیابی و خداوند به بنده‌هاش
  3228. 3:25:28به قدر ظرفیت و استعدادشون، قدرت و
  3229. 3:25:31توانایی عطا کرده و تو از من کار محال
  3230. 3:25:35می‌خوای. اون مرد گفتتو هر آنچه از خدا
  3231. 3:25:39بخوای به تو میده پس بیا و این لطف رو در
  3232. 3:25:42حق من بکن و از خدا بخوا که این قدرت رو
  3233. 3:25:45به من عطا کنه. موسی فرمود ای مرد حال که
  3234. 3:25:50تو اینطور می‌خوای و اصرار می‌کنی من از
  3235. 3:25:52خداوند بزرگ و مهربان می‌خوام که این قدرت
  3236. 3:25:56و توانایی رو به تو عطا کنه. اما قبل از
  3237. 3:25:59اون تو رو از این امر مطمئن می‌کنم که این
  3238. 3:26:02قدرت در حد تو نیست و برای تو بسیار زیان
  3239. 3:26:06آوره و تو قادر نیستی این قدرتو در خودت
  3240. 3:26:09ببینی و در آخر هم تو رو به مصیبت و بلا
  3241. 3:26:13دچار می‌کنه. ولی باز همون مرد اصرار
  3242. 3:26:17بسیار کرد که موسی دعا کنه تا اون بتونه
  3243. 3:26:20با جونورها ارتباط برقرار کنه.
  3244. 3:26:24پس از مدتی حضرت دست به دعا برداشت و از
  3245. 3:26:28خداوند خواست تا خواسته اون مرد رو اجابت
  3246. 3:26:32کنه. سلام همراهان عزیز قصه‌ها و رازها.
  3247. 3:26:37ارقوان هستم و شما در حال شنیدن این
  3248. 3:26:40داستان زیبا از مثنوی معنوی هستید. در ضمن
  3249. 3:26:44ما اخیراً متوجه شدیم که خیلی از بازدیدها
  3250. 3:26:47و کامنت‌های شما احتمالاً به خاطر استفاده
  3251. 3:26:50از وی‌پی‌ ان حذف میشه. این باعث میشه که
  3252. 3:26:53بازدید ویدیوهامون کاهش پیدا کنه. یادتون
  3253. 3:26:57نره حتماً ازمون حمایت کنید تا بتونیم به
  3254. 3:27:00فعالیتمون ادامه بدیم. اگر می‌تونید
  3255. 3:27:03برامون کامنت‌های زیبا و همچنین کامنت
  3256. 3:27:06انگلیسی بذارید. ما تکتک پیام‌هاتونو
  3257. 3:27:09می‌خونیم و جواب میدیم. حتماً
  3258. 3:27:12[صدای خرناس] هم ویدیو رو لایک کنید.
  3259. 3:27:13لایکاتون خیلی به ما کمک می‌کنه. ممنون که
  3260. 3:27:17همراهمون هستید. بریم سراغ ادامه این
  3261. 3:27:21داستان.
  3262. 3:27:23از طرف خدا وحی رسید که ای موسی ما هرچه
  3263. 3:27:27که تو از ما بخوای به تو عطا می‌کنیم اما
  3264. 3:27:30بدان که این مرد نمی‌تونه امانتدار خوبی
  3265. 3:27:33برای قدرتی که به اون عطا می‌کنیم باشه.
  3266. 3:27:36پس برای امتحان فقط به اون توانایی اندکی
  3267. 3:27:40می‌بخشیم تا تنها بتونه با سگ و خروس خودش
  3268. 3:27:44ارتباط برقرار کنه و صحبت‌های اون‌ها رو
  3269. 3:27:47درک کنه.
  3270. 3:27:49پس موسی رو به مرد کرد و گفتتا مرد خدا
  3271. 3:27:53دعات رو مستجاب کرد و من از اون خواستم که
  3272. 3:27:56این قدرت رو به تو عنایت کنه اما خدا برای
  3273. 3:28:00امتحان تو فقط قدرت صحبت کردن با سگ و
  3274. 3:28:04خروست رو به تو داده و تو از این به بعد
  3275. 3:28:06می‌تونی حرف‌های اون‌ها رو بفهمی.
  3276. 3:28:10مرد از موسی تشکر کرد و به سرعت به سمت
  3277. 3:28:14خونه خودش رفت و بعد از رسیدن منتظر شد تا
  3278. 3:28:18خروس و یا سگ چیزی بگن تا اون بفهمه. پس
  3279. 3:28:22برای خروس نانی انداخت و خروس اون رو
  3280. 3:28:25برداشت و به نوک خودش گرفت و مشغول خوردن
  3281. 3:28:29شد و مرد به سگ چیزی نداد. سگ رو به خروس
  3282. 3:28:34کرد و گفت:«ای خروس خوش به حالت! تو
  3283. 3:28:37می‌تونی هر چند روز غذایی خوب و لذیذ
  3284. 3:28:40بخوری و هرچی می‌خوای می‌تونی به دست
  3285. 3:28:42بیاری. ولی من هر چند وقت یک بار اگر چیزی
  3286. 3:28:46گیر بیارم حالا هرچی که می‌خواد باشه
  3287. 3:28:48می‌تونم بخورم و این ظلمه. سپس خروس رو به
  3288. 3:28:52سگ کرد و گفتتای سگ عزیز بدان که اسب این
  3289. 3:28:56مرد فردا خواهد مرد و تو به نوایی خواهی
  3290. 3:29:00رسید و تا مدتی می‌تونی غذای سیر بخوری پس
  3291. 3:29:05مرد که این حرفو شنید فوراً رفت و اسبش رو
  3292. 3:29:08همان روز فروخت و فردای اون روز اومد و
  3293. 3:29:12پیش خروس و سگ نشست و تکه نانی برای خروس
  3294. 3:29:16انداخت که بخوره.
  3295. 3:29:18سگ رو به خرس کرده و گفتتای خروس دروغگو
  3296. 3:29:22پس کوون اسبی که گفتی می‌میره و به من
  3297. 3:29:25غذای لذیزی می‌رسه. خروس گفتی سگ عزیز من
  3298. 3:29:30دروغگو نیستم اما این مرد بسیار زیرک بود
  3299. 3:29:35چون اون اسبشو دیروز فروخت و امروز اسب
  3300. 3:29:38اون مرده در حالی که اسب الان مال کس
  3301. 3:29:41دیگریه و اون ضرر و زیان اون رو باید
  3302. 3:29:44بپردازه چون این مرد اسب رو سالم به اون
  3303. 3:29:47فروخت ولی تو ناراحت نباش چون فردا الاغ
  3304. 3:29:52خواهد مرد و در این صورت تو می‌تونی به
  3305. 3:29:55غذای لذیذی برسی و تا مدتی شکمتو سیر کنی.
  3306. 3:30:00مرد با شنیدن این موضوع با سرعت رفت و
  3307. 3:30:03الاغش رو هم فروخت و باز هم فردای اون روز
  3308. 3:30:07اومد و تکنانی برای خروس انداخت و سگ این
  3309. 3:30:11بار نیز رو به خروس کرد و گفتای خروس تو
  3310. 3:30:14چقدر دروغگویی. تو که گفتی امروز الاغ
  3311. 3:30:18خواهد مرد. پس چه شد؟ خروس گفت من دروغ
  3312. 3:30:23نگفتم بلکه اکنون الاغ که البته دیگه مال
  3313. 3:30:28اون نیست مرده چون اون الاغشو فروخته و
  3314. 3:30:31رفع بلا کرده و بلا رو برای دیگری خواسته
  3315. 3:30:35ولی تو باز هم صبر داشته باش که فردا غلام
  3316. 3:30:39این مرد می‌میره و تو می‌تونی شکمی از
  3317. 3:30:42عذابیاری
  3318. 3:30:44باز همون مرد رفت و غلامش رو هم فروخت
  3319. 3:30:48فردای اون روز باز هم مثل همین میشه
  3320. 3:30:51داستان تکرار شد و سگ به خروس گفتدیگه چی
  3321. 3:30:54میگی؟ خروس گفتباز همین مرد پیشستی کرد و
  3322. 3:30:59غلامش رو فروخت و از دست مصیبت و بلا
  3323. 3:31:02رهایی یافت و تو از نعمت و غذا بی‌بهره
  3324. 3:31:06موندی [صدای خرناس] ولی این رو بدون که
  3325. 3:31:08فردا خود این مرد خواهد مرد و گاوش اون رو
  3326. 3:31:12خواهد کشت. پس دیگه تو به راحتی و اطمینان
  3327. 3:31:16خاطر می‌تونی به غذات برسی و شکم سیری
  3328. 3:31:20بخوری.
  3329. 3:31:22مرد بسیار هراسان شد و به سرعت پیش حضرت
  3330. 3:31:26موسی رفت و ماجرا رو به اون گفت. موسی
  3331. 3:31:29گفتای مرد تو کارهای بسیار بد و زشتی
  3332. 3:31:34انجام دادی و خدا من رو از اون آگاه کرد.
  3333. 3:31:37تو حیوانات و غلامت رو که همگی رو به موت
  3334. 3:31:41بودن و می‌دونستی که عنقریب مرگشون می‌رسه
  3335. 3:31:44به دیگران فروختی تا ضرر نکرده باشی و
  3336. 3:31:48دیگران ضرر زیان کنن و در واقع مرگ رو
  3337. 3:31:52برای همسایه خوب دونستی و برای خودت بد در
  3338. 3:31:56این حال خداوند هم به جزای این کارت حکم
  3339. 3:31:59کرده که عجلت رسیده و باید از این جهان
  3340. 3:32:02بری مرد شروع به زاری و عجز و التماس کرده
  3341. 3:32:07و موسی دلش به رحم اومد و گفتاگر قول بدی
  3342. 3:32:11که دیگه از این کارها نکنی از خدا می‌خوام
  3343. 3:32:13که عجلت رو به تأخیر بندازه و نیز این
  3344. 3:32:16قدرت الهی رو از تو بگیره که تو لایق اون
  3345. 3:32:20نیستی پس مرد قبول کرد و خوشحال شد در این
  3346. 3:32:24حالت موسی دعا کرد و دعاش مستجاب شد و مرد
  3347. 3:32:29از مرگ نجات پیدا کرد و دیگه چنین قدرتی
  3348. 3:32:32هم نداشت که حرف‌های حیوونا رو بفهمه پس
  3349. 3:32:36اون به زندگی عادی خودش راضی شد و دیگه
  3350. 3:32:39این چیزها رو از موسی علیه‌سلام درخواست
  3351. 3:32:43نکرد.
  3352. 3:32:44بله دوستان هر کسی لیاقت و شایستگی دریافت
  3353. 3:32:49اسرار الهی رو نداره و هر شخصی نمی‌تونه
  3354. 3:32:52رازدار اسرار خداوندی باشه و رموز الهی رو
  3355. 3:32:56در دلش نگه داره. اگه کسی بخواد به این
  3356. 3:32:59درجه برسه باید مراحلی سخت و دشوار رو طی
  3357. 3:33:03کنه و امتحان‌های بسیاری رو پس بده تا
  3358. 3:33:07شایسته و سزاوار دریافت این اسرار و
  3359. 3:33:10مکنونات الهیشه. ضمناً هر انسانی ظرفیت
  3360. 3:33:14خاص خودش رو داره و اگر بیشتر از حد ظرفیت
  3361. 3:33:18خودش به اون اسرار الهی بازگوشه یا باعث
  3362. 3:33:22ضرر و زیان اون میشه و یا به دیگران آسیب
  3363. 3:33:25و زیان می‌رسونه. پس خداوند تبارک و تعالی
  3364. 3:33:29به هر کسی در حد ظرفیت خودش کرامات و
  3365. 3:33:33نعمت‌های الهی رو می‌بخشه و نه بیشتر از
  3366. 3:33:36اون مگر اینکه این امر لایق و شایسته اون
  3367. 3:33:41باشه. خب بریم سراغ داستان زیبای بعدیمون.
  3368. 3:33:47مرد ترک و خیاط دزد از مثنوی معنوی در
  3369. 3:33:51زمان‌های قدیم در شهری از شهرهای کشورمون
  3370. 3:33:54ایران یک نفر معرکه گرفته بود و از
  3371. 3:33:58دزدی‌های عجیب صحبت می‌کرد و از سردستی‌ها
  3372. 3:34:01و عجایب کار دزدان سخن می‌گفت تا اینکه به
  3373. 3:34:05یک خیاط رسید و از دزدی‌ها و کلک‌ها و
  3374. 3:34:09نیرنگ‌های این خیاط دزد نیز سخن گفت و
  3375. 3:34:13همچنین توضیح داد که این خیاط به گونه‌ای
  3376. 3:34:16از پارچه‌ها می‌دزده که هیچ‌کس بوی
  3377. 3:34:19نمی‌بره و حتی زرنگ‌ترین و باهوش‌ترین
  3378. 3:34:22افراد هم نفهمیدن که چگونه اون از پارچه
  3379. 3:34:26اون‌ها دزدیده. هیچ‌کس هم نمی‌تونه ادعا
  3380. 3:34:29کنه که می‌تونه مچ اون رو بگیره و یا
  3381. 3:34:32اینکه کاری کنه که اون از پارچهش ندزده و
  3382. 3:34:35به گونه‌ای هوشیار باشه که این خیاط نتونه
  3383. 3:34:38از پارچه برداره. اون مرد در استادی و
  3384. 3:34:42مهارت در دزدی اون خیاط بسیار مبالغه کرد
  3385. 3:34:46و از اون و تبهر و کاراییش در دزدی فراوان
  3386. 3:34:50سخن گفت. در میان جمعیتی که دور و اطراف
  3387. 3:34:54اون رو گرفته بودن ترکی بود که از این
  3388. 3:34:57صحبت‌ها خونش به جوش اومد و گفتای مرد من
  3389. 3:35:01می‌تونم کاری کنم که خیاط نتونه از پارچه
  3390. 3:35:04من بدزده و حاضرم برای این ادعام یک چیزی
  3391. 3:35:08رو هم گرو بذارم به این ترتیب که اگر اون
  3392. 3:35:12خیاط تونست از پارچه من بدزده این اسب من
  3393. 3:35:16مال تو باشه و اگر نتونست تو باید یک اسب
  3394. 3:35:20به من بدی قبول قبول می‌کنی؟ اون مرد
  3395. 3:35:23معرکه‌گیر گفتبله قبول می‌کنم اما می‌دونم
  3396. 3:35:27که تو موفق نمیشی و من هم صاحب اسب تو
  3397. 3:35:31میشم و بعداً تو پشیمون میشی. مرد ترک
  3398. 3:35:36گفتاگر اون خیاط بتونه از من پارچه بدزده
  3399. 3:35:40اسب من مال تو خواهد شد و من هم عصبانی
  3400. 3:35:43نمیشم ولی می‌دونم که اون نمی‌تونه این
  3401. 3:35:46کار رو انجام بده. مرد معرکه‌گیر قبول کرد
  3402. 3:35:50و قرار شد که مرد ترک فردای اون روز برای
  3403. 3:35:54دوختن لباس پارچه‌ای اطلسی رو به مغازه
  3404. 3:35:57اون خیاط ببره و بگه که اون جلوی خودش اون
  3405. 3:36:01رو ببره و ببینه که آیا اون خواهد توانست
  3406. 3:36:05از پارچه‌ش برداره یا نه. فردای اون روز
  3407. 3:36:09مرد ترک پارچه رو برداشت و به سمت مغازه
  3408. 3:36:12خیاط حرکت کرد. وقتی به اونجا رسید با
  3409. 3:36:16استقبال گرم خیاط روبهرو شد. خیاط آنچنان
  3410. 3:36:20مرد ترک رو تحویل گرفت که مرد ترک شرمنده
  3411. 3:36:24شد. در اون حال خیاط بسیار پذیرایی کرد و
  3412. 3:36:28ترک هم کاملاً در رو دربایستی گیر کرد.
  3413. 3:36:32سپس خیاط پارچه اطلسی رو از اون گرفت و
  3414. 3:36:36شروع به بریدن اون کرد و در میان بریدن
  3415. 3:36:39پارچه به گفتن داستان‌های طنز و لطیفه‌های
  3416. 3:36:43سرگرم کننده و خنده‌آور مشغول شد و همین
  3417. 3:36:47طور طنز و لطیفه می‌گفت. مرد ترک هم از
  3418. 3:36:50شنیدن اون لطیفه‌های بامزه بسیار خندهش
  3419. 3:36:54گرفت و ناچار چشماش بسته می‌شد و گاه از
  3420. 3:36:58خنده بر زمین میافتاد و در همین حال خیاط
  3421. 3:37:01با قیچی مقداری از پارچهو برید و در داخل
  3422. 3:37:05لیفه شروالش پنهان کرد. مرد ترک که از همه
  3423. 3:37:10جا بی‌خبر بود مجدداً از خیاط خواست تا
  3424. 3:37:13لطیفه‌ای دیگر تعریف کنه. خیاط هم که از
  3425. 3:37:17خدا می‌خواست شروع کرد به تعریف لطیفه‌های
  3426. 3:37:20بامزه و جالب‌تر که موجبات خنده بیشتر مرد
  3427. 3:37:25ترک رو فراهم کرد و ترک هم خنده‌های
  3428. 3:37:29طولانی سر می‌داد و گاهی از شدت خنده
  3429. 3:37:32دستشو روی شکمش می‌گرفت. در نتیجه خیاط
  3430. 3:37:36نیز از این غفلت مرد استفاده کرده و با
  3431. 3:37:39قیچی مقدار دیگر از پارچه رو بریده و
  3432. 3:37:43پنهان می‌کرد و باز به تعریف لطیفه
  3433. 3:37:46می‌پرداخت تا اینکه لطیفه به پایان رسید.
  3434. 3:37:50مرد ترک از این لطیفه‌ها و جوک‌هایی که
  3435. 3:37:52خیاط براش تعریف می‌کرد بسیار لذت برد و
  3436. 3:37:56می‌خواست که باز هم بخنده و لذت ببره. پس
  3437. 3:38:00رو به خیاط کرد و گفت:«ای خیاط باز هم
  3438. 3:38:03برای من لطیفه‌ای زیبا تعریف کن. و خیاط
  3439. 3:38:07باز هم شروع به تعریف جوکی خنده‌دار کرد و
  3440. 3:38:11باز هم مرد ترک خنده‌های بلندتری سر داد و
  3441. 3:38:15خیاط هم کار خودش رو تکرار کرد و باز هم
  3442. 3:38:19مرد ترک چیزی متوجه نشد و از کار بد خیاط
  3443. 3:38:23باخبر نگشت.
  3444. 3:38:25[صدای خرناس]
  3445. 3:38:25پس برای بار سوم مرد ترک از خیاط خواست تا
  3446. 3:38:30لطیفه دیگر تعریف کنه و مرد خیاط این بار
  3447. 3:38:34گفتای مرد اگر بار دیگر من برای تو
  3448. 3:38:37لطیفه‌ای تعریف کنم لباست برات تنگ خواهد
  3449. 3:38:41شد و نمی‌تونی از اون استفاده کنی پس اگر
  3450. 3:38:45من برات لطیفه تعریف نکنم بهتره و لاقل
  3451. 3:38:49لباست تنگ نمیشه
  3452. 3:38:51پس مرد ترک قضیه رو فهمید و دانست که شرط
  3453. 3:38:56رو هم باخته و اسبش رو نیز از دست داده.
  3454. 3:39:00سپس ناامیدانه اونجا رو ترک کرد و از گفته
  3455. 3:39:04نابه جای خودش پشیمان شد و پیش خودش قسم
  3456. 3:39:08خورد که دیگه بی‌خود هیچ ادعای پوچ و واهی
  3457. 3:39:12نکنه و ابتدا همه جوانب ام رو بسنجه و فکر
  3458. 3:39:17کنه و سپس دست به کاری بزنه و یا ادعایی
  3459. 3:39:22کنه.
  3460. 3:39:23درسته مولوی شاعر بزرگ و عالی قدر در این
  3461. 3:39:27حکایت مرد ترک رو به آدم و قیچی رو به شب
  3462. 3:39:32و روز پارچه رو به عمر و خیاط رو به شیطان
  3463. 3:39:36و ابلیس تشبیه کرده اون عمر ما رو به
  3464. 3:39:39پارچه تشبیه کرده که مدام توسط شب و روزها
  3465. 3:39:43که همون قیچیه از اون کاسته میشه و
  3466. 3:39:46شوخی‌ها و جوک‌های خیاط رو هم به هوس‌های
  3467. 3:39:50آدمی و خنده‌ها رو هم به قفل غفلت و
  3468. 3:39:53خوشگذرانی و اون اسب که ترک به گروه بود
  3469. 3:39:57به ایمان انسان تشبیه کرده که توسط شیطان
  3470. 3:40:01خیاط با غفلت خنده و با حربه روز و شب
  3471. 3:40:05قیچی از عمر پارچهوار ما می‌کاهد در آخر
  3472. 3:40:09هم چیزی برای آخرت ما نمی‌مونه و خیاط که
  3473. 3:40:13شیطانه و به این عالم فانی هم تشبیه شده
  3474. 3:40:17بسیار دلفریب می‌نماید و مشابه شیطانه
  3475. 3:40:22پس بیایم قدر لحظه لحظه عمر خودمون رو
  3476. 3:40:26بدونیم و اوقات گرانبها و پراارزش‌تر از
  3477. 3:40:29طلای خودمون رو به بطالت و خوشگذرونی و
  3478. 3:40:33غفلت و بی‌خبری نگذرونیم. امیدوارم که از
  3479. 3:40:37این داستان زیبا و آموزند لذت برده باشید.
  3480. 3:40:41با همدیگه بریم سراغ داستان بعدیمون.
  3481. 3:40:46زاق و مار از کلیله و دمنه یکی بود یکی
  3482. 3:40:50نبود غیر از خدا هیچکس نبود توی یه آبادی
  3483. 3:40:54که بسیار زیبا سرسبز و باصفا بود کوهی
  3484. 3:40:59بزرگ و زیبا قرار داشت که روی اون کوه
  3485. 3:41:02درختان زیاد سرب فلک کشیده‌ای وجود داشت
  3486. 3:41:06در بالای یکی از اون درختان لانه زاغی بود
  3487. 3:41:10و در زیر همون درخت یک مار خوشخط و خال و
  3488. 3:41:14بزرگ که از دیدن ن اون هر جنبنده‌ای به
  3489. 3:41:17وحشت میافتاد سوراخی حفر کرده بود و در
  3490. 3:41:21اون زندگی می‌کرد. این مار خوشخط و خال هر
  3491. 3:41:24وقت که فصل تخم‌گذاری زاغ می‌رسید، خودش
  3492. 3:41:28رو برای دزدی تخم‌ها آماده می‌کرد و به
  3493. 3:41:32محض اینکه زاغ تخم‌گذاری می‌کرد، لانه رو
  3494. 3:41:36برای شکار و یا غذا خوردن ترک می‌کرد و
  3495. 3:41:40فوراً و با استادی تمام از درخت بالا
  3496. 3:41:43می‌رفت و تخم‌های زاغ بیچاره رو با
  3497. 3:41:47اشته‌های تمام می‌خورد و پوست‌هاش رو همون
  3498. 3:41:50جا رها می‌کرد.
  3499. 3:41:52این مار بدجنس و بی‌رحم تمام تخم‌های زاغ
  3500. 3:41:56بیچاره رو می‌خورد و با خیالی آسوده به
  3501. 3:41:59سوراخ خودش می‌رفت و می‌خوابید. اما زاغ
  3502. 3:42:03بیچاره و مظلوم وقتی که شکار و خوردن
  3503. 3:42:07غذاهاش تمام می‌شد و به لانه باز می‌گشت،
  3504. 3:42:10می‌دید که به جای تخم‌های عزیزش پوست‌های
  3505. 3:42:14اون باقی مونده و متهیر و حیران می‌موند و
  3506. 3:42:18بسیار هم غمگین می‌شد.
  3507. 3:42:20پس زاغ فکری کرد و با خودش گفتباید ببینم
  3508. 3:42:25چه کسی تخم‌های منو می‌خوره. پس به ناچار
  3509. 3:42:29تا تخم‌گذاری بعدی باید صبر می‌کرد تا
  3510. 3:42:32بدونه که چه کسی این کارها رو می‌کنه. اون
  3511. 3:42:35بعد از تخم‌گذاری بعدی تخم‌هاشو بهانه
  3512. 3:42:39تهیه غذا رها کرد و لونه رو تنها گذاشت.
  3513. 3:42:44مار کار همیشگیشو انجام داد و زاخ که به
  3514. 3:42:47دروغ لونه رو برای تهیه غذا ترک کرده بود
  3515. 3:42:51در روی یک درخت در نزدیکی همان محل به
  3516. 3:42:55تماشا مشغول بود به خاطر اینکه نمی‌تونست
  3517. 3:42:58از پس مار بربیاد از مبارزه با اون صرف
  3518. 3:43:02نظر کرد و فقط تا می‌تونست غصه خورد و اشک
  3519. 3:43:06ریخت زاغ در این هنگام فکری کرد و به سراغ
  3520. 3:43:10دوستش که بسیار دانا و زیرک بود یعنی شغال
  3521. 3:43:14رفت تا ماجرا رو تمام و کمال برای اون
  3522. 3:43:18بازگو کنه. زاق به شغال گفت که چگونه مار
  3523. 3:43:22دلخوشی‌های زندگی اون رو از بین می‌بره و
  3524. 3:43:25بچه‌هاش رو می‌بلعه. در این حال شغال که
  3525. 3:43:29بسیار ناراحت شده بود و از مار متنفر شده
  3526. 3:43:33بود رو به دوستش زاغ کرد و گفتخب دوست من
  3527. 3:43:38آیا تو برای این مشکل بزرگ خودت راه حلی
  3528. 3:43:41داری؟ زاغ در جوابش گفت من در این فکر
  3529. 3:43:46هستم که روزی از این روزها وقتی که مار
  3530. 3:43:49خوابیده به سراغش برم و با نقشه‌ای چشماشو
  3531. 3:43:52از کاسه دربیارم تا اون دیگه نتونه حتی
  3532. 3:43:56تخم‌های من رو ببینه چه برسه به اینکه
  3533. 3:43:59بخواد اون‌ها رو ببله. اما شغال به اون
  3534. 3:44:02گوش زد کرد که این کار به دور از عقل و
  3535. 3:44:05منطقه. چون عاقلان و دانایان کاری رو که
  3536. 3:44:09در اون احتمال خطر مرگ وجود داشته باشه
  3537. 3:44:12انجام نمیدن و اگر بدونن که در کاری
  3538. 3:44:16احتمال خطر وجود داره دست از اون کار
  3539. 3:44:19برمی‌دارن. شغال به زاغ گفت خوب گوش کن و
  3540. 3:44:24ببین که من چی میگم و اگر خواستی به اون
  3541. 3:44:27عمل کن تا هم خودت زنده بمونی و هم خطر
  3542. 3:44:31دشمن رو دفع کنی و از شر این دشمن بی‌رحم
  3543. 3:44:34و خطرناک کاملاً خلاص شی و اگر این کار رو
  3544. 3:44:38انجام بدی حتماً موفق میشی شغال گفت اینکه
  3545. 3:44:43به مقصد خودت برسی در ابتدا باید به شهر
  3546. 3:44:47بری و بری خانه‌های شهر به پرواز دربیای و
  3547. 3:44:52به دنبال یک لباس گشاد که در اون هنگام
  3548. 3:44:55مورد نیاز کسی باشه بگردی. بعد این لباس
  3549. 3:44:59گشاد رو برداری و طوری که همه تو رو ببینن
  3550. 3:45:03و بتونن تو رو تعقیب کنن و به دنبال تو
  3551. 3:45:05بیان اون لباس رو برداشته آهسته پرواز
  3552. 3:45:09می‌کنی تا اینکه به مار برسی و اون رو روی
  3553. 3:45:13سر مار می‌ندازی. در این هنگام اون‌هایی
  3554. 3:45:16که به دنبال لباس و در پی تو اومدن وقتی
  3555. 3:45:19که تو لباس رو رها کردی از تعقیب تو منصرف
  3556. 3:45:23میشن و سراغ لباس میرن و وقتی که مار رو
  3557. 3:45:27در زیر لباس دیدن مجبور میشن مار رو بکشن
  3558. 3:45:31و بتونن لباس رو بردارن و به این ترتیب تو
  3559. 3:45:34به مقصود خودت خواهی رسید بدون اینکه به
  3560. 3:45:37تو آسیبی رسیده باشه زاخ که از این راه حل
  3561. 3:45:41و پیشنهاد شغال بسیار شادمان بود به دوست
  3562. 3:45:45خودش لبخندی رو به جهت قبول پیشنهاد اون
  3563. 3:45:48زد و سپس به طرف آبادی پرواز کرد. اون سپس
  3564. 3:45:53در آبادی ساعت‌ها مشغول گشتن و دور زدن
  3565. 3:45:57روی خانه‌ها بود و چون وقت غروب شد به
  3566. 3:46:00لونش برگشت و کار رو برای فردا که هوا
  3567. 3:46:04روشن خواهد بود گذاشت. سپس فردا صبح که در
  3568. 3:46:08آبادی و روی خونه‌ها مشغول پرواز و جستجو
  3569. 3:46:12بود و با دقت به اطراف نگاه می‌کرد، دید
  3570. 3:46:15که یک زن لباس‌هاش رو روی پشت بام گذاشته
  3571. 3:46:19و خودش مشغول حمام کردنه. پس زاق به طرف
  3572. 3:46:23لباس‌ها پرواز کرد و اون‌ها رو برداشت و
  3573. 3:46:27آهسته آهسته به سمت لونهش پرواز کرد. زن
  3574. 3:46:31که این صحنه رو دید فریاد زد و با فریاد
  3575. 3:46:35زن شوهرش متوجه لباس‌ها شد که در آسمان به
  3576. 3:46:39پرواز دراومدن و فهمید که جریان از چه
  3577. 3:46:42قراره. پس زاغ رو دنبال کرد و عده‌ای هم
  3578. 3:46:46به دنبال اون برای به دست آوردن لباس‌ها
  3579. 3:46:50به تعقیب زاغ پرداختن.
  3580. 3:46:52زاغ اونقدر پرواز کرد که به بالای سر مار
  3581. 3:46:56رسید. مار برای تهیه غذا به بیرون رفته
  3582. 3:47:00بود و بی‌خبر از همه جا داشت به سمت لونهش
  3583. 3:47:03حرکت می‌کرد که ناگاهزاغ لباس گشاد رو بر
  3584. 3:47:08روی اون انداخت. در این لحظه مار که از
  3585. 3:47:11قضیه بی‌اطلاع بود نفهمید که این لباس از
  3586. 3:47:14کجا بر سر اون افتاده. پس زیر لباس موند و
  3587. 3:47:18نتونست خودش رو از زیر اون آزاد کنه. چون
  3588. 3:47:21لباس بسیار گشاد و سنگین بود و تمام اندام
  3589. 3:47:25مار رو فرا گرفته بود. از طرفی شوهر اون
  3590. 3:47:28زن که به دنبال لباس زنش اومده بود با
  3591. 3:47:32عده‌ای که به دنبال اون در تعقیب زاغ بودن
  3592. 3:47:35به اونجا رسیده و دیدن که زاغ اون لباس رو
  3593. 3:47:38انداخته. پس از تعقیب زاغ دست برداشتن و
  3594. 3:47:42به طرف لباس رفتن که اون رو بردارن. یکی
  3595. 3:47:46از اون افراد که همراه شوهر زن اومده بود
  3596. 3:47:49متوجه مار که زیر لباس بود شد و فریاد
  3597. 3:47:52زدمار
  3598. 3:47:54پس در اون لحظه همگی وحشت کردن شوهر اون
  3599. 3:47:58زن که عصبانی شده بود چوب دستی رو پیدا
  3600. 3:48:01کرد و به سمت مار حمله ور شد و با چوبستی
  3601. 3:48:05چند بار محکم بر سر مار کوبید در اون لحظه
  3602. 3:48:09مار بیچاره در دم جان داد و هلاک شد پس
  3603. 3:48:14اون‌ها لباس رو برداشتن و به سمت خونه‌شون
  3604. 3:48:17حرکت کردن و زاغ هم خوشحال و شادمان از
  3605. 3:48:21این حادثه به سمت لانه دوستش رفت و از اون
  3606. 3:48:25برای راه حل عاقلانه‌ای که در اختیارش
  3607. 3:48:28گذاشته بود بسیار تشکر کرد و به طرف لونه
  3608. 3:48:32خودش رفت تا با خیالی راحت و آسوده
  3609. 3:48:35تخم‌گذاری کنه و بچه‌هاش رو بزرگ کنه و
  3610. 3:48:39بعد هم به اون‌ها تجربه زندگی خودش رو
  3611. 3:48:43بیاموزه. پس سعی کنید برای حل مشکلات
  3612. 3:48:47خودتون هیچوقت به تنهایی تصمیم نگیرید.
  3613. 3:48:50البته درسته که گرفتن تصمیم نهایی همیشه
  3614. 3:48:54به عهده خود شخصه اما قبل از اون باید با
  3615. 3:48:58دوستان مشورت کرد. در انتخاب دوست نیز
  3616. 3:49:01باید دقت کنید که دوست دانا و عاقلی
  3617. 3:49:05انتخاب کنید و در آخر آنچه که از عهده عقل
  3618. 3:49:08و خرد برمیاد هیچگاه از دست زور و بازو بر
  3619. 3:49:13نمیاد. دوستان یادآوری می‌کنم که برای
  3620. 3:49:16حمایت بیشتر خوشحال میشیم برای ما
  3621. 3:49:18کامنت‌های فارسی و در صورت امکان انگلیسی
  3622. 3:49:22زبان بذارید و سعی کنید همیشه ویدیوها رو
  3623. 3:49:26لایک کنید. می‌دونم که این کار رو انجام
  3624. 3:49:28میدید. بی‌نهایت از لطفتون. ممنونم. شب و
  3625. 3:49:32روز بخیر و فعلاً بهدرود دوستان.

About this transcript

This page contains the full transcript of پیر بود، بی‌دندان بود…اما همه را کنار زد!- افسانه های طوطی نامه - داستان فارسی by قصه ها و رازها - Stories and Mysteries, generated from the public captions YouTube serves with the video. The transcript has 28,200 words across 3,625 segments, with the original timestamps preserved so you can click any line to jump to that moment in the embedded player.

What you can do with it

Use the transcript to take notes, quote the speaker, build a study guide, generate a summary with ChatGPT or Claude via the YouTube Summary tool, or export it as a timed subtitle file with YouTube to SRT. You can also re-open it in the transcriber to translate the transcript into 100+ languages.

Free YouTube transcript tool

YouTube2Text is a free YouTube transcript generator — no signup, no daily limit. Paste any YouTube link and get the full transcript instantly, with timestamps, click-to-jump, translation to 100+ languages, AI prompts for ChatGPT, Claude, and Gemini, and exports to TXT, SRT, VTT, or Markdown.